دمساز دوصد کيش

دمساز دوصد کيش
دکتر شيرين بياني
ناشر: جامي، تهران 1384ش.
کتاب دمساز دوصد کيش در باره‌ي زندگي و انديشه‌هاي مولانا نوشته شده است. کتاب نوشته‌ي استاد تاريخ و مورخي است که در هر دو زمينه‌ي تاريخي ايران باستان و ايران در زمان حمله‌ي مغولان تدريس کرده و قلم زده است. پيش از او نيز کساني بوده‌اند از جمله‌ي مورخان، چون دکتر زرين‌کوب که به اين شاعر و عارف بزرگ زمان‌ها پرداخته‌اند اما دکتر شيرين بياني پس از آنه ماري شيمل نخستين زني است که به شيوه‌اي علمي و از ديدي تاريخي در باره‌ي مولانا کتاب نوشته است. کتاب وي داراي ويژگي‌هايي است که به دليل آشنايي او با هر دو وادي پيش و پس از اسلام، گاه منحصربه فرد مي‌نمايد. برخي از ويژگي‌هاي آن چنين است:
1- نويسنده ضمن بررسي محل تولد مولانا، پيشينه‌ي خانوادگي و مريدان و مرادان وي، خط کمرنگي را که در ديگر کتاب‌ها در اين باره به سختي به چشم مي‌آيد، رنگ مي‌بخشد و ارتباط دانسته‌ها و شور‌ و شر مولانا را با تاريخ مملکتش، ايران، پيوند مي‌دهد که گذشته از اهميت موضوع، پي‌گيري اين خط، خود در بازشناسي مولانا و انديشه‌ي والاي او کمک بزرگي است. گفتني است که نويسنده با اشاره به زادگاه دو مراد مولانا، برهان‌الدين محقق ترمذي و شمس تبريزي (يکي از ترمذ خراسان و ديگري از تبريز آذربايجان)، خراسان و آذربايجان را چون دو بال فرهنگي و انديشه‌اي ايران توصيف مي‌کند که مولانا به قدرت آن دو بال در پرواز به آسمان‌هاي بلند فرهنگ و انديشه موفق مي‌گردد.
در روايت زندگي مولانا از زبان دکتر بياني مي‌بينيم که وي از شرق تا غرب ايران آن زمان را مي‌پيمايد و در اين راه طولاني از بلخ تا قونيه، از انديشه‌هاي ايران پيش از اسلام آگاه مي‌شود و نمونه‌هايي از آن را سپس‌تر در شعر و زندگي خود به نمايش مي‌گذارد. يکي از اشارات نويسنده در اين مورد اشاره به مفهوم الف و قدمت آن در انديشه‌ي ايراني و ظهور مصلحي در هر هزارسال است که قابل پژوهش است. ديگر مسئله‌ي ارتباط سبزک (حشيش) و هوم و تقدس آن در آيين ايران باستان است که باز پرسشي است که مي‌بايست با پژوهشي مستقل به آن پاسخ داد. همچنين اشاره‌ي نويسنده به سماع و ريشه‌هاي ايراني آن پرسشي ديگر است که درخور توجه ويژه است.
2- نويسنده در شرح زندگاني مولانا به نکته‌ي مهم ديگري نيز اشاره دارد. اين نکته حضور ديدگاه اسماعيلي و اخوان‌الصفا است که آشکارا در سراسر زندگي و اطرافيان مولانا و به ويژه در بلخ، شام، بغداد، قونيه و ديگر نقاطي که مولانا در آن‌ها توقف کرده است، ديده مي‌شود. نويسنده همچنين به ريشه‌يابي انديشه‌هاي هفت و دوازده اماميان در باورهاي پيش از اسلامي مي‌پردازد و رويکرد شمس و مولانا به اين انديشه‌ها را يک بار ديگر تداوم همان خط فکري ايران باستان و اتصال آن به انديشه‌هاي اسلامي مي‌بيند.
3- نويسنده هجرت مولانا و خانواده‌اش از بلخ به قونيه را به شيوه‌اي تاريخي بيان مي‌کند و به علت و نتيجه‌ي آن مي‌پردازد. در اين روايت بر خواننده روشن مي‌گردد که هجرت مولانا نه تنها از رشد و بزرگي انديشه‌ي او نمي‌کاهد، بلکه خود، اين هجرت موجب مي‌گردد که مولانا بتواند انديشه‌هاي موطن ايراني و کهن خود را در محيطي که تاب انديشه‌هاي بزرگ را دارد، پرورش دهد. چه در اين زمان بلخ يکسره در دست مغولان است و آنان به ويژه در ابتداي هجوم خود نه تنها در کار علم و انديشه نيستند بلکه انديشمندان و عالمان جز مرگ و تباهي از سوي آنان عايدي ديگري ندارند. اما قونيه به دليل نزديکي با بيزانس از تساهل بيشتري برخوردار است. آشنايي مولانا به دليل اين نزديکي با زبان يوناني علت ديگري است که وي را به راه تساهل سوق مي‌دهد.
4- نويسنده در بازيابي انديشه‌هاي مراد بزرگ مولانا، شمس تبريزي، از عقايد سلمان پارسي آغاز مي‌کند که به تعبير وي نخستين پيونددهنده‌ي انديشه‌هاي پيش از اسلام با انديشه‌ها و عرفان پس از اسلام است. سلمان در نزد فرقه‌ي اسماعيليه داراي مقامي بس مقدس و والا بود. دکتر بياني انديشه‌ي سلمان پارسي را از اصلي‌ترين آبشخورهاي انديشه‌ي شمس تبريزي و به تبع آن انديشه‌ي مولانا دانسته است.
با بررسي عميق‌تر رويکردهاي اسماعيلي و ارتباط آنان با کساني که با انديشه‌هاي کهن مرتبط بودند، نويسنده از تساهل مذهبي و فلسفي اسماعيليان سخن مي‌گويد که آثار آن در نام اين کتاب و البته در شعر مولانا آشکار است. انديشه‌ي کساني چون سهروردي، ابن‌سينا و حلاج نيز در همين راستا کاويده مي‌شود.
5- نويسنده در روايت زندگي و کشف گوشه‌هاي ناگفته‌ي انديشه‌ي مولانا به شيوه‌اي اساسي به مسئله‌ي زن و نقش او در ديدگاه‌هاي اجتماعي و عرفاني مولانا مي‌پردازد. پژوهش در اين موضوع گذشته از نو بودن آن، از آن جا که چون بخشي از کل انديشه‌ي مولانا به آن توجه مي‌شود، از بار معنايي و اهميت ويژه‌اي برخوردار است. در اين پژوهش تنها به نام بردن زناني که جزو مريدان او بوده‌اند و يا زناني که در نقش صاحبان قدرت سياسي به وي توجه داشته‌اند؛ بسنده نشده است، بلکه نگاه مولانا به زن که بسيار غيرعادي و متفاوت است مورد بررسي قرار گرفته و ريشه‌هاي آن در خاندان مولانا در بلخ، و آزادگي زنان و عالم بودن بسياري از ايشان در خاندان مزبور نمودار شده است. در اين راستا مي‌توان گفت که پژوهش، شکلي اجتماعي به خود گرفته و به مسئله‌ي زنان برده، کنيزان و روسپيان چنان که در يک پژوهش اجتماعي ممکن است، در روايت زندگي مولانا و همچنين در آثار وي پرداخته شده است. بي‌شک اهميت ديدگاه مولانا وقتي بيشتر آشکار مي‌شود که نويسنده در کنار آن به زمانه‌ي او، حمله‌ي مغولان، زندگي طبقات پايين‌تر اجتماع بدون حضور زنان و اشاعه‌ي معاشرت مردان با يکديگر مي‌پردازد. در چنين زمانه‌اي مولانا در قونيه مدرسه‌ي خود را به روي زنان مي‌گشايد، در داستان‌هاي خود از اين که نقش بزرگ و تعيين‌کننده‌اي به کنيزکان بدهد، نمي‌پرهيزد و از پهلوان خواندن روسپي‌اي که تحت تعاليم وي دست از کار سابقش کشيده است، نمي‌هراسد.
6- توجه مولانا به علم، بازخوردي شگفت در کتاب دارد. نويسنده شيوه‌ي نگرش علمي مولانا را به گذشتگان او و به اطرافيان اسماعيلي‌اش مرتبط مي‌کند. اخوان‌الصفا که هرگز خود را رسماً اسماعيلي نخواندند، تأثيرات بسيار در آن نهضت گذاشتند و تأثرات بسيار از آن پذيرفتند و از آن جا که نويسنده شمس را آشکارا متأثر از آن انديشه مي‌داند، اين تمايل علمي را در مولانا نيز منبعث از آن مي‌بيند. از طرف ديگر اخوان‌الصفا آشکارا از انديشه‌هاي علمي و نجومي ايران پيش از اسلام خط گرفته‌اند و مي‌دانيم که همچنين دژهاي اسماعيلي مراکزي مهم براي دانش‌آموزي و علم‌اندوزي بوده است.
نويسنده بر آن است که مولانا به علم نجوم آن زمان تعلق خاطر داشته است و حتي به احتمال قريب به يقين از رصدخانه‌ي کنار شهر قونيه براي رصد آسمان استفاده مي‌کرده است. در زمان مولانا دانش چينيان نيز که در علم نجوم سابقه‌اي طولاني داشتند، از طريق مغولان به ايران وارد شد. از سوي ديگر با سقوط اسماعيليان و باز شدن درهاي دژها، اطلاعات علمي آنان و کتاب‌ها و آلات نجومي‌شان به دست علم‌دوستان خارج از دژها افتاد. اين جو مناسب، مطابق با گفته‌ي دکتر بياني، موجب شد که مولانا ديدگاه‌هاي نجومي خود را که منجر به درک جديدي از آفرينش کيهان مي‌شد در شعرهايش به نمايش بگذارد.
نويسنده با استفاده از اشعار مولانا نشان مي‌دهد که وي در ديدگاه خود در مورد آفرينش کيهان به “انفجار بزرگ” که هم‌اکنون از نظريه‌هاي مطرح در جهان مي‌باشد، باور داشته است. همچنين وي نشان مي‌دهد که مولانا جهان را “قديم” نمي‌پنداشته بلکه آن را “حادث” به حساب مي‌آورده است. از سوي ديگر باور وي به “نظريه‌ي ذره‌اي بودن جهان” که به فلسفه‌ي “وحدت وجود” مي‌انجامد، مورد بررسي قرار مي‌گيرد. از خلال اين اشعار نويسنده به مسئله‌ي جاذبه‌ي کيهاني و حتي به مسئله‌ي “مرگ کائنات” مي‌پردازد و آن را با فرضيه‌هاي موجود در علم امروزين مقايسه مي‌کند. وي بر آن است که مولانا دانش گسترده‌اي در حد مقدورات آن زمان در مورد ساختمان زمين داشته است. اين بخش از کتاب بي‌شک داراي مباحثي نو و ديدگاه‌هايي تازه در باره‌ي مولاناست که به ويژه در فصل ديگر کتاب، “وحدت وجود”، با توجه به دانش ايران باستان مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *