فمینیسم و تاریخ نگاری/ نظریه ها و کاربست ها

«حسینعلی نوذری»
فمينيسم در قرن بيستم با بسط و گسترش حوزه‌هاي نظري آن به علوم انساني و اجتماعي و به‌ويژه در رشته‌هاي مختلف و اساسي و مهمي چون علوم سياسي، جامعه‌شناسي، تاريخ، ادبيات، نقد ادبي، نظريه ادبي و نيز تلاش براي ارائه پارادايم‌ها و الگوها و روش‌هاي تأثيرگذار در عرصه‌هاي سه‌گانة فلسفه سياسي، نظريه سياسي و انديشه سياسي و نيز ظهور و بسط و تكامل آن در مقام يك الگوي چالش برانگيز در عرصه مطالعات فرهنگي، مطالعات زنان و مطالعات بين رشته‌اي، به صورت يكي از مهم‌ترين «جنبش‌هاي اجتماعي جديد» در كنار ساير جريان‌هاي موجود درآمده است. اين جنبش كه ابتدا در قالب پاره‌اي مباحث نظري و گفتماني و روشنفكري سر برآورده بود، به تدريج دامنه آموزه‌هاي نظري و گفتماني خود را بسط و تكامل بخشيد و به منزله يكي از نظريه‌هاي اساسي و پارادايم‌هاي چالش‌برانگيز در حوزه‌هاي مختلف دانش و معرفت و نظريه و كاربست علوم انساني و علوم اجتماعي و به‌ويژه در رشته تاريخ سربرآورد. در غالب اين حوزه‌ها تأثيرهاي جدي در پي داشته است: در حوزه تاريخ، تاريخنگاري، فلسفه تاريخ، علوم سياسي، جامعه‌شناسي، نقد هنر، نقد ادبي، روان‌شناسي، روان‌كاوي و بيشمار رشته‌هاي اصلي و فرعي ديگر، بعضاً به صورت يك پارادايم جدي درآمده است. در حوزه تاريخ نيز جنجال‌ها و چالش‌هاي فراواني در پي داشته است، به‌گونه‌اي كه حتي برخي از نظريه‌پردازان و تحليل‌گران معتقدند كه پس از پساساختارگرايي و پسامدرنيسم زمينه‌ها و بسترهاي اساسي و ژرف‌ساختارشكني و شالوده‌شكني در حوزه تاريخ توسط نظريه و كاربست فمينيسم فراهم و ايجاد شده است. اما به هر تقدير، در مجموع پروژه‌هاي تحقيقاتي و پژوهشي فمينيسم در بسياري از رشته‌ها و عرصه‌هاي گفتماني همچنان محل چالش و مناقشه بوده و نبايد انتظار داشت كه خيلي سريع و زود به عنوان يك پارادايم همه‌شمول و مورد قبول همه پذيرفته شود.

مفروض‌ها و مباني اساسي نظريه فمينيسم
يكي از مهم‌ترين مفروض‌هاي اساسي كه همه گرايش‌هاي فمينيستي تقريباً در آن اجماع و اتفاق نظر دارند تلقي از ساختارهاي مردسالارانه و پدرسالارانه مبتني بر تبعيض جنسيتي و انگاره برتري و تقدم جنس مذكر بر جنس مؤنث، به عنوان عمده‌ترين ساختارهاي غالب در كل پيكره‌ها و صورتبندي‌ها يا فورماسيون‌هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي در طول تاريخ جوامع بشري است. در همه جوامع بشري بخش عمده ساختارهاي سياسي، قالب‌هاي فكري ـ فرهنگي، گفتمان‌هاي عقيدتي و نظري، نظام‌هاي اجتماعي و اقتصادي و كاربست‌هاي مرتبط با آنها، نهادها و سازمان‌ها و مناسبات مربوط با آنها جملگي تحت تأثير ساختارهاي مذكرسالارانه و نرينه‌سالارانه مذكور شكل گرفته و تكامل يافته‌اند. در تعبير دقيق و موجز مفروض مذكور را مي‌توان در قالب اين گزاره خلاصه كرد كه «همواره در طول تاريخ اين مناسبات مردسالارانه است كه سرشت و ماهيت حقيقي و اصلي هر نوع مناسبات ديگر را تعيين كرده و مي‌كند.» به تبع اين برداشت و تلقي كلي و همه شمول بود كه گرايش‌ها و جريان‌هاي مختلف و متنوع فمينيستي حمله‌ها و انتقادهاي اساسي خود را معطوف ساختارها و مناسبات مردسالارانه و پدرسالارانه حاكم بر جوامع بشري ساختند. پيامد اجتناب‌ناپذير اين نوع ساختار، به زعم فمينيست‌ها، آن است كه اولاً همه ديگر رفتارها، كنش‌ها، مناسبات، ساختارها و نهادها بطور جبري در پيوند يك سويه و انفعالي و انقيادي با ساختارها و مناسبات مردسالارانه قرار دارند؛ و ثانياً همه گفتمان‌ها و بحث‌هايي كه در حوزه‌هاي مختلف معرفت بشري وجود دارد، دقيقاً انعكاس و بازتاب بي‌كم‌وكاست و غيرقابل ترديدي است از رفتارهايي كه در حوزه عمل، در رفتار روزمره، در خانواده، در جامعه و ديگر محيط‌هاي جمعي و اجتماعي به دليل سيطره نظام پدرسالارانه صورت مي‌گيرد. آنچه كه در اين نظام پدرسالارانه نقش همه‌جانبه و غالب را برعهده دارد و به صورت پديده‌اي شايع و گسترده عمل مي‌كند چيزي جز ساختار و كار ويژه (فانكسيون) منحصر به فرد و در نوع خود بي‌نظير «قدرت» نيست: اعمال قدرت در چارچوب مناسبات مرد‌سالارانه صورت مي‌گيرد. هرچقدر كه مناسبات اجتماعي به سمت شكاف و فاصله و اختلاف حركت كرد و هرچقدر كه فاصله ميان نقش‌هاي اجتماعي و نقش‌هاي توليدي با منزلت‌هاي اجتماعي و جنسيت فاصله پيدا كرد به همان نسبت سلطه و سيطره پدرسالارانه شدت و عمق بيشتري يافت.
به اعتقاد فمينيست‌ها اين شكاف‌ها و اختلاف‌ها روز به روز تشديد شد، به گونه‌اي كه به تدريج پيامدها و نارسايي‌هاي بعدي بيشتري را به بار آورد؛ برخوردهاي نابرابر و حاكي از تبعيض جنسي در عرصه‌هاي مختلف حيات فردي و اجتماعي، از سطح خانواده گرفته تا بالاترين سطوح آن، تنها وجهي از رفتارهايي بود كه پيامد اجتناب‌ناپذير اين تضادها بشمار مي‌رفتند. با تقويت و تثبيت و تداوم سيطره نظام مردسالارانه در جامعه، اين شكاف‌ها عريض‌تر و عميق‌ترگشته و نابرابري‌هاي ناشي از آن نيز بيشتر مي‌شد. به‌طوري كه زنان عليرغم نقش‌ها و كارويژه‌هاي اساسي و تعيين كننده‌اي كه در مناسبات اقتصادي و توليدي جامعه در سطوح مختلف آن (اعم از سطح توليد خانگي، دامداري، كشاورزي، و… گرفته تا سطوح صنعتي، علمي، فرهنگي و اجتماعي) برعهده دارند، اما از حقوق و امتيازاتي به مراتب نازل و ناچيز برخوردارند. اما نكته تأسف‌بار آن است كه فرايند مذكور بطور تاريخي و به گونه‌اي نهادين و بسترمند با اشكال مختلف سركوب و ستم‌هاي مضاعف تشديد و تكميل شد و خود به خود به صورت فرايندي كاملاً مستمر و نهادينه شده و درو نبود پذيرفته شد. مهم‌ترين اشكال ستم و سركوب كه در تثبيت فرايند مذكور سهمي اساسي ايفا مي‌كنند عبارتند از: الف) سركوب فيزيكي و مادي، كه در واقع به معناي فرو نشاندن، واپس زدن و تحقير و تخفيف واقعي و مادي زنان صورت مي‌گيرد. ب) سركوب رواني و فرهنگي زنان كه به معناي منع زنان از شأن و منزلت اجتماعي، سياسي، فرهنگي در حوزه‌هاي مختلف حيات فردي و اجتماعي است. ج) و بالاخره سركوب جنسي كه علاوه بر پيامدها و تبعات منفي رواني و فكري و روحي، آسيب‌هاي جدي جسمي و مادي نيز به همراه دارد؛ مورد اخير به‌ويژه در قالب استثمار زنان بيشتر جلوه مي‌كند.
اما نكتة قابل توجه آن است كه در هر سه موردِ سركوب زنان مسئله اساسي تبعيت و سوژگي زنان است. زنان به‌طور دربست و يا در پاره‌اي مواقع به‌طور نسبي تحت سلطه و انقياد مردان قرار مي‌گيرند؛ تبعيت زنان از مردان امري است كه گرچه ريشه‌هاي تاريخي و فكري و فرهنگي دارد، امّا نمي‌توان آن را محدود و مقيد به دوره‌هاي زماني خاص و يا به فرهنگ‌ها و جوامع خاص دانست. به‌علاوه فرايند مذكور در پيوند با مناسبات قدرت سياسي و اجتماعي حاكم نيز قرار دارد و از سوي مناسبات مذكور تأئيد و تقويت مي‌شود. در گفتمان جامعه‌شناسي فمينيستي نيز فرايند مذكور تحت عنوان فرايند سوژگي و انقياد زنان مورد بررسي و تحليل و تنقيد قرار گرفته است.
در تعبيرها و تفسيرهاي كلي و عمومي كه از فمينيسم به عمل آمده است، از آن به عنوان مجموعه‌اي پيچيده، غامض و مناقشه برانگيزي ياد مي‌شود كه از جمله پارامترهاي تعيين‌كننده و شاخص‌هاي معرف آن نيز در حقيقت همان منازعه‌ها و مناقشه‌هايي است كه درخصوص معناي آن وجود دارد. در يكي از همين تعبيرها و تفسيرهاي عام و كلي، كه در حوزه‌ها و رشته‌هاي مختلف علوم انساني و علوم اجتماعي نيز محل مراجعه و مرافعه بوده و در عينِ مناقشه برانگيز بودن مناط اعتبار و اعتناء آن نيز محسوب مي‌شود، اظهار مي‌شود كه فمينيسم را اساساً بايد در پيوند با كار ويژه ها و رويكردها و مواضع آن به‌ويژه دغدغه‌ها و دل‌مشغولي‌هاي آن بابت نقش اجتماعي زنان در پيوند با مردان درجوامع گذشته و حال فهم و درك كرد. جان‌مايه و مضمون اصلي ديدگاه مذكور اين عقيده است كه زنان تنها و تنها به دليل جنسيت‌شان در معرض انواع بيعدالتي‌ها بوده و هستند (Miller, 1987 / p. 151) .
گفتمان سياسي و زبان و اصطلاحات و تعابير سياسيِ رايج در نظريه و كاربستِ فمينيسم مدرن و نيز اهداف، برنامه‌ها، مواضع و راهبردهاي آن عمدتاً از دل انقلاب فرانسه و پروژة عظيم و تأثيرگذار روشنگري سر برآورد. به لحاظ تاريخي نيز جريان مذكور از همان بدو تولد عمدتاً در پيوند با نيروهاي اپوزيسيون و در تعارض با گرايش‌هاي ارتدوكسي و نظام‌هاي خودكامه و خودكامگي علي‌الاطلاق قرار داشت؛ و البته در رأس هرفانكسيون ديگر، عمده‌ترين رسالتي كه براي خود قائل بود (و همچنان بر آن تاكيد مي‌ورزد) و آن را شاخص و معرف خود قرار داده است، مبارزه براي به رسميت شناختن حقوق زنان، برابري بين جنسيت‌ها (زنان و مردان)، و باز تعريف‌هايي دربارة زن بودن و جايگاه زن است. به‌هرحال فمينيسم (دست‌كم موج‌هاي نخست‌ آن) به دليل اتكا و ابتناء نظري و فلسفي آن بر عقايد ليبرال و عقل‌گرا (راسيوناليستي) همينطور عقايد آرمانگرا و رمانتيك در اروپاي غربي و آمريكا، در برابر هرگونه تعريف ساده و يكدست مقاومت مي‌ورزد و كليشه‌ها يا چارچوب‌هاي تعريفي معمول در رشته‌هاي علمي ـ آكادميك را برنمي‌تابد.
در روند تكامل نظري، چنان كه اشاره شد سلطة پدرسالارانه به تبعيت زن از مرد انجاميد و يا به تعبير برخي از فمينيست‌هاي راديكال به فرودستي زن منتهي شد. زنان به تدريج از حوزة حيات اجتماعي به حاشيه رانده شدند و فرايند طرح و ممانعت در مورد آنان مجري و معمول گرديد. آنچه همواره در كانون توجه اكثر نظريه‌پردازان و تحليل‌گران فمينيست قرار داشت، اين مفروض اساسي است كه حقوق زنان به عنوان اصلي‌ترين اعضاي همكار در حيات اجتماعي ناديده گرفته شده است. به اعتقاد آنان، زنان نه تنها درمقام جنس دوم بلكه در مقام انسان من حيث انسانيت نيز مورد غفلت و فراموشي قرار گرفته‌اند. بدين ترتيب سلطه مردسالارانه از حوزه‌هاي سه‌گانة استثمار، سركوب و منع منزلت اجتماعي فراتر رفت و به حوزه‌هاي فرهنگي و آموزشي نيز تسّري يافت. زنان به منزلة موجوداتي پست تلقي شدند كه در هيچ يك از عرصه‌هاي تاريخي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگيِ زيست جهان بشري جايي ندارند. براي مثال در بسياري از متون و گفتمان‌ها از ديرباز تاكنون، به رغم وجود اسامي مؤنث عامدانه فرهنگ آنها به فراموشي سپرده شده است؛ به‌طوري كه براي مثال اگر در متن يا جمله‌اي مرجعِ ضمير يا فعل يا صفت مشخص نباشد يا مجهول باشد، در آن صورت به جاي استفاده از ضمير يا اسم مؤنث از مرجوعات مذكور استفاده مي‌شود. اين فرايند ديرپايِ مستمر و نهادينه شده، به اعتقاد اكثر نظريه‌پردازان فمينيست، فرايندي است در راستاي فرهنگ‌سازي مذكر و توليد و باز توليد مداوم فرهنگ مذكر؛ خود اين فرهنگ‌سازي گامي است براي فراهم كردن بسترها و پس‌زمينه‌هاي ذهني لازم نزد افراد مختلف براي پذيرش سلطة مذكر و مردانه.
* مراحل تكامل تاريخي نظريه و كاربست فمينيسم
در اكثر منابع كه دربارة مراحل سير تكامل تاريخي فمينيسم به رشتة تحرير درآمده‌اند، عمده‌ترين و فوري‌ترين خاستگاه‌هاي نظرية فمينيسم به عصر روشنگري و متفكران قرن هجدهميِ آن ارجاع داده شده است. در حالي كه بر خلاف تصور رايج شروع نظرية فمينيستي را نمي‌توان و نبايد به متفكران عصر روشنگري و نظريه‌پردازاني چون مري وُلستون كِرَفت در اواخر قرن هجدهم (Bryson, 1992, p.11) يا نظريه‌پردازان قرن نوزدهم استوارت ميل و هريت تيلور ميل برخي از نويسندگان و تحليل‌گران تاريخ نظرية فمينيسم عقيده دارند كه اين جريان به گذشته‌هاي دورتر دست‌كم به دوران ميانه‌ ياقرون وسطي باز مي‌گردد. گرچه بدون ترديد حتي در ادوار كهن‌تر پيش از قرون ميانه نيز مي‌توان جسته و گريخته به پاره‌اي تعابير و اظهارات خصوصي و غيرعمومي در خصوص جايگاه و شأن زنان يا حقوق و امتيازات برابر آنان برخورد. براي مثال قديمي‌ترين مناقشه‌ها در باب نقش‌ها و تكاليف اجتماعي مردان و زنان به ادوار باستان و متون كلاسيك ديني برمي‌گردد. در عهد عتيق و عهد جديد هر دو، از كتاب مقدس به متون و عباراتي برمي‌خوريم كه هم بر شأن و جايگاه پست‌تر و فرودست‌تر و هم بر شأن و موقعيت برابر زنان با مردان اشاره دارند. در كتاب جمهوري افلاطون نيز مواردي وجود دارد هم دالّ بر اينكه بايد با زنان به منزلة برابر با مردان رفتار شود و هم مواردي ناظر به اينكه زنان بطور طبيعي پست‌تر و فرودست‌تر از مردان هستند و بايد تابع مردان باشند (Tower Sargent, 2006-, 143). ناگفته نماند تا آنجا كه اسناد و مدارك مكتوب گواهي مي‌دهد قديمي‌ترين مناقشه‌ها و گفتمان‌هاي موجود در اين زمينه اساساً توسط مردان صورت گرفته است و عمدتاً به مراحل پاياني قرون وسطاي متأخري (Late M.A.) يا قرون وسطاي پيشرفته و عالي (High Middle Ages) باز مي‌گردد. ليكن از قرن پانزدهم به بعد، يعني از دوره رنسانس پيشرفته به اين طرف، به تدريج شاهد آن هستيم كه صداي زنان نيز در حال شنيده شدن است و علناً به گوش مي‌رسد، به طوري كه سعي دارند در كنار حوزه‌هاي سنتي ادبيات، شعر، رمان و نظاير آن، به اقامه و ارائه نقطه‌نظرات و ديدگاه‌هاي خود در ساير حوزه‌ها مثلاً در باب حقوق و وظايف جنس مؤنث، مبادرت ورزند. براي نمونه از جمله، نخستين زني كه دربارة حقوق و وظايف جنس خود دست به نگارش و تحرير مطالب و مقالاتي زد، نويسندة زن فرانسوي، كريستين دوپيزان (Christine de Pisan) (1430 ـ 1364 ميلادي) بود.
در مجموع فرايند تكامل نظريه و گفتمان فمينيسم را مي‌توان در قالب چند موج اساسي خلاصه كرد. البته در مقالة حاضر تنها بطور اجمال به آنها اشاره مي‌كنيم؛ بحث مُشبع و مستوفا در اين خصوص در قالب پروژة تحقيقاتي نگارنده تحت عنوان «سيري در زمينه‌ها و بسترهاي ظهور، تكوين و تكامل نظرية فمينيسم و بررسي مناسبات، تأثيرها و تعامل‌هاي آن در مقام يك نظرية سياسي در پيوند با گفتمان سياست و تحليل جايگاه و كار ويژة (فانكسيون) آن در علوم سياسي» به تفصيل آمده است. معمولاً از سه موج و در پاره‌اي موارد نيز از چهار موج اصلي در پيوند با مراحل تكامل تاريخي فمينيسم صحبت مي‌شود:
1ـ موج اول فمينيسم در قرن هفدهم و با آرا و نظرات مري‌ اَستل (Mary Astell) (1731ـ 1666) شروع شد، كه در واقع به اعتقاد برخي از نظريه‌پردازان و مورخان فمينيست نخستين موج بزرگ و چشمگير جنبش اعتراضي فمينيستي سكيولار در بريتانياي قرن هفدهم محسوب مي‌شود (Bryson, 1992, 11). در اين دوران براي نخستين بار شمار عظيم و در خور توجهي از زنان به مخالفت و اعتراض عليه عقايد و ديدگاه‌هاي جا افتاده و ديرپاي راجع به جنسيت‌شان با انتشار كتب، مقالات، جزوه‌ها و نظاير آن برخاستند. برخي از اين آثار، و البته نه همة آنها، با نام مستعار يا بدون نام منتشر مي‌شد؛ و از جملة مشهورترين نويسندگان آنها مي‌توان به شخصيت‌ها و نويسندگاني چون اَفرا‌بن (Aphra Benn) )89ـ 1640) و مري اَستل اشاره كرد. اَستل در سال‌هاي دهة 1980 ميلادي از سوي برخي از نويسندگان به عنوان «نخستين فمينيست انگليسي» قلمداد شده است. بي.هيل در سال 1986 با انتشار كتابي تحت همين عنوان به بررسي و تحقيق دربارة آرا و افكار و آثار مري استل پرداخت (Hill, 1986) كاترين استيمسون نيز در مقدمه‌اي كه بر كتاب آر.پري تحت عنوانِ مري استل شهير نگاشته است اظهار مي‌دارد كه «بي‌ترديد نخستين نظريه‌پردازِ فمينيستِ روش‌مند در غرب» محسوب مي‌شود (Perry, 1986, xi). اَستل در كتاب طرحي جدي براي بانوان (1694) و نيز ديگر نويسندگان زن بعد از وي مانند سارا اسكات (95ـ1723) در كتاب توصيفي از عمارت هزارساله (1762) چنان از شيوه‌هاي برخورد و رفتار تبعيض‌آميز و غيرعادلانه در طول هزاره‌ها با زنان سرخورده شده بودند كه حتي از تصور اينكه زماني فرا برسد كه با زنان به منزلة انسان‌هايي برابر و همتا و مستقل رفتار شود، كاملاً مايوس و نوميد بودند. به همين خاطر عقيده داشتند كه زنان بايد خود را از مردان جدا و مستقل كنند؛ و حتي امروزه نيز، در قرن بيست و يكم، بسياري از زنان هنوز براين عقيده‌اند كه آزادي راستين براي زنان تنها زماني فراخواهد رسيد كه خود را از مردان جدا سازند؛ آزادي واقعي زنان تنها در گرو جدايي از مردان نهفته است (Tower Sargent, 2006, 143).
مري وُلستون كِرَفت (97ـ1759) نيز از جمله نخستين نظريه‌پردازان فمينيست در سنت نظرية اجتماعي انگلوساكسون است كه نظرية اجتماعي مدوني در خصوص تابعيت و زيردست بودن زنان و فرايند انقياد و سوژه شدنِ تاريخي زنان اقامه كرده است. وي در سال 1792 در كتاب مهم و تأثيرگذار خود تحت عنوان حمايت از حقوق زنان به دفاع از حقوق زنان برخاسته است. وي الهام‌بخش و آغازگرِ ايجادِ نوعي عمل‌گرايي سياسي است كه در كانون توجه فمينيسم غربي جاي گرفته است (Edgar& Sedgwick (eds), 2002, 143). وي ضمن دفاع از حقوق زنان در خانه و خانواده براين نكته پافشاري و تأكيد داشت كه زنان بايد امكان حضور در كنار مردان در ديگر عرصه‌هاي فعاليت‌هاي اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي را پيدا كنند. چرا كه زنان وقتي پا به پا و دوش به دوش مردان در خانه و در اقتصاد معيشتي و خانگي مثلاً در توليدات بومي و خانگي و صنايع دستي فعاليت مي‌كنند و منشأ توليد و بازتوليد ارزش‌هاي افزودة مادي و منبع انباشت سرمايه و منبع درآمد محسوب مي‌شوند، طبعاً مي‌توانند در توليدات كارگاهي، در كارخانه‌ها و صنايع توليدي پيشرفته نيز موفق باشند؛ بنابراين به طريق اولي مي‌توانند در خارج از خانه نيز كار كنند و مهم‌تر از آن در توليد و بازتوليد ارزش‌هاي فكري، فرهنگي، معنوي و در عرصة فعاليت‌هاي سياسي و اجتماعي نيز نقش و سهمي برابر با مردان ايفا كنند.
كتاب حمايت از حقوق زنان را مي‌توان بخشي از جنبش اروپايي و آمريكايي در تلاش براي ارائه نظريه‌اي فردگرايانه و ليبرالي دربارة حقوق بشر يا انسان‌ها در مقام فرد دانست. علاوه بر آن، آرمان‌ها و ايده‌آل‌هاي فكري و فلسفي ناظر به شرايط و مناسبات اجتماعي و طبقاتي كه الهام‌بخش آنها انقلاب كبير فرانسه بود، همچنين دستاوردهاي اساسي و مهم اين انقلاب به ويژه شعارهاي سه‌گانة آزادي، برابري و برادريِ آن و حضور و مشاركت همه‌جانبه و گستردة زنان در انقلاب مذكور از جملة منابع عمدة الهام‌بخش موج نخست بشمار مي‌روند (Mann, 1989, P. 129). در تداوم كار وُلستون كِرَفت دو اثر عمدة ديگر نيز در الهام بخشي به موج نخست بي‌تأثير نبودند؛ اين دو اثر عبارتند از: حقوق انسان (92ـ1791) اثر تامس پين و «اعلامية حقوق انسان و شهروندان فرانسوي» (1789) كه در طليعة پيروزي انقلاب فرانسه تدوين و تصويب شد. گرچه حقوق مصرحه در اين دو اثر بيشتر ناظر به حقوق مردان بود، اما در مجموع تأثير آنها در بسط و گسترش آگاهي شهروندان منجمله زنان به حقوق و تكاليف‌شان انكارناپذير است (Tower Sargent, op. cit). در نهايت موج اول فمينيسم، در عصر روشنگري با ظهور تفكرات و انديشه‌هاي ليبراليست تداوم و غناي بيشتري مي‌گيرد و در ادامه در قرن نوزدهم با ظهور جريان‌ها و جنبش‌هاي فكري و فلسفي و سياسي ـ اجتماعيِ راديكال و پيشرو و مترقيانه‌اي چون سوسياليسم و ماركسيسم، ابعاد و وجوه ديگري از ستم و سركوب و نابرابري و تبعيض عليه زنان مورد توجه و بررسي قرار مي‌گيرد. انديشمندان و متفكران سوسياليستي چون فوئر باخ و سن‌سيمون گرچه اساس مبارزات سوسياليسم را تلاش براي احقاق حقوق انسان مي‌دانند ولي بطور مشخص شأني براي حقوق زنان در نظر نمي‌گيرند. تا اينكه ماركس و انگلس با تاكيد بر حقوق خاصة زن به تحليل پديدة استثمار زن در خانه و كارخانه مي‌پردازند و مسئله استثمار زن را در پيوند تنگاتنگ با نظام‌هاي طبقاتي حاكم بر جوامع بشري مورد لحاظ قرار مي‌دهند. به عقيدة اين دو متفكر، زنان همانند مردان به يك اندازه توسط نظام سرمايه‌داري استثمار مي‌شوند؛ اما ستم، سركوب و استثمار زنان به شكلي مضاعف صورت مي‌گيرد: اول) ستم براي اينكه زن هستند (توسط مرد) و دوم) ستم براي اينكه كارگر هستند (توسط كارفرما). انگلس در كتاب منشأ خانواده، مالكيت خصوصي و دولت، ضمن اشاره به روند ظهور نخستين كمون‌ها، اظهار مي‌دارد كه به دليل نبود مالكيت خصوصي و نبود قوه قاهره غالب و وجود ساختار اجتماعي غيرطبقاتي، زنان و مردان در چارچوب خانوادة كمونار و يا در چارچوب كمون‌هاي گسترده‌تر در فضايي اشتراكي و عاري از هرگونه تبعيض و استثمار فعاليت مي‌كردند. به تدريج كه بهره‌برداري فرد يا گروهي از گروه ديگر شكل مي‌گيرد، ساختار خانواده و به تبع آن ساختار اجتماعي دستخوش تغيير مي‌شود. با ظهور مالكيت خصوصي نقش و شأن برابر و متساوي زن و مرد تغيير مي‌كند و مرد قدرت خود را اعمال مي‌كند دولتي هم كه در ادامة مالكيت خصوصي و توسط طبقه اجتماعي حاكم ايجاد مي‌شود نيز تحت سلطة مردان قرار داشته و ماهيت مردسالارانه دارد. […]
2ـ موج دوم فمينيسم: جنبش فمينيسم به‌ويژه در قالب مبارزه براي حق‌ رأي همگاني و با تأسيس «اتحادية اجتماعي و سياسي زنان* (14ـ1903) و در خلال سال‌هاي بين دو جنگ جهاني همچنان ادامه داشت، كه البته عمدتاً و در سطح گسترده در چارچوب احزاب سياسي موجود، به ويژه احزاب كارگري و كمونيستي فعاليت مي‌كرد.
دراين راستا به تدريج خصلت جنبش توده‌اي را از دست داد و بيشتر به صورت يك جنبش اصلاحيِ پارلماني درآمد و به لحاظ بينش و بصيرت سياسي نيز جنبش فمينيستي در زمرة جنبش‌ها و داكترين‌هاي سوسياليست قرار گرفت. در خلال سال‌هاي دهة 1960 به‌تدريج موج دوم بسط و گسترش بيشتري مي‌يابد و علاوه بر دغدغه‌ها و دل‌مشغولي‌هاي موج پيشين بابت حقوق برابر و تساوي زنان و مردان در عرصه‌هاي مختلف حيات اجتماعي، به طرح مطالبات وخواسته‌هاي بنيادي‌تر، راديكال‌تر و بعضاً انقلابي از سوي جنبش آزادي زنان مبادرت ورزيد. گرچه سياست فمينيستي دستخوش روند كاهش راديكاليسم و افت تحركات انقلابي از دهة 1970 به بعد شده بود، مع‌ذلك خود فمينيسم از اعتبار و احترام فزاينده‌اي به‌عنوان نحلة مستقل و مشخصي از نظرية سياسي برخوردار شد. در موج دوم در كنار ديگر مسايل و موضوعات به دو موضوع اساسي نيز توجه ويژه‌اي صورت گرفت، كه خود نتيجة بسط و گسترش انديشة سياسي فمينيستي بود. نخست تحليل نهادها، فرايندها و كاربست‌هايي كه از طريق آنها زنان به تبعيت و انقياد مردان در آمدند (فرايند سوژگي و انقياد زنان). و دوم كشف و آشكار ساختن موثرترين و مناسب‌ترين روش‌ها و شيو‌ه‌هايي كه بتوان با اتكا به آنها اين انقياد و سوژه‌سازي را به معارضه و چالش گرفت (Heywood, 1999, 60).
به اعتقاد برخي از نويسندگان ظهور و زايش موج دوم فمينيسم را بايد در پيوند با انتشار اثر معروف و تأثيرگذارِ بتي فريدن (Betty Friedan) در سال 1963 تحت عنوان راز زنانه (Feminine Mystique) دانست. وي در اين كتاب به شرح و بررسي وضعيت زنان طبقات اجتماعي مختلف مي‌پردازد. در اين كتاب مادران و زنان خانه‌دار تمام وقتِ علي‌الظاهر شادِ طبقة متوسط مرفه راجع به بدبختي‌، بيچارگي و شكست ناكامي خود صحبت مي‌كنند. از اين پديده به عنوان «معضل ناشناخته» ياد شده است، نوعي ناخرسندي و نارضايتي زنان از زندگي خود عليرغم اينكه به‌گونه‌اي دقيق و وفادارانه و از روي اخلاص همة احكام و نسخه‌هاي تجويزيِ پدرسالارانه درخصوص تأمين سعادت زنان را مو به مو اجرا كردند (Mann, 1989, 129).
دركل فمينيسم موج دوم در فكر نيل به دركي جامع‌تر، كامل‌تر و پيچيده‌تر در باب سرشت فرهنگيِ سركوب بوده و در اين راستا توجه خود را معطوف تجزيه و تحليل و بررسي روش‌ها و شيو‌ه‌هايي كرده است كه خود نهادهاي فرهنگي به كمك آنها به تحكيم و تقويت و تداوم وضعيت تابعيت و انقياد زنان مي‌پردازند.
3ـ فمينيسم راديكال موج سوم ـ جريان اصطلاحاً موسوم به «فمينيسم موج سوم»، تا حدودي در مقام واكنش در برابر اتهام قوم محوري، تلاش كرد تا بر دشواري‌ها و معضلات حول پاره‌اي از پرسش‌ها و ترديدهاي مطرح شده در خصوص زن فائق آيد و در اين راستا تلاش‌هاي تحليلي و فكري و نظري زيادي صورت داده است. از جملة اين پرسش‌ها مي‌توان به موارد زير اشاره كرد كه: «‍زن» دقيقاً چيست و يا كيست؟ «او كيست كه جنبش فمينيستي مدعي نمايندگي اوست؟» فمينيسم موج سوم همسو و مشترك با پسا ساختارگرايي، مفهوم هويتِ جمعيِ مجرد را قبول نداشته و با نفي و كنار زدن آن در تلاش است تا به جاي آن ايده‌هاي ابهام، دوگانگي، تفاوت و دگربودگي يا غيريت را به منزلة ابزار درك مسايل و منافع خاص زنان ارائه كند. البته جريان مذكور مسائل مناقشه برانگيزي را در درون جنبش فمينيسم به‌ويژه در موج اخير در پي داشته است. برخي از منتقدان و تحليل‌گران بر اين نكته تاكيد دارند كه خود مفهوم «هويت» به تنهايي براي تحليل پديدة سركوب حائز اهميت بنيادين است. فروپاشي و تضعيف آن موجب تضعيف امكان مقاومت و تحول مي‌شود و از اين طريق تعهدات سياسي فمينيسم را بي‌اعتبار كرده و به آن لطمة جدي و جبران ناپذيري وارد مي‌كند (Edgar & Sedgwick, 2002, 144).
* فمينيسم و تاريخ: فمينيسم در مقام يك نظرية چالش برانگيز در حوزه‌ها و رشته‌هاي مختلف علوم اجتماعي و علوم انساني به‌ويژه طي چند دهة اخير تأثيرات و بازتاب‌هاي اساسي و زيربنايي داشته است. در پاره‌اي موارد با تحولات پارادايمي و دگرگوني‌هاي جدي و ژرف ساختي و حتي شالوده‌شكنانه روبه‌رو مي‌شويم. عرصه‌هاي مختلف رشتة تاريخ ازجمله تاريخنگاري، روش‌شناسي تاريخ، فلسفة تاريخ، الگوها و رويكردهاي نظري در تبيين چيستي، چرايي و چگونگي رخ دادِ وقايع و حوادث تاريخي و… در سال هاي چند دهة اخير به گونه‌اي چشمگير و انكارناپذير تحت تأثيرِ الگوها، مفاهيم، رويكردها، روش‌ها و در يك كلام تحت تأثير گفتمان فمينيستي قرار گرفته‌اند و دستخوش تحولات و دگرگوني‌هاي بنيادين شده‌اند.
به اعتقاد جون اسكات، نويسنده و استاد علوم اجتماعي و تاريخ، همة دستاوردهاي سه موج فمينيستي در طول تاريخ و به‌ويژه تحقيقات و پژوهش‌هايي كه در قالب «مطالعات زنان» در مراكز علمي و دانشگاهي صورت گرفته است، سبب شد تا شاهد ظهور جريان بديع و چالش برانگيزِ جديدي تحت عنوان «تاريخ زنان» باشيم كه بيش از همه مديون و وام‌دار دستاوردها و نتايجِ مطالعات و پژوهش‌ها، نظريه‌ها و كاربست‌هاي فمينيسم است. طي دهة 80 ـ1970 «تاريخ زنان» به صورت يك جريان دانشگاهي در آمد. مطالب و موضوعاتي كه در اين رشته مورد بحث و بررسي قرار مي‌گرفت، عمدتاً همان چيزهايي بود كه تا اين زمان در دانشگاه‌هاي اروپايي مورد غفلت قرار داشت (گرچه در دانشگاه‌هاي آمريكايي تا حدودي مورد توجه بودند)؛ از جمله اينكه چه چيزي سبب شد تا پديدة پدرسالاري به صورت يك نهاد در آيد و نهادينه شود؟ چرا در عرصة تاريخ جايي براي زنان در نظر گرفته نشده است؟ اركان و بخشهاي مختلف جامعه، از جمله مراكز علمي و دانشگاهي، تا چه پايه بر مدارهاي جنسي استوارند؟ تحقيقات و پژوهش‌هاي تاريخي، تاريخنگاري، روش‌ها و الگوهاي تاريخي، وبالاخره رويكردهاي نظري و فلسفي (فلسفه تاريخ) تاچه پايه ماهيت مذكور دارند و تا كجا در چارچوب‌هاي جنيستي مرد سالار و نرينه سالار قرار مي‌گيرند؟
به اين ترتيب تاريخ زنان، تلاش خود را معطوف بازخواني و بازانديشي تاريخ مذكر و پدرسالار و ارائه قرائتي جديد از تاريخ ومفاهيم تاريخي مي‌كند و درصدد است تا غالب برنامه‌ها و پروژه‌هاي تاريخي را مورد بازبيني و بازنگري قرار دهد. بخشي از مطالعات و پژوهش‌هاي تاريخ زنان طي چند دهه اخير به دليل تلاش براي دور ساختن خود از جهتگيري‌هاي ايدئولوژيك و تعصبات مشخص، در زمره حوزه‌هاي مناقشه برانگيز قرار گرفته‌اند.تاريخنگاري فمينيستي در سال‌هاي اخير ـ كه از بسياري جهات بيانگر و منعكس كننده ظهور و بسط و تكامل جنبش زنان بشمار مي‌رود ـ برجسته‌ترين نمونه از اين دست مطالعات است. امروزه تاريخ زنان از بسياري جهات تا حدود زيادي در خط مقدم و پيشتاز «تاريخ جديد» (NEW History) محسوب مي‌شود. همزمان با طرح مسئله برابري زنان با مردان از سوي موج نخست فمينيسم و پيگيري و تداوم آن در مراحل بعدي و مبارزه براي بسط و گسترش حقوق زنان و تلاش براي تحقق خواستها و مطالبات زنان توسط گروههاي زنان، زنان فعاليت‌هاي عملي و پراگماتيك خود را براي تثبيت حضور خويش آغاز كردند و به فتح پايگاههاي سنتي مردان در بسياري از حوزه‌ها و حرفه‌ها و مراكز و رشته‌هاي علمي و دانشگاهي از جمله در عرصه تاريخ مبادرت ورزيدند. ناگفته نماند كه در كنار اين قبيل اقدام‌ها از سوي زنان و تلاش براي تدوين و تنظيم تاريخنگاري فمينيستي و ظهور و سر برآوردن جريان‌هاي جديد در تاريخ زنان، شاهد ظهور و شكل‌گيري و گسترش تاريخ‌هاي جديد و غير سنتي ديگري نيز چون تاريخ‌هاي مربوط به طبقه و كار، تاريخ اجتماعي، تاريخ فرهنگي، تاريخ مشاغل، تاريخ‌هاي بومي و خرد، تاريخ پوشاك و نظاير آنها هستيم.
نكته مهمي كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه، همانند اكثر جريان‌ها و گرايش‌هاي جديد در عرصه تاريخ و تاريخنگاري، ظهور تاريخ زنان نيز نتيجه پاره‌اي نارسايي‌‌ها و كاستي‌هاي موجود در ترتيبات، شيوه‌ها و سبك‌هاي مربوط به مطالعات تاريخي است. تاريخ زنان برخلاف بسياري از جريان‌هاي جديد، مدعي است كه نماينده و بيانگر بيشترين و گسترده‌ترين بخش «گذشته» (50 درصد و بلكه بيشتر از جمعيت) است كه به تعبير شيلاروبوسام (Sheila Rowbotham) همواره از تاريخ پنهان مانده‌اند. البته زنان نيمه پنهان تاريخ، نيمه پنهان سياست، نيمه پنهان جامعه، زبان، فرهنگ، دين، اقتصاد، جنسيت و … هستند (Black&Macraild,2000,13).
آنچه كه در عرصه تاريخنگاري دوران معاصر به ويژه از سال‌هاي دهه 1960 ميلادي به بعد به وقوع پيوسته است، نوعي شيفت و جابه‌جايي پارادايمي اساسي و زيربنايي است كه تاثير ژرف و نقش تعيين‌كننده‌اي در بسط و گسترش مطالعات و پژوهش‌هاي تاريخي و ظهور و الگوهاي جديد نظري و تفسيري در روش‌شناسي تاريخ، فلسفه تاريخ و تاريخنگاري داشته است. تاريخ زنان را نيز بايد از همين منظر مورد بررسي و ارزيابي قرار داد و آن را نوعي شيفت پارادايمي در عرصه مطالعات تاريخي دانست. علاوه بر اين با در نظر گرفتن تغيير و تحولات مذكور، نقش و جايگاه مطالعات و تحقيقات نظري فمينيستي و گفتمان فمينيسم در فرايند تدوين وتكوين تاريخ زنان را بايد از دو منظر ديگر نيز مورد مطالعه قرار داد:
الف) از يك سو پيدايش (يا احساس) ضرورتي مبرم دال بر حمايت و تقويت رشته تازه تاسيس تاريخ زنان به ويژه از منظر مطالعات و پژوهش‌هاي مربوط به تاريخ‌هاي ديرين شناختي، تبارشناسيك، آرشيوي و شفاهي كه عمدتاً توسط فمينيست‌ها و نيز در ديگر حوزه‌هاي مطالعات زنان خارج از رشته تاريخ اعم از موارد آكادميك و فراآكادميك صورت گرفته است.
ب) از سوي ديگر وجود نوعي دغدغه و نگراني در جنبش فمينيستي در اين خصوص كه پژوهش‌ها و تحقيقات و فعاليت‌هاي نظريه‌پردازان فمينيست‌، به ويژه در زمينه توليد تاريخ خاص خودشان، مي‌تواند خطر تكرار همان الگوهاي نظري و كاربستي (انديشه و عمل) كلان در تاريخنگاري را در پي داشته باشد كه پيش از هرچيز زنان را به كل از عرصه تاريخ حذف كردند، يا حضورشان را تحريف و كژديسه جلوه‌گر ساختند و يا صداي آنان را سركوب و خاموش كردند.
اما در اين ميان دو محرك و انگيزه اساسي بيروني و دروني نيز در بسط و گسترش پروژه تاريخ فمينيستي يا تاريخ زنان نقش مهم و تعيين‌كننده‌اي ايفا كرده‌اند: اول انگيزه‌هاي بيروني يعني تلاش براي هدايت توانمندي‌هاي موجود به سمت تضعيف، ريخت‌زدايي (deformatoin) و از حيز انتفاع انداختن تاريخ‌هاي موجود و اصلاح و نوزايي تاريخ‌هاي جديد زنان، و در كنار آن بررسي و تحليل جايگاه جنسيت در همه صورتبندي‌هاي فرهنگي با توجه به روند تغيير و تحول آنها در گذر ايام. دومين محركه و انگيزه، معطوف به درون (انگيزه‌هاي دروني) است كه موانعي در برابر شورواشتياق‌هاي جديد در پيوند‌ با تاريخنگاري فمينيستي ايجاد كرده است و بر روند معضل پردازي در پروژه تاريخ‌نگاري فمينيستي تاكيد ورزيده است.
برخي از پژوهشگران و محققان به معضل تاريخنگاري فمينيستي از منظر ويژه‌اي نگريسته و آن را درگير نوعي بن‌بست يا دوراهي مي‌دانند. براي مثال سوزان استنفورد فريدمن در مقاله‌اي تحت عنوان «ساختن تاريخ: تأملاتي در باب فمينيسم‌، روايت و ميل» بر اين نكته تاكيد دارد كه فمينيسم، با توجه به تلاش آن براي خلق روايت‌ها و داستان‌هايي در باب فرايند توليد و پيدايش خود، بين ميل به عمل كردن (كنش) و مقاومت در برابر كنش‌گير كرده است. به ويژه آنكه مقاومت مذكور خط بازتوليد پديده‌اي را در پي دارد كه لوس ايريگاراي از آن به اقتصاد يكسان ياد مي‌كند. آنچه كه فريدمن در تأملات و ملاحظات اجمالي خود در باب «روند ساختن تاريخ با توجه به فمينيسم،‌ روايت و ميل» در پي انجام آن است، تلاش براي كشف و نشان دادن ضرورت سياسي، فرصت‌ها و امكانات خلاق فعاليت‌ها و انگيزه‌هاي درون‌سو و برون‌سوي فمينيست‌هاست: نشان دادن اينكه چگونه بصيرت يك سو ممكن است به نديدن بصيرت سوي ديگر منجر شود؛ و تاكيد بر اينكه در نهايت هر دو جريان براي تدوين برنامه‌هاي گسترده‌تر و كلي‌تر پروژه فمينيسم در خصوص «ساختن تاريخ» ضرورت دارند. در اين راستا وي ابتدا به طرح و بررسي مسايل معرفت‌شناسي (اپيستمولوژيك) درباره فمينيسم پرداخته و سپس هم از ضرورت طرح معضل‌ها و روند معضل پردازي تاريخ فمينيستي و هم از ضرورت سياسي اين پروژه دفاع مي‌كند.
فريدمن نيازها و مطالبات متفاوت و رقيب در عرصه تاريخنگاري جديد به ويژه نياز به نقل و روايت و معضل‌پردازي درباره تاريخ فمينيسم را از يك سو بيانگر ميل به قدرت گرفتن و قدرتمند شدن و از سوي ديگر ناشي از هراس از اراده معطوف به قدرت مي‌داند، كه يكي بر نقش كارگزاري زنان تاكيد دارد و ديگري آن را سركوب مي‌كند. به زعم وي فمينيست‌ها مي‌توانند وارد پروژة نگارش تاريخ‌هاي فمينيستي دوگويانه و محاوره‌اي (دايالوژيك) و نه تك‌گويانه (مونولوژيك) شوند، پروژه‌اي كه به نفي ضرورت نقل داستان‌ها و روايت‌هايي دربارة فمينيسم نيازي ندارد (Friedman, 1997, 231).

*مقاله حاضر بخشي مستخرج از طرح پژوهشي گسترده‌اي است با عنوان «سيري در زمينه‌ها و بسترهاي ظهور، تكوين و تكامل نظرية فمينيسم و بررسي مناسبات، تأثيرها و تعامل‌هاي آن در مقام يك نظرية سياسي در پيوند با گفتمان سياست و تحليل جايگاه و كارويژه (فانكسيون) آن در علوم سياسي»، كه نگارنده با حمايت معاونت پژوهشي دانشگاه آزاد اسلامي واحد كرج در دست تهيه و تدوين دارد.

كتابشناسي
– Black, Jeremy & D.M. Mac Raild (eds) (2000), Studying History (N.Y.: Palgrave, 2nd edn).
– Bryson, Valerie (1992), Feminist Political Theory (London & N.Y.: Macmillan).
– Burke, Peter (ed) (1992), New Perspectives on Historical Writing (The Pennsylvania State UP).
– Cannadine, David (ed) (2002), What Is History Now (N.Y. & Hampshire UK.: Palgrave).
– Edgar, Andrew & Peter Sedgwick (eds) (2002), Cultural Theories: The Key Concepts (London & N.Y.: Routledge).
– Elam, Diane, (1997), “Romancing the Postmodern: Feminism and Deconstruction”, in Keith Jenkins (ed), (1997) The Postmodern History Reader.
– Heywood, Andrew (1999), Political Theory: An Introduction.
– Friedan, Betty (1963). The Feminine Mystique (N.Y.: Norton).
– Hill, B. (1996), The First English Feminist: Reflections Upon Marriage & other Writings by Mary Astell, edited & with an Introduction by B. Hill (Aldershot: Gower).
– Iggers, George G. (1997), Historiography in the Twentieth Century (Middletown: Wesleyan UP).
– Jenkins, Keith (ed) (1997), The Postmodern History Reader (London & N.Y.: Routledge).
– Mann, Michael (1989) Macmillan Student Encyclopedia of Sociology (London: Macmillan Press).
– Miller, David (ed) (1987), The Blackwell Encyclopedia of Political Thought (N.Y.: Blackwell).
– Munslow, Alan (2000), The Routledge Companion to Historical Studies (London & N.Y.: Routledge).
– Paine, Thomas (1791-92, 1996), Rights of Man (Hertfordshire: Wordsworth).
– Perry, R. (1986) The Celebrated Mary Astell (Chicago and London: University of Chicago Press).
– Sargent, Lyman Tower (2006, 2009), Contemporary Political Ideologies (Belmont, USA,: Wadsworth).
– Scott, Joan Wallach (1988), Gender and the Politics of History (N.Y.: Columbia UP).
– Scott, Joan W. (1992), “Women’s History”, in Peter Burke (ed) New Perspectives on Historical Writing (The Pennsylvania State UP).
– Wollstonecraft, Mary (1792, 1978), Vindication of the Rights of Women (Harmondsworth: Penguin).
منابعي كه در متن به آنها اشاره شده است:
– Astell, Mary (1694), A Serious Proposal to the Ladies (1694).
– Scott, Sarah (1792), A Description of Millenium Hall.
– Vincent, J. (1995), An Intelligent Persons Guide to History.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *