عقیله بنی هاشم

IMG_20180922_220706_155

*سرکار خانم دکتر محمدزاده*

زینب(س)
در تاریخ اسلام زنان مؤمن و فداکاری بودند که با حضور فعال در صحنه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و حتی نظامی مسیر تاریخ را تغییر دادند. از جمله این زنان حضرت زینب (س) بود که با حضور در نهضت کربلا، مسئولیت بزرگی را برعهده گرفت. آن حضرت برای ایفای مسئولیت بزرگ پیام‌رسانی از دوران کودکی تحت تربیت پیشوایان معصوم قرار گرفت. او از کودکی آموخت که چگونه با سختی‌ها و دشواری‌ها مقابله کند و در برابر جباران و ستمگران سر فرود نیاورد.
زینب(س) سومین فرزند امیرالمؤمنین علی(ع) و فاطمه(س) است بنا به قول مشهور در پنجم جمادی الاولی سال ششم هجری در مدینه متولد شد. پیامبراکرم(ص) قنداقه او را طلبید و به سینه چسبانید و بوسید و فرمود: حاضران و غایبان امت را وصیت می‌کنم که حرمت این دخترم را پاس بدارند؛ همانا او به جدّه‌اش خدیجه کبری(س) شبیه است.
پیامبراکرم(ص) نامش را زینب نهاد زینب به معنی درخت خوش بوی نیکو منظره‌ای است که از بوی خوش آن روندگان سرمست می‌شوند، می‌تواند مخفف از زین و أَب یعنی زینت پدر هم باشد. به اعتبار همین معنی، بعضی تعبیر از آن به زین‌ابیها در مقابل ام‌ابیها نموده‌اند و این معنی نیز می‌تواند درست باشد.
کنیه اش اُمّ‌عبدالله و اُمّ‌کلثوم است و به جهت هم‌نامی با خواهرش به او ام‌کلثوم کبری گفته می‌شد. اگر چه آن حضرت به زینب کبری شهرت داشت، اما مهم‌ترین لقبش «عقیله بنی‌هاشم » به معنی زن ارجمند و یکتا و بانوی خردمند در خاندان بنی‌هاشم است. او به این لقب چنان معروف شده بود که وقتی عقیله بنی‌هاشم می‌گفتند، زینب(س) فهمیده می‌شد.
القاب و کنیه‌های دیگرش عبارتند از: صدیقه صغری، همچنان‌که مادرش صدیقه کبری است. امینه الله، نائبه الزهراء، صاحب الشوری، ام‌العزائم، ام‌هاشم، ام‌العواجز، ام‌المصایب و بطله کربلا.
بیش از پنج سال از عمرش نمی‌گذشت که با فاجعه جانگداز رحلت پیامبراکرم(ص) روبرو شد. پس از مدت کوتاهی اندوه از دست دادن مادر بر قلب به ظاهر کوچک او وارد گردید. از آن پس در کنار پدر قرار گرفت و شریک غم و اندوه مظلوم‌ترین انسان و مونس تنهایی‌اش شد.
ازدواج: در سال ۱۷ یا ۱۹ هجری در حالی‌که ۱۱ یا ۱۳ سال سن داشت، با پسر عمویش عبدالله پسر جعفر طیّار و اسماء دختر عُمَیس خَثعَمی که از زنان بزرگ صدر اسلام، صحابی و از سابقین در اسلام بود، ازدواج کرد عبدالله از تولد یافتگان حبشه است و کسی است که پیامبراکرم(ص) درباره او دعای خیر فرموده است. همه نویسندگان سیره او را به بزرگواری و عزت نفس و مخصوصاً بخشش فراوان ستوده‌اند. پس در شرافت خانوادگی شایستگی زینب(س) را داشته است.
زینب(س) در خانه عبدالله، همسری گرانبها برای او و مادری بی‌نظیر برای فرزندانش بود. اما با اینکه زن عبدالله بود و در خانه او به‌سر می‌برد، همچون مادر خویش پرستاری پدر را از یاد نبرد و ازدواج بین او و پدر و برادرانش جدایی نیانداخت. طبق برخی روایات این ازدواج به توصیه پیامبراکرم(ص) انجام گرفت. امیرالمؤمنین(ع) مَهر زینب(س) را ۴۸۰ درهم همچون مهر مادرش قرار داد
فرزندان: ثمره ازدواج زینب و همسرش عبدالله، سه، چهار یا پنج فرزند است: مصعب زبیری فرزندان او را سه پسر و یک دختر نوشته است: جعفر و عون‌اکبر که فرزندانی از آنان باقی نماند، علی که اعقاب زینب(س) از اوست و دختری به نام ام‌کلثوم، اما مشهور است که او پنج فرزند داشت: علی، عون اکبر، عباس، محمد و ام‌کلثوم.
‌ام‌کلثوم: از زنان برجسته شیعه و از بانوان فاضل عصر خویش بود که به‌ همسری پسر عمویش‌ قاسم‌ بن ‌محمد بن‌ جعفر در ‌آمد‌.
عون و محمد: هر دو در کربلا به شهادت رسیدند و زینب فرزندان خود را در حمایت از برادر به قتلگاه فرستاد. عون به هنگام شهادت ۲۰ و محمد ۱۸ سال سن داشت. در زیارت رجبیّه و زیارت ناحیه مقدسه به آن دو بزرگوار با عالی‌ترین مضامین سلام داده و قاتلان آنان لعن و نفرین شده‏اند.
توصیف ظاهر و صفات و ویژگی‌های زینب(س): درباره توصیف ظاهر آن حضرت تا جریان کربلا سخنی به میان نیامده، اما مسلّم است که او چون اجدادش بسیار زیبا بوده است. در کربلا در حالی‏که سنی حدود ۵۴ داشت، هنگامی که از خیمه به سوی میدان می‌آید تا خود را بر بالین فرزند برادرش علی‌اکبر برساند، حمید بن مسلم وقایع‌نگار کربلا گوید: زنی را دیدم که مانند خورشید می‌درخشید و با شتاب از خیمه‌گاه بیرون آمد. پرسیدم این زن کیست؟ گفتند زینب دختر علی (ع) است. اما آن‌چه مهم‌تر از توصیف ظاهر اوست، صفات و ویژگی‌های برجسته‌ای است که در وجود او جمع بود و هیچ‌یک از زنان عصر او دارای چنان فضایلی نبودند، دوست و دشمن در اعتراف به جلالت قدر، عظمت رتبت، فصاحت بیان، کمال خرد و علو منزلت وی هم‌سخن هستند. در جلالت قدر و شکوهمندی شأن زینب(س) در بعضی از روایات آمده است که چون بر برادرش امام حسین(ع) که مشغول تلاوت قرآن بود، وارد می‌شد، امام قرآن را کناری می‌نهاد و تمام قامت به احترام خواهر به پا می‌ایستاد، اما بهترین جلوه‌گاه برای شناخت شخصیت وجودی زینب(س)، سفر تاریخی به کربلا و مطالعه ماجرای جانگداز واقعه عاشورا و به دنبال آن ماجرای اسارت و برخورد آن حضرت با ستمگران و یاغیان روزگار بود. او عالی‌ترین نمونه از شهامت و دلیری، دانش و بینش، کفایت و خردمندی، قدرت روحی و تشخیص موقعیت بود و هر وظیفه‌ای از وظایف گوناگون اجتماعی را که به عهده گرفت، به‌خوبی انجام داد.
در عبادت بعد از معصومین علیهم‌السّلام کسی به مقام او نرسید، تهجّد و شب‌زنده‌داری او در همه عمرش ترک نشد. امام‌ حسین‌(ع) در وداع آخر خطاب به او فرمود: ”یا اُختاهُ لا تَنسینی فِی الصَّلاه اللَّیل “ خواهرم مرا در نماز شب فراموش مکن.
شب یازدهم شب فوق‌العاده عجیبی برای داغدیدگان مظلوم است. شهادت همه محارم و نزدیکان، سوخته شدن مأوی و مسکن، مورد تعدی و آزار شقی‌ترین افراد، محاصره دشمن، گوشه‌ای از شرایط آن شب عجیب است و این زینب است که باید از بازماندگان مراقبت نماید. اما زینب(س) در مقابل آن همه مصایب کمر خم نکرد و یکه و تنها ”کَالجَبَل لا تُحَرَکُها العَواصِفُ “ ایستادگی کرد. فاطمه دختر امام‌ حسین‌(ع) می‌گوید: در شب یازدهم عمه‌ام زینب تا صبح به درگاه خداوند استغاثه می‌کرد.
در علم و دانش او را عقیله بنی‌هاشم می‌خواندند. امام سجاد(ع) در باره عمه‌اش فرمود: ” اَنتَ بِحَمدِاللهِ عالِمَهٌ غَیرُ مُعَلِّمَهٍ فَهِمَهٌ غَیرُ مَفَهِّمَهٌ “ عمه‌ام زینب(س) عالمه‌ای است که هیچ کسی او را تعلیم نداده است و دانایی است که ندانسته‌ها را می‌فهمد.
زینب(س) در کوفه به ارشاد و تعلیم زنان اشتغال داشت. او مجلس درس تشکیل می‌داد و در آن جلسات به تفسیر قرآن می‌پرداخت. گاهی مردانی نیز در کلاس درس او شرکت می‌کردند. تاریخ از عبدالله بن عباس نام می‌برد که شاگرد زینب(س) بود. ایشان در سنین کودکی خطبه مادر را با آن مضامین بسیار بلند و عالی شنید و پس از آن برای دیگران نقل کرد. در سند خطبه فدکیه آمده است که ابن عباس آن را از زینب(س) نقل کرده است. امام حسین(ع) به او مأموریت داده بود که احکام دینی را از طرف امام سجاد(ع) برای بستگان تبیین کند. آن حضرت هم‌چنین از طرف امام سجاد(ع) نیابت خاصه داشت تا احکام اسلامی را برای مردم بیان کند و به همین جهت خانه او همواره محل مراجعه مردم بود. او احکام و فتاوی را بیان می‌کرد. چنان‌که بعضی از روایات می‌گویند زینب(س) دارای مجلس علمی ارجمندی بوده و زنانی که می‌خواستند احکام دین را بیاموزند، در آن مجلس حاضر می‌شدند و کسب علم می‌کردند.
جهاد: امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود:” و همه کارهای نیک و جهاد در راه خدا برابر امر به معروف و نهی از منکر، چون دمیدنی است به دریای پر موج پهناور و همانا امر به معروف و نهی از منکر نه اجلی را نزدیک کنند و نه از مقدار روزی بکاهند و فاضل‌تر از همه اینها سخن عدالت است که پیش روی حاکمی ستمکار گویند.“ مصداق کامل جهاد افضل، زینب(س) است. او در شام آن‌چنان مسلط و پرقدرت و حکیمانه سخن گفت که به رغم طولانی بودن خطبه‌اش، نه یزید امکان آن را یافت که سخن او را قطع کند و نه کسی از حاضرین توانست سخنی گوید. سخنان زینب(س) آن‌چنان مؤثر و سرنوشت‌ساز بوده است که معمولاً در کتاب‌هایی که حتی به اشاره از زینب سخن گفته‌اند، از خطبه او در برابر یزید و قدرت روح و بیان او تمجید کرده‌اند. ابن‌اثیر می‌گوید: سخن زینب(س) در برابر یزید، بر خردمندی و نیرومندی روح او دلالت می‌کند.
زینب(س) از عصر عاشورا به عنوان پیامبر از دین و نهضت مقدس برادرش دفاع کرد. نطق و سخن او چون تیری بر قلب می‌نشست. او با کمال سرافرازی و موفقیت این مسئولیت سنگین را به خوبی انجام داد.
فصاحت و بلاغت: از جمله القاب آن حضرت ”الفصیحه و البلیغه“ است. کلام او چون کلام پدر و مادرش است. سخنان، خطبه‌ها و اشعاری که از آن حضرت باقی مانده، بهترین گواه بر این مطلب است. خطبه‌های او در کوفه و شام، جواب‌های حضرت در مقاطع و شرایط مختلف، قوت ایمان و طلاقت لسان آن حضرت را نشان می‌دهد و او را در قلّه فصاحت و بلاغت می‌نشاند و مورد تمجید و تحسین کسانی است که در حقایق بیان و براعت و دقایق کلام و خطابت صاحب معرفت و نظرند. اکابر علما آن بانو را به وصف ”منطقه الهاشمیات “ ستوده‌اند.
زینب(س) را در جایگاه پاسخ‌گویی و اجاباتش کمتر از خطابات نمی‌یابیم آن‌گاه که با گوشه و کنایه کلمات آزار دهنده از جانب دشمن روبرو می‌شود، آن‌چنان با قوت و قدرت و با آرامشی عجیب و تسلطی شگفت‌آور پاسخ می‌گوید که دشمن را از گفته و کرده خویش پشیمان می‌سازد. ابن حجر عسقلانی مطلبی نقل می‌کند که از قدرت زینب(س) در سخن و نیرومندی‌اش در استدلال خبر می‌دهد.
محمد غالب شافعی یکی از نویسندگان مصری درباره فصاحت و بلاغت زینب(س) می‌گوید: یکی از بزرگ‌ترین زنان اهل بیت از نظر حسب و نسب و از بهترین بانوان طاهر که دارای روحی بزرگ و مقام تقوا و آیینه تمام نمای مقام رسالت و ولایت بوده، حضرت سیده زینب دختر علی بن ابی‌طالب کرم الله وجهه است که به نحو کامل او را تربیت کرده بودند و از پستان علم و دانش خاندان نبوت سیراب گشته بود به حدی که در فصاحت و بلاغت یکی از آیات بزرگ الهی شد و در حلم و کرم و بینایی و بصیرت در تدبیر کارها در میان خاندان بنی‌هاشم و بلکه عرب مشهور شد. او جمال، جلال، سیرت، صورت و فضیلت همه را در خود جمع کرده بود. شب‌ها را در حال عبادت و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهیزکاری مشهور بود.
زینب(س) همراه پدر و برادرانش: در آغاز خلافت امیرالمؤمنین علی(ع)، آتش فتنه زبانه کشید، آن حضرت برای نشاندن فتنه طلحه و زبیر، عازم عراق شد. خانواده او نیز با او همراه بودند. امیرالمؤمنین مرکز خلافت خود را از مدینه به کوفه انتقال داد. زینب(س) همراه همسر و فرزندانش نیز به کوفه آمدند و در آنجا ساکن شدند و در دوران نزدیک به پنج سال خلافت با آن حضرت بودند. زینب(س) در توفان دردها و مصیبت‌ها پرورده شد. او در عراق شاهد پیشامدهای شگفت بود. از نزدیک بر شعله‌های آتشی که طلحه، زبیر، عبدالله بن زبیر و عایشه افروخته بودند و عایشه زمام آن را به دست گرفته بود، می‌نگریست و پدر را می‌دید که در معرکه‌ها غوطه‌ور است. سرانجام فتنه جمل با کشته شدن طلحه و زبیر و اسارت عایشه خاتمه یافت. امام، عایشه را با سلامت به مدینه روانه کرد و بر کشته‌شدگان جمل گریست. حال پس از فراغت از جنگ جمل، باید با معاویه و سپاه شام بجنگد و مسأله بسیار خطرناک‌ معاویه را حل و فصل نماید. جنگ در صفر سال ۳۷ هجری آغاز شد. نبرد صفین و نیرنگ دنیاطلبانی چون اشعث بن قیس که به ظاهر در اطاعت امیرالمؤمنین بودند و در نهان از معاویه فرمان می‌بردند، بالاخره حکمیت را بر امام تحمیل کردند. همسرش عبدالله بن جعفر در جنگ‌ها در رکاب امیرالمؤمنین بود، اما سرانجام کار به حکمیت کشید و بعد از مدت‌ها مذاکره ‌بالاخره‌ عمرو بن‌ عاص‌، ابوموسی اشعری‌ را فریب‌ داد و تصمیم‌ به‌ خلع‌ امیرالمؤمنین علی(ع) و معاویه‌ گرفته‌ شد. اما در هنگام ‌خواندن‌ حکم‌، ابوموسی‌، امیرالمؤمنین(ع) را از خلافت‌ عزل‌ و عمرو بن‌ عاص‌، معاویه‌ را بر خلافت‌ پایدار ساخت‌. در میان‌ جمعیت‌ فریاد برخاست‌ و خوارج‌ فریاد زدند: حکمی‌ جز برای‌ خدا نیست‌ و گفته‌ شده‌ نخستین‌ کسی‌ که‌ به‌ این‌ سخن‌ فریاد زد، عروه‌ بن‌ ادیه‌ تمیمی‌ بود. ‌
بعد از جریان‌ حکمیت‌ و فریفته‌ شدن‌ ابوموسی‌ اشعری‌، وی‌ از ترس‌ اصحاب‌ امیرالمؤمنین علی (ع) و شماتت‌ مردم‌ با تعجیل‌ بر ناقه‌ خویش‌ برنشست‌ و راه‌ مکه‌ در پیش‌ گرفت‌ و در آن‌جا بماند و عمرو بن‌ عاص‌ با جماعتی‌ که‌ درملازمت‌ او بودند، از دومه‌ الجندل‌ به‌ سوی‌ شام‌ حرکت‌ کردند و بر معاویه‌ به‌ خلافت‌ سلام‌ داد. ‌
امیرالمؤمنین(ع) قصد داشت‌ مهلت‌ پیمان‌نامه‌ که‌ به‌سر رسید به‌ جنگ‌ معاویه‌ برود. اما بعد از جریان‌ حکمیت‌ گروهی‌ به‌ نام‌ خوارج‌ قد علم‌ کردند و جنگ‌ نهروان‌ را بر امام‌ تحمیل‌ کردند. غوغای‌ نهروان‌ با پیروزی‌ امام به‌ پایان‌ رسید. امیرالمؤمنین سپاه‌ خود را برای‌ نبرد با معاویه ‌آماده‌ می‌کرد، اما مردم‌ کوفه‌ برای‌ جنگیدن‌ سست‌ شده‌ بودند. امام‌ که‌ نتوانست‌ سپاه‌ را برای‌ جنگ با ‌معاویه‌ آماده‌ سازد، به‌ کوفه‌ برگشت‌ تا پس‌ از ماه‌ رمضان‌ به‌ سمت‌ شام‌ حرکت‌ کند.
زینب(س) در پایتخت جهان اسلام که مرکز پیشامدها و محور اساسی تحولات بود، می‌زیست و پدرش را با نگرانی و پریشانی می‌نگریست که پشت سر هم در دریاهای آشوب غوطه‌ور است. از جنگ جمل فارغ می‌شود، باید به سوی صفین به جنگ معاویه برود. از آن که فارغ می‌شود، باید به سراغ شورشیان نهروان برود. به‌طوری‌که در این پنج سال زمامداری‌اش یک روز آرام و آسایش نداشت تا آنکه سرانجام فاجعه نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری و شهادت امیرالمؤمنین(ع) در محراب مسجد کوفه به دست عبدالرحمن‌ بن‌ مُلجَم‌ مرادی‌ از قبیله‌ بنی‌مراد پیش آمد که با شمشیر زهرآگین‌ سر امام را شکافت‌. خورشیدی که در خانه خدا طلوع کرده بود، در محراب مسجد کوفه غروب کرد.
زینب(س) در خانه بود که صدای شیون را شنید. او هراسان و پریشان و با بهت و اضطراب به این شیون گوش می‌داد. او دریافت که این ناله‌های جگرخراش که فضا را پر کرده است می‌گویند: ” قُتِلَ اَمیرَالمُؤمِنینَ“ امیرالمؤمنین کشته شد. زینب(س) با تمام نیرو که اکنون رو به نابودی داشت، به استقبال پدر محبوبش شتافت و دید که پدر را بر دوش می‌آورند زیرا ضربتی کشنده بر فرق نازنینش وارد شده است. بر او چه گذشت؟ خدا می‌داند. خود را به روی پدر انداخت تا او را ببوسد و با اشک دیده زخم پدر را بشوید. او دیگر از بستر پدر جدا نشد. شهادت امیرالمؤمنین حلقه‌ای از حلقه‌های زنجیر مصیبت‌های دردناکی بود که به دودمان پیامبراکرم(ص) پیچیده و آن را طعمه آتش سوزان فتنه بی‏رحمی نموده بود. آتشی که عایشه روشن و زمام آن را در دست گرفته بود. تا زینب(س) ببیند که دودمان پیامبراکرم(ص) از این آتش فتنه‌ای که خون‌خواهان عثمان روشن کرده بودند، چگونه می‌گدازند.
پس از شهادت امیرالمؤمنین، مردم کوفه با امام‌ حسن(ع) بیعت کردند. اکنون روزگارِ برادر زینب(س)، امام حسن(ع) بود. نام‌ فرزند بزرگ‌ امیرالمؤمنین علی(ع) و فاطمه (س) به‌ عنوان‌ خلیفه‌ مسلمین‌ به‌ وسیله‌ چهل‌ هزار نفر از مردم‌ کوفه‌، بلافاصله‌ بعد از شهادت‌ پدرش‌ اعلام‌ شد. ‌‌
امام ‌حسن(ع) در آغاز کار می‌خواست در برابر دشمن خطرناکش بایستد و پایداری کند، اما مردم کوفه به وی خیانت کردند و تنهایش گذاردند. آنان به سرعت تغییر و نافرمانی را آغاز کردند و امام را ناچار به بستن پیمان آشتی با معاویه نمودند.
هجرت به مدینه: زینب(س) در این تاریخ زنی ۳۴ ساله بود. برای تحمل این همه غم و درد توانی چون فولاد و سنگینی چون کوه می‌خواست و او نمونه بردباری بود و توانست آن همه درد را تحمل کند.
سرانجام خانواده امیرالمؤمنین از کوفه به مدینه بازگشتند. آن‌قدر کجی و ناراستی از کوفه و اهل آن دیده بودند که دیگر مجالی برای باقیماندن و فضایی برای زندگی نمانده بود. امام‌ حسن‌(ع) پس‌ از کناره‌گیری‌ از خلافت‌ و ورود به‌ مدینه‌ بدون‌ درگیری‌ در سیاست‌ به‌ سر می‌برد و شیعیانی‌ را که‌ گاه‌ گاه‌ او را ملاقات‌ می‌کردند و احساسات‌ تلخ‌ خود را بر علیه‌ حاکم‌ اموی‌ بیان‌ می‌داشتند، آرام ‌می‌نمود. ایشان مکتب‌ خود را در مدینه‌ برپای‌ داشت‌ و به‌ نشر فرهنگ‌ اسلامی‌ و احیای‌ سنت‌ رسول‌ الله(ص) پرداخت‌. تعلیمات‌ اسلامی‌ را به‌ مردم‌ آموخت‌ و برای‌ ادای‌ رسالت‌ جاودانه‌اش‌ به‌ روشن‌گری‌ افکار و بیداری ‌مردم‌ پرداخت‌. ایشان‌ در مدت‌ ده‌ سال‌ اقامت‌ خود در مدینه‌ دست‌ به‌ اقداماتی‌ زد تا مکتب‌ سازنده پیامبراکرم(ص)‌ بار دیگر احیا شود. او به‌ پرورش‌ استعدادهای‌ پوشیده‌ روی‌ آورد، به‌ استفاده‌ از نیروهای‌ تازه‌کار پرداخت‌، به ‌نشر مکتب‌ اسلام‌ از مطمئن‌ترین‌ راه‌ پرداخت‌ و زمینه‌ نهضت‌ خونین‌ و ابدی‌ عاشورا را در زیر بنای‌ جامعه ‌اسلامی‌ پی‌ ریخت‌. خانواده امام نیز محل مراجعه مردمی بودند که البته با ترس و احتیاط به آنان مراجعه می‌کردند. در سفینه البحار نقل شده است که زینب(س) مجلس ویژه‌ای برای زنان داشت که در آن جلسه تفسیر می‌گفت. در روزگار غربت اسلام و قرآن، شعله جریان اسلام در جلسه تفسیر قرآن زینب(س) و مطالبی که او نقل می‌کرد، زنده بود.
آن حضرت گمان می‌کرد با کناره‌گیری برادرش از خلافت، جان او محفوظ می‌ماند و دیگر کسی از خاندانش کشته نخواهند شد، اما معاویه خلافت را تنها برای خودش نمی‌خواست، بلکه قصد داشت سلطنت اموی را تشکیل دهد و تا امام ‌حسن(ع) زنده بود، نمی‌توانست برای پسرش یزید از مردم بیعت بگیرد. سالیانی چند نگذشت که زینب(س) برادر بزرگش امام‌ حسن(ع) را دید که با دسیسه و توطئه معاویه توسط همسرش جَعده دختر اشعث بن قیس کندی به وسیله زهر مسموم شد و در بستر مرگ از سوز زهر بر خود می‌پیچید. خاندان‌ نبوت‌ هم‌چنان‌ امیدوار بودند که‌ این‌ بیماری‌ به‌ شفا منتهی‌ شود. در تمام این مدت زینب(س) پرستار برادر بود. او شاهد همه روزه رنج‌های آن خانه بود. او بر هر لخته جگر چشم دوخته بود و جانش از درد سوخته بود. در برابر چشمان اشکبار امام‌ حسین(ع) و زینب(س)، امام‌ حسن(ع) فرمود: بارها طعم زهر را چشیده‌ام اما این بار جور دیگری است. به قول سنایی:
صد و هفتاد و اند پاره جگر
به‌در انداخت زان لب چو شکر

زینب(س) اکنون شاهد منظره‌ای دلخراش‌تر بود. آنان که لبخند محبت‌آمیز پیامبراکرم(ص) را بر روی دخترش تحمل نکردند، هنوز کینه فاطمه(س) را از دل نزدوده بودند. می‌خواستند انتقام مادر را از فرزند بگیرند، تا آنجا که نگذاشتند فرزندزاده در کنار جدش به خاک سپرده شود. به ناچار امام‌ حسین(ع) برادرش را در کنار قبر جده‌اش‌ فاطمه‌ بنت‌ اسد در بقیع به‌ خاک‌ سپرد. زینب(س) نیز در تشییع جنازه برادر شرکت داشت و پس از آن به خانه غمکده خویش بازگشت.
پس‌ از شهادت‌ امام‌ حسن‌(ع)، استبداد و ستم‌ امویان‌ به‌ اوج‌ خود رسید. معاویه‌ به‌ همه‌ والیان‌ دستور داد تا در تمام‌ سرزمین‌های‌ اسلامی‌ به‌خصوص‌ حجاز و عراق‌، سخت‌گیری‌ و فشار گسترده‌ای‌ را بر پیروان‌ اهل‌بیت‌ آغاز کنند و اهانت‌ به‌ امیرالمؤمنین(ع) را فراموش‌ نکنند. در آن شرایط حساس و روزگار سیاه، کار اهل بیت(ع) روشن نگه داشتن چراغ خاطره پیامبراکرم(ص) و امیرالمؤمنین علی(ع) و برافراشته نگه‌داشتن پرچم قرآن و پاسداری از روشنایی بود. شرایط آن‌چنان سخت و تلخ شده بود که دیگر همه به‌خوبی دریافته بودند که اگر مصالح مبتنی بر حکمت و مصلحت امام‌ حسن(ع) صورت نمی‌گرفت، امکان از بین رفتن تمامی خانواده پیامبراکرم(ص) امری غریب نبود. امام‌ حسن(ع) جمع‌ شیعیان‌ را به‌ گونه‌ای‌ رهبری‌ و هدایت‌ می‌کرد که‌ در دوران‌ پرآشوب‌ و سیاه‌ محفوظ ‌بمانند. او تندروی‌های‌ ماجراجویانه‌ را نیز کنترل‌ می‌کرد. امام‌ حسین(ع) نیز معاویه‌ را خوب‌ می‌شناخت‌ و از شیوه‌ کار او به‌ خوبی‌ خبر داشت‌ و نگران‌ ریشه‌های ‌جریان‌ امامت‌ و اسلام‌ بود که‌ در معرض‌ توفان‌ها و تهدیدات‌ قرار داشت‌. معاویه‌ در صدد بود که‌ با انهدام‌ جریان‌ امامت‌، خاندان‌ امیرالمؤمنین و پیروان‌ و یاران‌ او، دیگر هیچ‌گونه‌ خطری‌ متوجه‌ سلطنت‌ او و پسرش یزید‌ نشود و امام‌ حسین(ع) نیز می‌دانست‌ که‌ کم‌ترین‌ و کوچک‌ترین‌ حرکت‌ حساب‌ نشده‌، می‌تواند به‌ قیمت‌ نابودی‌ ریشه‌ تشیع‌ باشد. لذا امام‌ دندان‌ برجگر می‌فشرد و شرایط‌ تلخ‌، فرساینده‌ و کوبنده‌ حکومت‌ معاویه‌ و قلمرو اسلام ‌را زیر نظر داشت‌. او برای‌ مردم کوفه‌ که‌ نامه‌ تسلیت‌ آمیز به‌ او نوشته‌ بودند، پاسخی‌ حکیمانه‌ و پرنکته‌ ارسال‌ نمود و یاران‌ خود را به‌ پنهان‌کاری‌ و محافظت‌ از خود در برابر حکومت‌ توصیه‌ کرد و فرمود: ” تا روزی‌ که‌ معاویه ‌زنده‌ است‌، همین‌ شیوه‌ را حفظ‌ کنید. اگر معاویه‌ مرد آن‌ وقت‌ ‌نظری‌ دارم که‌ اعلام‌ خواهم کرد.“ در واقع‌ امام‌ آنان را نصیحت‌ نمود تا از تحریک‌ بپرهیزند. به‌ این‌ ترتیب‌ امام‌ حسین(ع) برای‌ نجات‌ اسلام‌ و تشیع،‌ همان‌ خط‌ مشی‌ برادر را دنبال‌ کرد. نتیجه آن‌که معاویه با تمام تلاش خود توانست در عراق و شام که دو مرکز سرنوشت ساز بود، اسلام را آن‌گونه که خود می‌خواست، معرفی کند تا جایی که در پایان دوره حکومت او از اسلام جز اسم و از قرآن جز رسم باقی نماند و فقه مسلمانی در مراسمی چون نماز، روزه، حج و احیاناً زکات خلاصه گردید. در واقع در این دوران، اسلام راستین در حقیقتِ امر، به کناری نهاده شده بود و حتی با آن مبارزه می‌شد و عموم مردم نیز از صحنه حکومت غایب بودند.
ده‌سال سخت دیگر سپری شد تا آنکه روزی خبری رسید که برای عراق از دیگر ولایات شادی بخش‌تر بود. معاویه مُرد. در کوفه انجمن‌ها بر پا شد که باید حق به صاحبش برگردد و نوه پیامبراکرم(ص) به خلافت برسد.
پس از مرگ معاویه در ۲۲ رجب سال ۶۰ هجری، پسر و جانشینش یزید به خلافت رسید. در ابتدا وی می‌خواست خاطر خویش را از جانب کسانی که بیم مخالفت آنان را داشت، آسوده کند. پس طی نامه‌ای به ولید بن عتبه بن ابی‏سفیان، والی مدینه دستور داد از حسین بن علی(ع)، عبدالرحمن بن ابی‌بکر، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر برای او بیعت بگیرد و در صورتیکه حاضر به بیعت نشدند، آنان را به قتل برساند، از این میان امام و ابن زبیر بیشتر مورد توجه بودند. ولید نیز شبانه از امام و ابن زبیر بیعت خواست. ابن زبیر همان شب پنهانی به سوی مکه رفت، اما امام با تنی چند از شیعیان و افراد بنی‏هاشم از جمله برادرش عباس و پسرش علی‌اکبر به خانه ولید رفت و آنان را در حال آماده‌باش بر درب خانه نگاه داشت. آنان به پاسداری از جان امام پرداختند. امام همان شب بر عدم بیعت خود با یزید تأکید کرد و چون ولید درشتی نمود و مروان بن حکم به ولید پیشنهاد کرد امام را در صورت خودداری از بیعت به قتل برساند، امام عمامه خود را از سر برداشت و بدین‌گونه مخالفت و آمادگی خود را برای قیام به آنان نشان داد و خطاب به مروان فرمود: پسر زرقاء! تو می‌خواهی مرا بکشی یا او؟ به خدا سوگند که دروغ گفتی و شایسته سرزنشی! آن‌گاه امام از خانه حاکم خارج شد.
شصت سال پیش، پیامبراکرم(ص) از بیم آزار مشرکان و قتل خویش توسط سران قریش و از جمله ابوسفیان، شبانه از مکه به سمت مدینه هجرت کرد. امروز نوه آن حضرت از بیم جان و ستم حاکم که نوه ابوسفیان بود، از مدینه به سوی مکه مهاجرت می‌کند. دگرگونی شگفت و حیرت‌آوری اتفاق افتاده است. اوضاع و احوال واژگون شده است.
زینب(س) همراه کاروان (مدینه تا کربلا): امام حسین(ع) در ۲۸ رجب سال ۶۰ هجری با فرزندان، برادران، برادرزادگان و عموزادگان خود – جز محمد بن حنفیه که در مدینه ماند- از مدینه خارج و در شب جمعه سوم شعبان وارد مکه شد. در تمام این مدت زینب(س) مثل ماه تمام در کنارِ آفتابِ گرمِ جانِ پرتلألوِ امام‌ حسین (ع) است. چه کسی امام را بهتر از زینب می‌شناسد و چه کسی زینب را بهتر از امام‌ می‌شناسد؟ شگفت این‌که سکه سرمدی عاشورا دو سویه است: امام‌ حسین‌(ع) و زینب(س).
امام‌ در مکه‌ در محله‌ شعب‌ علی‌ به‌ همراه‌ خاندانش‌ به‌ خانه‌ عبدالله بن‌ عباس‌ و بنا به‌ قولی‌ در خانه ‌عباس‌ بن‌ عبدالمطلب‌ وارد شد. مردم مکه از آمدن امام و خانواده‌اش باخبر شدند. جمعیت زیادی با ابراز احساس و ایمان نسبت به آن حضرت از او استقبال کردند. از طرف دیگر استقبال‌ گرم‌ حجاجی نیز‌ که‌ از عراق‌ و یمن‌ و مصر به‌ مکه‌ آمده‌ بودند، کاملاً چهره‌ مکه‌ را دگرگون‌کرده‌ بود. مردم‌ گروه‌ گروه‌ به‌ دیدن‌ امام ‌حسین(ع) می‌آمدند. اقبال‌ مردم‌ از دو جهت‌ معنی‌دار بود: اولاً می‌دانستند که‌ امام‌ از بیعت‌ با یزید یعنی‌ از به‌ رسمیت‌ شناختن‌ حکومت‌ یزید خودداری‌ کرده‌ است‌ و دوم‌ این‌که،‌ پیداست‌ حاکم‌ مکه‌ این ‌امکان‌ را نداشت‌ که‌ از اقبال‌ مردم‌ به‌ امام‌ حسین(ع) جلوگیری‌ کند. در این زمان فرصتی برای امام، زینب(س) و دیگر خاندان پیامبراکرم(ص) فراهم شده بود تا با مردم صحبت کنند. جوّ رعب‌ حاکمیت شکسته‌ شده‌ و مردمی‌ که‌ سال‌ها خون‌ دل‌ خورده‌ و خاموش‌ بودند، اکنون‌ مجال‌ تنفس‌ پیدا کرده‌ بودند و امام‌ نیز که‌ در دهه ‌دوم‌ حکومت‌ معاویه‌ مجال‌ سخن‌ گفتن‌ با مسلمانان‌ را پیدا نمی‌کرد، اکنون‌ از این‌که‌ چرا با یزید بیعت‌ نمی‌کند سخن‌ می‌گفت‌.
امام‌ حسین‌(ع) در مکه‌ تلاش‌ خود را برای‌ فراهم‌ کردن‌ زمینه‌ قیام‌ آغاز کرد. او چشم‌ انتظار اعلام‌ آمادگی‌ شیعیان‌ کوفه‌ و بصره‌ بود. در یمن‌ نیز شیعیانی وجود داشتند،‌ اما یمن‌ از مرکزیت‌ دنیای‌ اسلام‌ دور بود.
به هنگام اقامت امام در مکه، بزرگان شیعه در کوفه، مانند سلیمان بن صُرَد خُزاعی، مُسَیّب بن نَجَبَه، رِفاعَه بن شَدّاد و حبیب بن مظاهر همگی نامه‌ای به امام نوشتند و امام را به کوفه دعوت کردند تا رهبری آنان را در مبارزه با امویان برعهده گیرد. پس از آن دیگر شیعیان و اشراف کوفه نامه‌هایی مانند آن به امام نوشتند. امام نامه‌ای در پاسخ آنان نوشت و برای اطمینان از تصمیم شیعیان کوفه و روشن ساختن وضع آنان پسر عموی خود مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد تا اوضاع کوفه را به امام اطلاع دهد. مسلم در پنجم شوال ۶۰ وارد کوفه شد. مردم کوفه آن‌چنان گرد مسلم را گرفتند و چنان روی خوش به او نمودند، تا آنجا که هجده هزار تن از اهالی شهر با وی به عنوان نماینده امام بیعت کردند. به دنبال آن، مسلم امام را به کوفه فرا خواند. کسانی مثل عبدالله بن عباس از سر نصیحت از امام خواستند در مکه بماند و او را از عزیمت به کوفه که مردم آن قابل اطمینان نبودند و قیام علیه حکومت یزید بر حذر داشتند، اما امام بر عزم خود برای سفر به عراق مصمم بود. امام که می‌دانست حکومت ستمگر اموی از وی چنان احساس خطر می‌کرد که او را هر جا باشد، خواهند یافت و از میان خواهند برد، پس از چهار ماه اقامت در مکه، برای آن‌که حرمت حرم الهی شکسته نشود، با انجام طواف و سعی و تقصیر، مناسک حج تمتع را به عمره مفرده بدل کرد و در روز سه شنبه هشتم ذیحجه (روز تَرویه) سال ۶۰ از مکه خارج شد و به سوی کوفه رفت. کمی قبل از آن یزید در پی درخواست طرفداران بنی امیه، نعمان بن بشیر والی کوفه را که فردی ضعیف می‌دانستند، برکنار کرد و عبیدالله بن زیاد را که والی بصره بود، هم‌زمان به حکومت کوفه منصوب و او را از تصمیم امام آگاه کرد و مأمور ساخت مسلم را از کوفه بیرون راند یا بکشد. عبیدالله که قبلاً فرستاده امام – سلیمان بن رَزین- را در بصره به قتل رسانده بود، با ورود به کوفه مردم را مرعوب کرد و به جستجوی مسلم پرداخت. او هانی بن عُروه را که مسلم نزد وی مخفی شده بود، دستگیر کرد. سرانجام مسلم هشتم ذیحجه ۶۰ هجری در کوفه قیام و ابن زیاد را در دارالاماره محاصره کرد. اما به زودی بیشتر یارانش از گرد او متفرق شدند و ابن زیاد بر وی دست یافت و او را به شهادت رساند. وی هانی را نیز در بازار کوفه کشت و سر آنان را نزد یزید فرستاد.
منازلی‌ که‌ بین‌ مکه‌ تا کربلا‌ بود و امام‌ حسین (ع)‌ آن‌ها را پیمود تا به‌ کربلا رسید، ۲۶ منزل بود که عبارت‌اند از: بستان ابن معمّر(ابن عامر)، ابطح، تَنعیم، صِفاح، وادی عقیق، ذاتُ العِرق، عیون، غَمَره، رُهیمه، بَطنُ‌الرُمَّه، حاجِر(حاجِز)، خزیمیّه، شقوق، اَجفَر، زَرود(زُرود)، ثَعلَبیَّه، زُبالَه، قاع، بَطنُ عَقَبَه(بطان)، واقصه، شَراف(اشراف)، ذوحُسُم، بیضه، عُذَیبُ الهِجانات، قُطقُطانیه، قصر بنی‌مُقاتل، نینوا(کربلا).
چون امام‌ حسین(ع) قصد ترک مکه را داشت، عبدالله بن‌ جعفر همسر زینب(س) به تلاش افتاد. او اگر چه می‌دانست که امام در این شهر امنیت ندارد، اما از سوی دیگر می‌ترسید که عراقیان با او همان کنند که با پدر و برادرش کردند. پس نزد حاکم‌ مکه‌، عمرو بن‌ سعید رفت‌ و امان‌ نامه‌ای‌ برای‌ امام‌ گرفت‌. حاکم‌ مکه‌ دوست‌ دوران‌ کودکی‌ و جوانی‌ عبدالله بود و از مهاجرینی‌ بود که‌ با یکدیگر از حبشه‌ آمدند. عبدالله به‌ همراهی‌ یحیی‌ بن‌ سعید برادر عمرو بن‌ سعید خود را به‌ امام‌ رساند و از او خواست‌ که‌ از رفتن‌ به ‌عراق‌ منصرف‌ شود. حاکم‌ مکه‌ چنین‌ نوشته‌ بود: شنیده‌ام‌ عازم‌ عراق‌ هستی. از خدا می‌خواهم‌ از تفرقه‌ افکنی ‌بپرهیزی. چه‌ بیم‌ دارم‌ در این‌ راه‌ کشته‌ شوی. من‌ عبدالله بن‌ جعفر و برادرم‌ یحیی‌ را نزد تو می‌فرستم‌ تا به‌ تو بگویند تو در امان‌ هستی‌ و از صله‌ و نیکویی‌ و مساعدت‌ من‌ بهره‌مند خواهی‌ بود.
امام‌ حسین(ع) در پاسخ‌ نوشت‌: ”کسی‌ که‌ مردم‌ را به‌ اطاعت‌ خدا و رسول‌ خدا (ص) بخواند و نیکوکاری‌ را پیشه‌ گیرد، هرگز تفرقه‌ افکن‌ نیست ‌و مخالفت‌ خدا و پیامبر را نکرده‌ است‌. بهترین‌ امان‌، امان‌ خداست‌. کسی‌ که‌ در دنیا از خدا نترسد، در روز رستاخیز از او در امان‌ نخواهد بود. از خدا می‌خواهم‌ در دنیا از او بترسم‌ تا در آخرت‌ از امن‌ او بهره‌مند شوم‌. در نامه‌ خود نوشته‌ بودی‌ که‌ قصد صله‌ و نیکویی‌ در باره‌ من‌ داری‌. خدا در دنیا و آخرت‌ به‌ تو جزای‌ خیر دهد.“
عبدالله بن‌ جعفر که‌ دید امام‌ از تصمیم‌ خود منصرف‌ نمی‌شود، فرزندانش‌ عون‌ و محمد را به‌ همراه‌ کاروان‌ امام‌ فرستاد و دستور داد تا در رکاب‌ آن‌ حضرت‌ باشند و خود به‌ مکه‌ بازگشت‌. زینب نیز در این کاروان است. او شوهرش را گذاشته و همراه کاروان می‌رود. او اکنون سروری زنان کاروان را بر عهده دارد.
امام‌ حسین‌(ع)روز سه‌شنبه‌ هشتم‌ ذی‌الحجه‌ (روز ترویه‌) مکه‌ را ترک‌ و در روز دوم محرم در نینوی (کربلا) بار افکند. در این مسافت دراز و در مدت ۲۴ روز گاهی به مناسبت رسیدن اخبار از کوفه و برخوردهای بین راه، خاندان، اصحاب و یارانش طرف گفت‌وگوی آن حضرت قرار می‌گرفتند. در یکی از این منارل از حضرت زینب(س) سخن به میان می‌آید: خُزَیمیّه، یکی از منزلگاههای بین راه مکه و کوفه که منسوب به خزیمه بن خازم است و برای کسی که از کوفه به مکه می‌رود، پس از منزل زرود قرار دارد. کاروان امام‌ در روز جمعه‌ هجدهم‌ ماه‌ ذی‌الحجه‌ به ‌آنجا‌ رسید و یک‌ شبانه‌روز توقف‌ نمود. سپیده‌ دم‌، زینب(س) به‌ امام‌ حسین(ع) گفت‌: نیمه‌های‌ شب‌ از خیمه‌ بیرون‌ آمدم‌ و صدای‌ هاتفی‌ را شنیدم‌ که‌ این‌ دو بیت‌ را می‌خواند:
اَلا یا عَیْن‌ُ فَاحْتَفِلی‌ بِجَهْدِ
عَلی‌’ قَوْم‌ٍ یَسُوفُهُم‌ُ الْمَنایا
وَ مَن‌ یَبْکی‌ عَلَی‌الشُّهَداءِ بَعْدی‌‌ُ
بِمِقْدارٍ اِلی‌’ اِنْجازِ وَعْد

ای‌ چشم‌! بیدار باش‌ و بسیار گریه‌ کن‌. پس‌ از من‌ چه‌ کسی‌ بر شهیدان‌ خواهد گریست‌؟
بر قومی‌ گریه‌ کن‌ که‌ مرگ و مقدرات‌ آنان‌ را روانه‌ کرده‌ و در پی‌ آنان‌ است‌ تا به‌ میعادگاه‌ برسند.
امام ‌حسین(ع) فرمود: ”یا اُخْتاه‌ُ الْمَقضِی‌ُّ هُوَ کائِن‌ٌ “ ای‌ خواهر! هر آن‌چه‌ مقّدر است، ‌انجام‌ می‌شود. در عبارت‌ امام دریایی‌ از طمأنینه‌ و آرامش‌ موج‌ می‌زد.
امام حسین(ع) در میانه راه کوفه در منزلی به نام ثعلبیه از شهادت مسلم و هانی و وضعیت کوفه خبر یافت؛ اما با تکیه بر قضای الهی، نیّت حق طلبی و مبارزه با بی‌دینی و ظلم و ستم راه کوفه را پیش گرفت. با این حال یارانش را از وضعیت کوفه و ناهمراهی شیعیان آگاه ساخت و آنان را در بازگشت آزاد گذاشت. او خوش نداشت که همراهان و یاران او ندانند به کجا می‌روند. ‌ در منزلگاه زباله، کسانی که در اثنای سفر به امید بهره و غنیمت مادی به امام پیوسته بودند، عزیمت کردند و رفتند. آنانی که رفتند برای ماندن آمده بودند نه برای رفتن و حال می‌رفتند و نمی‌ماندند. گمان می‌کردند که مردم کوفه در انتظار آنانند. حکومت کوفه دستشان می‌افتد و زندگی پرسامان و شیرینی خواهند داشت و حال می‌دیدند که خبر شهادت یاران امام یکی یکی می‌رسد. خبر کشیده شدن اجساد شهیدان بر خاک بازارها و گرداندن سرهای آنان در خیابان‌ها. آنانی که به طمعی آمده بودند و یا در دل‌هایشان تردید خانه کرده بود، همه رفتند.
صد هزاران سر چو گوی آنجا بود
بس که خشکی بس که دریا بر رهست
روی آن دارد که حیران می‌رویم

مرد می‌باید تمام این راه را
های و های و های و هوی آنجا بود
تا نپنداری که راهی کوته است
در رهش گریان و خندان می‌رویم
جان فشاندن باید این درگاه را

عبیدالله بن زیاد، حُصَین بن نُمَیر تَمیمی صاحب شرطه خود را با چهار هزار سپاه از کوفه به قادسیه فرستاد و او با گماردن لشکریانی تحت مراقبت، نواحی منتهی به قادسیه را گرفت و راه نفوذ از کوفه به حجاز را بست تا کسی به لشکر امام نپیوندد. حصین، قیس بن مُسَهَّر صیداوی که از سوی امام به کوفه روانه شده بود، را نزد ابن زیاد فرستاد و او قیس را به شهادت رساند. حُرّ در جایی به نام ذوحُسُم با امام روبه‌رو شد و از بازگشت امام جلوگیری کرد و خواست امام را نزد عبیدالله بن زیاد به کوفه ببرد. امام از این کار خودداری نمود و فرمود که در پی درخواست مردم کوفه به سوی آنان حرکت کرده است و خورجینی پر از نامه‌های آنان به حُرّ نشان داد و خطابه‌هایی روشنگرانه درباره انگیزه قیام خود ایراد فرمود. با این همه حُرّ سرانجام به دستور ابن زیاد امام را وادار کرد تا در صحرایی بدون آب و استحکامات فرود آید و از استقرار او و یارانش در روستاهای اطراف فرات جلوگیری کرد و امام را ناگزیر ساخت در جایی به نام کربلا در نزدیکی فرات پیاده شود.
چرایی ترکیب کاروان: چرا امام‌ حسین (ع) در این‌ موقعیت‌ حساس‌ زنان‌ و کودکانش‌ را با خود برد؟ از حوادث‌ ویژه‌ قیام‌ امام حضور زنان‌، خواهران‌، دختران‌، خواهرزادگان‌ از ابتدای‌ نهضت‌ حسینی‌ تا شهادت‌ و پس‌ از شهادت‌ تا بازگشت‌ به‌ مدینه‌ است‌. هدف‌ امام‌ از بردن‌ خانواده‌ این‌ بود که‌ از نزدیک‌ از حال ‌آنان‌ آگاه‌ باشد و تا آن‌جا که‌ می‌تواند در حفظ‌ و حراست‌ آنان‌ بکوشد، تا گرفتار دست‌ دشمن‌ نشوند و خاندانش‌ تحت‌ نظارت‌ مستقیم‌ خود حضرت‌ از هرگونه‌ خطری‌ مصون‌ باشند. امام‌ از باقی‌ گذاردن‌ زنان‌ در مدینه ‌نگران‌ بود و چون‌ مورد تعرض‌ قرار گرفته‌ بود، خانواده‌ خود را به‌ همراه‌ برد تا از ناحیه‌ آنان‌ نگران‌ نباشد. از طرف ‌دیگر امام‌ می‌خواست‌ در این‌ نهضت‌ ماندگارِ تاریخ‌، خانواده‌اش‌ حضور داشته‌ باشند و همه‌ چیز را از نزدیک‌ بنگرند، خطابه‌ها را بشنوند، از دیدارها اطلاع‌ یابند، از توطئه‌ قتل‌ امام‌ در ایام‌ حج‌ و با لباس‌ احرام ‌آگاهی‌ یابند، از اقبال‌ مردم‌ کوفه‌ و شهادت‌ حضرت‌ مسلم‌ و برخورد امام‌ مطلع‌ باشند و مواجه‌ شدن‌ امام‌ با حُرّ بن‌ یزید ریاحی‌ و فرود آمدن‌ در کربلا تا حوادث‌ عصر تاسوعا و شب‌ عاشورا و حادثه‌ عظیم‌ روز عاشورا و اسارت‌ به‌ کوفه‌ و شام‌ و حوادث‌ بین‌ راه‌، همه‌ را از نزدیک‌ بنگرند و لمس‌ کنند تا بتوانند این‌ نهضت‌ را ثبت‌ کنند و به‌ اطلاع‌ دیگران‌ برسانند و مسایل‌ این‌ حماسه‌ توسط‌ این‌ عزیزان‌ نقل‌ شود و قیام‌ از آفت‌ تحریف‌ مصون‌ بماند. تاریخ‌، آزمایشگاه‌ حساس‌ و شگفت‌ آوری‌ است‌. مردان‌ و جوانان‌ در حادثه‌ حدوداً پنج‌ ماهه‌ قیام‌ ( از ۲۸رجب‌ سال‌ ۶۰ تا دهم‌ محرم‌ سال‌ ۶۱ ) امتحان‌ سنگینی‌ دادند و از عهده‌ امتحان‌ به‌ زیبایی‌ برآمدند. زنان‌ و دختران‌ و خواهرانش‌ نیز در جریان‌ این‌ نهضت‌ قرار گرفتند، تا شایستگی‌ و وارستگی‌ آنان‌ هم‌ معلوم‌ شود و تاریخ آن را ‌برای‌ همیشه‌ ثبت‌ کند که‌ زن‌ و مرد و پیر و جوان‌ علوی‌ با شرافت‌ و کرامت‌اند. همه‌ شیرمرد و شیرزن‌ هستند و برای ‌حفظ‌ دین‌ خدا و اصلاح‌ امت‌ اسلامی‌ همواره‌ آماده‌ فداکاری‌ هستند.
اگر در نهضت‌ حسینی‌ خانواده‌ امام‌ حضور نمی‌یافت‌ و اسارت‌ انجام‌ نمی‌گرفت‌ و آنان‌ به‌ کوفه‌ و شام ‌نمی‌رفتند، حقایق‌ نیز گفته‌ نمی‌شد. اگر چه‌ اسیر شدن‌ خاندان‌ پیامبر جزء هدف‌ امام‌ نبود و نتیجه‌ قهری ‌جنگ‌ بود، اما بدون‌ تردید اسیری‌ بازماندگان‌ خاندان‌ پیامبر، گردش‌ اجباری‌ اسیران‌ در کوفه، رفتن‌ آنان‌ با آن‌ وضع‌ دل‌خراش‌ در مجلس‌ عبیدالله، مسافرت‌شان‌ به‌ شام‌، گردش‌ اجباری‌ در خیابان‌ها و گذرگاه‌های‌ عمومی‌، حضور آنان‌ در مجلس‌ یزید و اقامه‌ مجلس‌ یادبود شهیدان‌ در شام‌، همه‌ و همه‌ در شناساندن‌ ماهیت‌ واقعی ‌حکومت‌ ضد اسلام‌ یزید اثر عمیقی‌ داشت‌.
تبلیغات‌ دولت‌ اموی‌ و تهدیدات‌ و تطمیعات‌ آنان‌، حرکت‌ امام‌ حسین‌(ع) را نوعی‌ فتنه‌افروزی‌ و هرج‌ و مرج‌ در جامعه‌ معرفی‌ می‌کرد و امام‌ را سزاوار هرگونه‌ عقاب‌ و عذاب‌ می‌دانستند. حضور زنان‌ و دختران‌ و اسارت ‌آنان‌ بسیاری‌ از توطئه‌های‌ علیه‌ اسلام‌ و قرآن‌ و اهل‌ بیت‌ را خنثی‌ ساخت‌ و موجب‌ بیداری‌ و هوشیاری‌ مردم ‌و انعقاد نطفه‌های‌ جنبش‌های‌ مردمی‌ بر علیه‌ حکام‌ جور گردید، به‌ طوری‌ که‌ شکل‌گیری‌ و سپس‌ قیام‌ توّابین ‌درکوفه‌ را به‌ برکت‌ خطابه‌های‌ حضرت‌ زینب(س) می‌دانند که‌ توانسته‌ بود موجب‌ آگاهی‌ و بیداری‌ مردم‌ و افشاگری‌ و محاکمه‌ حکومت‌ یزید شود. خطبه‌های‌ کوبنده‌ امام‌ سجاد(ع) و زینب‌ کبری(س) در شناساندن‌ چهره‌ حقیقی‌ بنی‌امیه‌، رسوایی‌ حکومت‌ یزید پسر معاویه، رفع‌ تهمت‌های‌ حاکمیت‌ نسبت‌ به‌ امام‌ حسین‌(ع) و روشن‌ کردن‌ افکار عمومی‌ خاندان ‌پیامبر تأثیر شایان‌ توجهی‌ داشت‌.
حضور زنان‌ به‌ همراه‌ امام‌ حسین(ع) در طول‌ چند ماه‌ بر همگان‌ روشن‌ ساخت‌ که‌ قیام‌ امام‌ جنبه‌ اصلاحی‌ و جنبه‌ آگاهی‌ و بیداری‌ دارد و قیام‌ مسلحانه‌ متکی‌ بر برخوردهای‌ نظامی‌ نیست‌، زیرا لزومی‌ نداشت‌ که‌ امام‌ خانواده‌ خود، آن‌ هم‌ دختران‌ خردسال‌ و فرزند شیرخواره‌ خود را تا کربلا همراه‌ ببرد، بلکه‌ باید آنان‌ را در جای ‌امن‌ و دور از صحنه‌ برخوردهای‌ نظامی‌ نگه‌ می‌داشت‌. امام‌ به این‌ وسیله‌ می‌خواست‌ اعلام‌ نماید که‌ هم‌ من‌ و هم‌ خانواده‌ام‌ در تهدید قرار داریم‌. او می‌خواست‌ امت‌ اسلام‌ بدانند که‌ رعب‌ و ترس‌ بر جامعه‌ اسلامی‌ حاکم ‌است‌ و این‌ خود دعوتی‌ عام‌ برای‌ تغییر اوضاع‌ بود. حضور زنان‌ و خواهران‌ امام‌ حسین‌(ع) در این‌ قیام‌ و هجرت‌ و حرکت‌ حماسی‌ برای‌ اعلام‌ آشکار این‌ مطلب‌ بود که‌اگر اهل‌ دین‌ و سنت‌ و قرآن‌ در معرض‌ تهاجم‌ همه‌ جانبه‌ قرار گیرند و حاکمیتی‌ بخواهد به‌ نام‌ دین‌، اسلام‌ و حکومت‌ اسلامی‌، اصول‌ و فروع‌ دین‌ و اخلاق‌ را در جامعه‌ به‌ بازی‌ بگیرد، بدعت‌ را احیا کند و سنت‌ نبوی‌ را بمیراند، بیت‌المال‌ اسلامی‌ را به صورت ملک‌ شخصی‌ دربیاورد، همه‌ باید قیام‌ کنند، همراهی‌ و حمایت‌ نمایند و همه‌ در جریان‌ تهاجم‌ قرار بگیرند تا به‌ تکلیف‌ دینی‌، عقلی‌، انسانی‌، اجتماعی‌ و سیاسی‌ خود عمل‌ کنند. رفتار امام‌ در به‌ همراه‌ داشتن‌ خانواده‌، تکلیف‌ همه‌ خانواده‌ها را در تاریخ‌ بشری‌ روشن‌ ساخت‌ که‌: ” وَ الْمُؤمِنوُن‌َ وَ الْمُؤمِنات‌ُ بَعْضُهُم‌ْ اَوْلِیاءُ بَعْض‌ٍ یَأْمُرُون‌َ بِالْمَعْرُوف‌ِ وَ یَنْهَوْن‌َ عَن‌ِ الْمُنْکَرِ وَ یُقیموُن‌َ الصَّلوه‌َ وَ یُؤْتوُنَ‌ َالزَّکوه‌َ وَ یُطیعوُن‌َ اللهَ وَ رَسوُلَهُ“ ‌ مردان‌ و زنان‌ مؤمن‌ همه‌ یاور و دوستدار یکدیگرند. مردم‌ را به‌ کار نیک‌ وادار و از کار زشت‌ منع‌ می‌کنند و نماز به‌ پا می‌دارند و زکات‌ می‌دهند و در هر حکم،‌ خدا و رسول‌ را اطاعت ‌می‌کنند.
در یک‌ کلام‌ حضور خانواده‌ امام‌ برای‌ اعلام‌ مظلومیت‌ بود که‌ همگان‌ بدانند امویان‌ حریم‌ احدی‌ را پاس ‌نداشتند، فرزند پیامبر و امام علی(ع) را در ماه‌ حرام‌ کشتند، خانواده‌اش‌ را به‌ اسارت‌ بردند و با آنان‌ آن‌گونه برخورد کردند. مظلومیت‌ اهل‌ بیت‌ وسیله‌ای‌ برای‌ اثبات‌ حقانیت‌ آنان شد. با این‌ همه‌، اسیر شدن‌ خاندان ‌پیامبر آن‌ هم‌ با آن‌ وضع‌ دل‌خراش‌ و قساوت‌آمیز، از جنایت‌های‌ بی‌نظیری‌ است‌ که‌ روی‌ تاریخ‌ اسلام‌ بلکه ‌تاریخ‌ بشریت‌ را سیاه‌ کرد‌ و ضربه‌ جبران‌ ناپذیری‌ به‌ اسلام‌ وارد آورده‌ است‌.
آخرین منزل: امام‌ حسین(ع) در روز پنجشنبه‌ دوم‌ ماه‌ محرّم‌ الحرام‌ سال‌ ۶۱ هجری ‌ برابر با بیست‌ و چهارم‌ مهر ماه‌ سال‌ ۵۹ شمسی‌ و مصادف‌ با دوم‌ اکتبر سال‌ ۶۸۰ میلادی‌ وارد کربلا شد. از روزی‌ که‌ کاروان‌ امام‌ در این‌ سرزمین‌ فرود آمد، کربلا در تاریخ‌ اسلام‌ و تشیع‌ شهرت‌ فراوانی‌ یافت‌، به‌طوری‌که‌ می‌توان‌ گفت‌ پس‌ از مکه‌ و مدینه‌ هیچ‌ شهری‌ از چنان‌ شهرتی‌ برخوردار نگردیده‌ است‌. سرزمینی‌ که عظیم‌ترین‌ حماسه‌ خدایی‌ در آن‌ اتفاق‌ افتاد و امواجش‌ سراسر تاریخ‌ و پهنه‌ جهان‌ را درنوردید. خاک‌ آن‌ بوی ‌خون‌ می‌دهد و تربت‌ مقدس‌ آن‌ الهام‌بخش‌ است‌ و در فضیلت‌ آن روایات‌ بسیار نقل‌ شده‌ است‌.
کاروان‌ امام‌ به‌ناچار و برخلاف‌ میل‌ و اراده‌ خود بلکه‌ در مقابل‌ نیروی‌ سرنیزه‌ و به‌ حکم‌ اجبار درکربلا فرود آمد. امام‌ پس‌ از مقابله‌ بسیار و تلاش‌ فراوان‌ برای‌ بازگشت‌ و پراکندن‌ یارانش‌ به‌ ناگزیر و در حالی‌که‌ در محاصره‌ سپاه‌ دشمن‌ بود، در سرزمین‌ کربلا فرود آمد.
یک روز پس از ورود امام، ابن‌زیاد، عمر بن سعد را که به وی عهد حکومت ری و دَستَبی داده بود، پیش از عزیمت به محل مأموریتش با چهار هزار سپاهی از کوفه به کربلا فرستاد و دستور داد تا از امام حسین و یارانش به نام یزید بیعت بگیرد. اما امام پاسخ رد به وی داد. ابن زیاد کسانی را مأمور کرد تا در کوفه بگردند و مردم را به اطاعت فراخوانند و از عواقب شورش بترسانند و آنان را از یاری امام باز دارند. شمار لشکریانی که ابن‌زیاد همراه سرداران خود به یاری عمر بن سعد فرستاد و تحت فرماندهی او قرار داد، ۳۰ هزار سوار و پیاده بود. گفته شده امام به عمر بن سعد پیشنهاد کرد تا به مدینه باز گردد. عمر بن سعد که مایل بود کار به صلح بیانجامد، با امام در این باره توافق کرد. اما عبیدالله بن زیاد به تحریک شمر بن ذی‌الجوشن پیشنهاد امام را نپذیرفت و به ابن سعد دستور داد در صورت خودداری از بیعتِ به نام یزید، با او بجنگد. روز هفتم محرم به دستور ابن زیاد از دسترسی امام به آب و شریعه فرات جلوگیری کردند. اگرچه امام، برادر دلیرش عباس(ع) را با سی سوار و بیست نفر پیاده با بیست مشک فرستاد تا آب بیاورند. عباس(ع) در کنار شریعه به پیادگان گفت مشک‌ها را پر کنید. عمرو بن حجاج و یارانش بر آنان حمله کردند و عباس(ع) و نافع بن هلال دشمن را متفرق کردند و یارانشان مشک‌ها را پر از آب کرده و به خیمه‌ها رساندند.
عبیدالله بن زیاد در آخرین نامه خود به عمر بن سعد فرمان جنگ با امام را صادر کرد: ” من‌ تو را نزد حسین ‌نفرستادم‌ که‌ دست‌ از او بداری‌ و به‌ او مهلت‌ بدهی‌ و برای‌ او آرزوی‌ سلامت‌ و زندگی‌ کنی‌، یا پیش‌ من‌ بنشینی‌ و از او شفاعت‌ کنی؛. دقت‌ کن‌ و بنگر که اگر حسین‌ و یارانش‌ تسلیم‌ شدند، آنان‌ را به‌ سلامت‌ نزد من‌ بیاور و اگر نپذیرفتند، بر ایشان‌ حمله‌ کن‌ و همه‌ را بکش‌ و آنان‌ را قطعه‌ قطعه‌ کن،‌ که‌ آنان‌ سزاوار این‌ کارند و چون‌ حسین‌ کشته ‌شد، بر سینه‌ و پشت‌ او اسب‌ بتاز که‌ او ناسپاس‌، مخالف‌، ستمگر و قطع‌ کننده‌ پیوند خویشاوندی‌ است‌. من‌ می‌دانم‌که‌ این‌ کار پس‌ از مرگ،‌ او را رنج‌ نمی‌دهد، ولی‌ این‌ مطلبی‌ است‌ که‌ گفته‌ام و ‌ این‌کار را انجام‌ می‌دهم‌. اگر دستور ما را اجرا می‌کنی‌، به‌ تو پاداش‌ شنونده‌ و فرمان‌بردار خواهیم‌ داد و اگر از اجرای‌ آن‌ خودداری‌ کنی‌، از شغل‌ و لشکر ما کناره‌ بگیر و لشکر را به‌ شمر واگذار کن‌ که‌ ما دستور خود را به‌ او داده‌ایم‌. “ ابن‌ سعد می‌دانست‌ که‌ امام حسین(ع) دارای‌ روح‌ متعالی‌ است‌ و هرگز تسلیم‌ نخواهد شد. اما پیغام‌ ابن‌ زیاد را برای امام فرستاد. حضرت‌ فرمود: ”معاذَ اللهِ اَن‌ اَنْزِل‌َ عَلی حُکم‌ِ اِبن‌ِ مَرجانَه‌َ اَبَداً“ پناه‌ بر خدا از آن‌که‌ هرگز به‌ فرمان‌ ابن‌ مرجانه‌ در آیم‌.
عمر بن سعد شب جمعه نهم محرّم ۶۱ با یارانش ‌بدون‌ اطلاع‌ قبلی به سوی خیام امام‌ حمله‏ور شدند. امام‌ حسین(ع) در برابر خیمه‌ خود شمشیر را برگرفته‌ و سر بر زانو گذارده‌ و به‌ خواب‌ رفته‌ بود. خیمه‌ زینب(س) پشت‌ خیمه‌ امام‌ بود. زینب(س) که‌ صدای‌ همهمه‌ اسبان‌ و لشکریان‌ را شنید، به‌ خیمه‌ امام نزدیک‌ شد و به‌ برادرش‌ عرض‌ کرد: برادرم‌! آیا این‌ صداها را نمی‌شنوی‌ که‌ هر آن ‌نزدیک‌تر می‌شوند؟ امام ‌هم‌چنان‌ که‌ شمشیرش‌ را بررسی‌ می‌کرد و قبضه‌اش‌ را در دست‌ می‌فشرد، فرمود: هم‌ اکنون‌ جدم را در خواب‌ دیدم‌. به‌ من‌ فرمود‌: به‌ سوی‌ ما می‌آیی. زینب(س) از شنیدن‌ سخن‌ برادر سراسیمه‌ شد، به‌ گریه‌ افتاد و فریاد زد: واحسینا! وای‌ بر من‌! امام‌ فرمود: آرام‌ باش‌ خواهرم، خداوند بر تو رحمت‌ فرستد. آن‌گاه حضرت عباس(ع) از طرف امام برای گفت‌وگو با دشمنان مأمور شد. همراه با ایشان بیست نفر برگزیده شدند. آنان با سپاه عمر بن سعد سخن گفتند و علت آمدنشان را پرسیدند. گفتند: آمده‌ایم‌ فرمان‌ امیر را به‌ شما ابلاغ‌ کنیم:‌ یا تسلیم‌ شوید و یا با شما خواهیم‌ جنگید. عباس(ع) جواب‌ سپاه‌ را به‌ اطلاع‌ امام‌ رساند. امام برای تأخیر جنگ تا صبح مهلت خواست. ایشان فرمود: به‌ آنان‌ بگو اگر موافقت می‌کنند‌ امشب‌ را به‌ ما فرصت‌ دهند، باشد که‌ برای‌ خدای‌ خود نماز بگزاریم‌ و با او راز و نیاز کرده‌ و به‌ درگاهش‌ استغفار نماییم‌. خدا می‌داند که‌ من‌ تا چه‌ اندازه‌، نمازگزاردن‌، قرآن‌ خواندن‌، نیایش‌ و استغفار را دوست‌ می‌دارم. عباس‌(ع) پیام ‌امام‌ را رساند و توانست یک شب را مهلت بگیرد. بدین‌گونه‌ امام‌ شب‌ دهم‌ محرّم‌ را مهلت‌ یافت‌ تا با خدای‌ خود به‌ راز و نیاز بپردازد. با یاران‌ و خانواده‌اش‌ صحبت‌ کند و وصیت‌ نماید و تاکتیک‌های‌ نظامی‌ و جنگی‌ را بررسی‌ نمایند.
خاندان و اصحاب امام وفادارانه، ماندن در کنار حضرت را ترجیح دادند و در یک کلام همه گفتند: با تو زندگی می‌کنیم و با تو می‌میریم.
در شب عاشورا دو نوبت از زینب(س) سخن به میان آمده است:
نخست خبری از قول امام سجاد(ع) است که: شبی که بامداد آن پدرم کشته شد، من در بستر آرمیده بودم و عمه‌ام زینب از من پرستاری می‌کرد. پدرم در خیمه اسلحه نشسته بود و به جُون که مشغول اصلاح اسلحه بود، نگاه می‌کرد و با خود این اشعار را زمزمه می‌کرد:
یا دَهْرُ اُفٍّ لَکَ مِنْ خَلیـلٍ
مِنْ صاحِبٍ اَوْ طالِبٍ قَتیلٍ
وَ اِنَّمَا الاَمْرُ اِلَی الْجَلیلِ
وَ کَمْ لَکَ بـِالاِشْـراقِ وَ الاَصیلِ
وَ الدَّهْـرُ لا یَقْنَعُ بِالْبَدیلِ
وَ کُلُّ حَیٍّ سالِکُ السَّبیلِ

آه از دوستی تو ای روزگار! چه بسا یاران و جویندگانی را که در بامداد و شامگاهت کشته نهادی. آری روزگار به جای آنان، دیگری را نپذیرد. راستی که پایان کار دست خدای شکوهمند است و هر زنده‌ای باید این راه را طی کند.
این ابیات را پدرم چند بار تکرار فرمود. من مراد او را دانستم. بغض گلویم را فشار می داد و چشمانم پر از اشک شد. دانستم مصیبت فرود آمده است. اما عمه‌ام که قلب رقیقی داشت، بسیار ناراحت و طاقتش تمام شد؛ بانگ برداشت: ” لَیْت‌َ الْمَوت‌ُ اَعْدَمَنی‌ الْحَیاه‌َ الْیَوْم‌َ ماتَت‌ْ فاطِمَه‌ُ اُمّی‌ وَ عَلِی‌ُّ اَبی‌ وَ حَسَن‌ُ اَخی‌ یا خَلیفَه‌َ الْماضی ‌وَ ثَمال‌ُ الْباقی “ ای کاش مرگ زندگی‌ام را می‌گرفت. امروز روزی است که مادرم فاطمه، پدرم علی و برادرم حسن درگذشته‌اند. ای جانشین گذشتگان و ای مایه امید باقی‌ماندگان. او تا آن‌ روز همه ‌مصیبت‌ها را در کنار امام‌ حسین(ع) تحمل‌ کرده‌ بود. زینب بی‌تابی می‌کرد. امام‌ با دقت‌ به‌ خواهرش‌ نگریست‌ و دست بر قلبش گذاشت و با دیده‌ای اشک‌بار با او سخن گفت و او را دلداری داد: ای‌ خواهر! تقوای‌ الهی‌ پیشه‌ کن‌ و صبور و شکیبا باش‌ و خود را دلگرم‌ ساز! بدان‌که‌ مردم‌ دنیا همه‌ می‌میرند و آنان‌ که‌ در آسمان‌ها هستند، هم‌ زنده‌ نمی‌مانند. همه‌ موجودات‌ از بین‌ رفتنی‌ هستند، مگرخدای‌ بزرگ‌ که‌ دنیا را با توانایی‌ خویش‌ آفریده‌ است‌ و همه‌ مردم‌ را پس‌ از مرگ‌ بر می‌انگیزد. او خداوند یکتاست‌، پدر و مادر و برادر من‌، همگی‌ از من‌ بهتر بودند و آنان‌ به‌ جهان‌ دیگر شتافتند. من‌ و آنان‌ و همه ‌مسلمانان‌ باید از پیامبر خدا(ص) پیروی‌ کنیم‌ که‌ او نیز به‌ جهان‌ باقی‌ شتافته‌ است.
آن‌گاه‌ فرمود: پس‌ از مرگ‌ من‌ جامه‌ خود را پاره‌ نکنید، به‌ صورت‌ خود سیلی‌ نزنید و سخنی‌ که‌ شایسته ‌نباشد بر زبان‌ میاورید. زینب‌ عرض‌ کرد: برادرم‌! خود را برای‌ مرگ‌ آماده‌ ساخته‌ای‌؟! این‌ آمادگی‌ شما قلب ‌مرا مجروح‌ ساخته‌ و طاقتم‌ را طاق‌ نموده است. امام‌ فرمود: ” لا یَذْهَبَن‌َّ بِحِلْمِک‌َ الشَّیْطان‌ُ “ خواهر جان‌! مراقب‌ باش‌ شیطان‌ تو را بی‌صبر نکند و حلم‌تو را نرباید. ‌ گفت‌وگوی‌ امام‌ حسین(ع) و خواهرش در شب‌ عاشورا به ‌درازا کشید و پس‌ از آن‌ بود که‌ بی‌تابی‌ حضرت‌ زینب(س) در پرتو گفت‌وگو با امام‌ محو شد و دل‌ دریایی‌ او آرام‌ گرفت‌. توفان‌ها از جانش‌ رخت‌ بربست‌ و آفتاب‌ شکیبایی‌ بر جانش‌ تابید. زینب‌ از آن‌ پس‌ نیابت امام‌ حسین(ع) ‌را به‌ عهده‌ گرفت‌. تا امام‌ سجاد(ع) بهبود یابد. با آرامشی‌ که‌ زینب(س) از سخنان‌ امام‌ به‌ دست‌ آورد و رسالت‌ سنگین‌ تکمیل‌ اهداف‌ نهضت‌ بر عهده‌اش‌ قرار گرفت‌، شخصیت‌ او دیگرگونه‌ شد. دیگر کسی‌ از زینب(س) بی‌تابی‌ و زاری‌ ندید. او پس‌ از عاشوار مظهر بردباری‌ و صبر بر مصایب‌ شد و به‌ زیباترین‌ وجه‌ از عهده‌ رسالت‌ سنگین‌ خود برآمد.
دوم نگرانی زینب(س) از وفاداری یاران امام‌ حسین(ع) بود. در شب عاشورا، امام وارد خیمه زینب شد. دید بی‌قرار است. امام علت را پرسید. زینب(س) پرسشی تلخ را مطرح کرد که متکی بر تجربه‌ای بود که همه شاهد آن بودند، تجربه بی‌وفایی و قساوت مردم کوفه. به امام عرض کرد:
– همه یارانت را آزموده‌ای؟ در وقت جنگ و درگیری کسانی در میان آنان نیستند که تو را تسلیم دشمن کنند؟
– همه آنان را آزموده‌ام. انسان‌هایی سرافراز و بلند همت و مطمئن. شوق آنان به مرگ کمتر از شوق کودک به شیر مادرش نیست.
نافع بن هلال، که پاسدار خیام زنان بود. با گریه حبیب را از نگرانی زینب(س) درباره وفاداری یاران امام آگاه ساخت. نافع بن هلال و حبیب، اصحاب امام حسین(ع) را گرد آوردند تا نگرانی خاندان رسالت را بر طرف سازند. همگی روبه‌روی خیام زنان ایستادند. حبیب با صدای بلند گفت: ای بانوان خاندان پیامبر خدا! اینان با شمشیرهای برّنده در خدمت شما هستند. شمشیرهایی که بر گردن بدخواهان شما فرود خواهد آمد. آن‌گاه به امام نیز اعلان کردند که تا آخرین قطره خون خود از خاندان پیامبر حمایت خواهند کرد.
صبح عاشورا: امام و یارانش شب عاشورا را به نماز، دعا، استغفار و تضرع گذراندند. امام یاران و خاندان خود را با بهترین کلمات توصیف کرد و در سخنانی خطاب به آنان، فداکاری و شهادت در راه آرمان حق‌طلبی و مبارزه با باطل را سعادت و زندگی با ستمگران را مایه رنج بسیار دانست. شمار لشکریان امام را در صبح عاشورا ۳۲ سواره و ۴۰ پیاده نوشته‌اند. امام، زهیر بن قین را به فرماندهی میمنه لشکر و حبیب بن مظاهر را به فرماندهی میسره قرار داد و برادر خود عباس را پرچمدار کرد. همچنین با فرمان امام خیمه‌های زنان و بچه‌ها را نزدیک یکدیگر در پشت لشکر جای دادند و گرداگرد آن را خندقی حفر نمودند و در آن آتش افروختند تا کسی نتواند به خیمه‌ها و لشکر از پشت حمله کند. امام جنگ را آغاز نکرد و تأکید داشت که آغازگر جنگ نباشد و پیش از جنگ، خطابه‌ای ایراد کرد و لشکریان عمر بن سعد را نصیحت کرد و لزوم پیروی از حق و جلوگیری از باطل را متذکر شد و حدیث پیامبراکرم(ص) که او و برادرش امام حسن را سرور جوانان بهشت نامید و فضایل اهل بیت و قرابت خود با پیامبر را به آنان یادآور شد و با آنان اتمام حجت کرد.
صدای امام حسین(ع) به خیمه‌های او نیز رسید. خاندانش سخنان او را شنیدند. به خاطر این همه مظلومیت، بغض در گلویشان شکست و صدای گریه در اردو پیچید. امام حسین(ع) سخن خود را قطع کرد و به برادرش عباس و فرزندش علی‌اکبر فرمود به خیمه‌ها بروند و بانوان خاندان رسالت را آرام کنند. زینب(س) این مسئولیت را برعهده گرفت تا زنان خاندان رسالت آرام گیرند. آنان خاموش شدند، اما با صدایی حبس شده در سینه گریستند. مگر می‌شود بر تنهایی و مظلومیت حسین(ع) نگریست؟ شاید دشمن گریه را نوعی ضعف تلقی کند نه فوران عاطفه پاک انسانی که غیر از اشک زبانی نمی‌شناختند و غیر از ندبه آهنگ و کلامی در اختیارشان نبود. آنان به دستور امام آرام شدند.
آن‌گاه امام چند تن از سران کوفی در لشکر عمر بن سعد را به نام خطاب کرد و نامه‌های دعوت آنان را یادآور شد، اما آنان منکر آن نامه‌ها شدند. امام هم‌چنین پیشنهاد کرد که از کربلا باز گردد، ولی آنان نپذیرفتند و گفتند که او باید به فرمان یزید تن دهد. پیش از آغاز نبرد، حُرّ توبه کرد و به سوی امام بازگشت. او در عرض چند لحظه از بی‌نهایت‌ حضیض‌ رو به‌ بی‌نهایت‌ اوج‌ حرکت‌ کرد و شقاوت‌ همیشگی‌ را به‌ سعادت‌ ابدی‌ مبدل ‌ساخت‌.
عمر بن سعد از یارانش خواست نزد ابن‌زیاد گواهی دهند که وی نخستین تیر را به سوی لشکر امام پرتاب کرده است. یاران امام حمله سواران دشمن را با تیراندازی دفع کردند. ذره‌ای ترس و تشویش در جان آنان نبود. گویی هر کدام به شکار مرگ آمده بودند و مرگ از برابر تیغ و فریاد آنان می‌گریخت.
شدت جنگ در ظهر عاشورا به اوج خود رسید و بعد از ظهر نیز ادامه یافت. امام یکی از یارانش به نام ابوثُمامه صیداوی که وقت نماز را یادآوری کرده بود، دعا کرد. سپس نماز ظهر را با یارانش به صورت نماز خوف به‌جا آورد. یاران‌ امام‌ حسین‌ (ع) یکی‌ پس‌ از دیگری‌ در نبردی‌ سخت‌ و با بدنی‌ چاک‌ چاک‌ بر روی‌ زمین‌ افتادند و سرانجام همه‌ اصحاب‌ اباعبدالله شهید شدند. آنگاه نوبت به خاندان امام حسین (ع) رسید. فرزندان، برادران، برادرزادگان و عموزادگان امام یکایک با دشمن جنگیدند تا به شهادت رسیدند. طبق پاره‌ای از روایات علی‌اکبر فرزند برومند امام، نخستین فرد از خاندان ابوطالب بود که به میدان شتافت. علی‌اکبر پی‌درپی‌ بر دشمن‌ حمله‌ می‌برد و در حالی‌ که‌ ‌ رجز می‌خواند، به‌ نبرد پرداخت.
گروهی‌ بر او حمله‌ کردند و از هر سو ضربات‌ شمشیر بر علی‌اکبر فرود آمد. او نیز به‌ جنگ‌ پرداخت‌ و زد‌وخورد سخت‌ و خونینی‌ انجام‌ گرفت. و پس ‌از به‌ خاک‌ افکندن‌ چند تن، غافلگیرانه‌ هدف‌ نیزه‌ مُرّه‌ بن‌ مُنقِذ بن نُعمان عَبْدی از قبیله عبدالقیس‌ قرار گرفت‌ و به‌ زمین‌ افتاد آهی‌ کشید و جان‌ داد. دشمن‌ اطراف‌ او را محاصره‌ کرده‌ و با شمشیرهای‌ خود بر پیکر بی‌جان‌ او ضربه‌ وارد ‌کردند. قساوت و بی‌رحمی دشمن نسبت به او چنان بود که پس از افتادن از اسب، بدنش را قطعه قطعه کردند. امام بر بالین‌ کشته‌ فرزندش‌ نشست‌ و صورت‌ بر صورت‌ او نهاد و در حالی‌ که‌ می‌گریست، فرمود: ”قَتَلَ اللهُ قَوماً قَتَلُوکَ یا بُنَیَّ ما اَجرَ أهُم عَلَی الرَّحمنِ وَ عَلَی اِنتِهاکِ حُرمَهِ الرَّسُولِ عَلَی‌الدُّنْیا بَعْدَک‌َ الْعَفا“ فرزندم‌! خدا بکشد قومی‌ که‌ تو را کشتند. اینان‌ چه‌ بسیار بر خدا و هتک‌ حریم‌ رسول‌ خدا گستاخ‌ گشته‌اند، پس‌ از تو، خاک‌ بر سر دنیا باد.
حمید بن‌ مسلم‌ نقل‌ می‌کند: زنی‌ را دیدم‌ که‌ از خیمه‌ بیرون‌ آمد و در حالی‌که‌ می‌دوید، با صدای‌ اندوهناکی ‌می‌گفت‌: پسر برادرم‌! عزیزم‌! تا بر کشته‌ برادرزاده‌اش‌ رسید و خود را بر روی‌ بدن‌ پاره‌پاره‌ علی‌اکبر افکند. امام دست‌ خواهرش‌ را گرفت‌ و او را به‌ خیمه‌ بازگرداند و به‌ عده‌ای‌ از جوانان بنی‌هاشم فرمود‌: بروید و برادرتان‌ را به‌ خیمه‌ شهدا بیاورید! پس از او دیگر افراد خاندان امام و بزرگ آنان عباس(ع) به شهادت رسیدند. دم به دم زینب(س) با جان دادن عزیزانش روبه‌رو می‌شد. هنوز این یکی آخرین نفس را نکشیده بود که پیکر پاره‌پاره دیگری را به خیمه شهدا می‌آوردند.
زینب(س) حال چون تک‌درختی است دچار توفان‏ها و برق‏ها و همه تلاش او این است که بر خاک نیافتد و امام حسین(ع) همین‏طور که توجهش به صحنه جنگ است و جوانانی که لحظه به لحظه بر خاک می‏افتند، به زینب(س) می‌نگرد که بقیه راه و رسالت پاسداری از عاشورا برعهده اوست.
با شهادت‌ عباس(ع)، آخرین‌ سرباز امام از ایشان‌ جدا شد‌. امام‌ خسته‌ و تنها به‌ خیمه‌ها برگشت‌ تا به‌ زنان‌ و کودکان‌ وحشت‌زده‌ درباره‌ پیش‌آمدهای‌ پس‌ از شهادتش‌، دلداری‌ دهد و برای‌ آخرین‌ بار با آنان‌ وداع‌ کند. اکنون‌ او مانده‌ بود و خانواده‌اش و علی ‌بن‌ الحسین(ع), که‌ هم‌چنان‌ در آتش‌ بی‌امان‌ تب‌ می‌سوخت‌ و کودکی ‌چند ماهه‌ که‌ نام‌ او هم‌ علی‌ بود. زنان‌ و کودکانی‌ که‌ در خیمه‌ها هر لحظه‌ با دیدن‌ پیکر شهیدی ‌داغدار و از خود بی‌خود می‌شدند. امام‌ ابتدا با پسرش‌ امام‌ سجاد(ع) وداع‌ کرد و او را امام‌ بعد از خود خواند. سپس‌ با سایر خاندانش‌ وداع‌ کرد. آن‌گاه‌ از خواهرش‌ زینب(س) خواست‌ تا طفل‌ خردسالش‌ را به‌ دست‌ او بدهد و در حالی‌که‌ می‌کوشید کودک‌ شیرخوار تشنه‌اش‌ را که‌ گریه‌ می‌کرد، آرام‌ کند و او را به ‌بازوهایش‌ فشار می‌داد تا آرام‌ گیرد و از او خداحافظی‌ کند، حرمله ‌بن‌ کاهل‌ اسدی‌ تیری‌ به‏سوی‌ او پرتاب‌ کرد. تیر به‌ گلوی‌ کودک‌ نشست‌، خون‌ از گلویش‌ جوشید. امام‌ دست‌هایش‌ را با کودک‌ مقتولش‌ رو به‌ آسمان‌ بلند کرد و به‌ درگاه‌ خدا برای‌ عدالت‌ و پاداش‌ رنج‌هایش‌ دعا کرد. دست‌های‌ آن حضرت پر از خون ‌شد. خون‌ را به‌ آسمان‌ پاشید و گفت‌: خداوندا! اگر پیروزی‌ را از ما منع‌ کرده‌ای‌، آن‌ را برای‌ امری‌ قرار ده‌ که ‌نیکوتر است‌ و از این‌ مردم‌ ستم‌گر انتقام‌ گیر و گفت: ” هَوَّن‌َ عَلَی‌َّ ما نَزَل‌َ بِه‌ِ اِنَّه‌ُ بِعَیْن‌ِ اللهِ“ سهل‌ است‌ بر من‌ هر مصیبتی‌ که‌ نازل‌ شود، زیرا خداوند بر من‌ می‌نگرد. سپس جنازه‌ فرزند خود را به‌ همسرش‌ سپرد و فرمود: بگیر فرزند خود را که‌ از حوض‌ کوثر سیراب‌ شد. سپس با شمشیر گوشه‌ای‌ از زمین‌ را حفر کرد و علی‌ را در آن‌ دفن‌ نمود.
لحظات‌ خیلی‌ سخت‌ و دشواری‌ بر امام‌ و خاندانش‌ می‌گذشت. از یک‌ سو سیاهی‌ سپاه‌ دشمن‌ دشت‌ را پوشانده‌ بود و از سوی‌ دیگر دود و آتش‌ از بازمانده‌های‌ خیام‌ به‌ آسمان‌ بلند است‌. آن حضرت تنها مانده‌ بود‌. یاران‌ و دوستان‌، پسران‌ و برادرانش‌ همه‌ شهید شدند. لحظاتی‌ بیش‌ به‌ پایان‌ عمرش‌ نمانده‌ بود. نگاهش‌ را به‌ خواهرش‌ ‌دوخت که‌ چگونه‌ بعد از او این‌ همه‌ مصیبت‌ را تحمل‌ کند و بر دوش‌ کشد. به‌ قلب‌ خواهر اشاره‌ کرد. طمأنینه‌ و آرامشی‌ در جان‌ او ‌انداخت که‌ او را منقلب‌ ‌ساخت و از آن‌ پس‌ کلام‌ زینب(س) و حالات‌ او صلابت‌ و شکوهی‌ یافت که‌ تا پیش‌ از عاشورا حالات‌ و کلمات‌ او این‌ تلألو و درخشندگی‌ و برتری‌ را نداشت‌. آنگاه به‌ خاندان‌ و فرزندانش مطالب‌ مهمی‌ بیان‌ فرمودند: ” صبر کنید ای‌ خواهران‌ من‌ و به‌ قضای‌ الهی‌ راضی‌ باشید که‌ خدای‌ تعالی‌ هیچ‌ آفریده‌ای‌ را در زمین‌ و آسمان‌ حیات‌ ابد نداده‌ و نخواهد داد، بلکه‌ همه‌ فانی‌ شوند ” کُل‌ُّ شَی‌ءٍ هالِک‌ٌ اِلاّ وَجهَه‌ُ“ همه‌ چیز فانی ‌است‌ مگر وجه‌ حضرت‌ حق‌. ای‌ عزیزان من‌! جدّ و پدر و مادر و برادر من‌ هم‌ که‌ از من‌ بهتر و عزیزتر بودند، طعم‌ مرگ‌ را چشیدند و به‌ زیرخاک‌ شدند. اگر همه‌ عالمیان‌ به‌ وفات‌ محمد مصطفی‌ (ص) بیاندیشند، مرگ‌ برایشان‌ خوش‌ شود. امام‌ اهل‌ بیتش‌ را که‌ پس‌ از شهادت‌ او اسیر می‌شدند، به‌ صبر و وقار و خاموشی‌ و خویشتن‌داری‌ امر می‌فرمود و به‌ رحمت‌ خدا مژده‌ می‌داد: ” وَ رَحْمَه‌ُ اللهِ لا تُفارِقُکُم‌ْ فی‌ الدُّنْیا وَالاخِرَه‌“ اهل‌ بیت‌ من‌! مطمئن‌ باشید که‌ بعد از من‌ شما اسیر می‌شوید، ولی‌ کوشش‌ کنید که‌ در مدت‌ اسارت،‌ کوچک‌ترین‌ تخلفی‌ از وظیفه‌ شرعی‌تان‌ نکنید. زینهار!‌ جامه‌ پاره ‌نکنید، روی‌ مخراشید و سخنی‌ که در آن‌ رضای‌ خدای‌ تعالی‌ نباشد، ‌مگویید.‌ مطمئن‌ باشید که ‌این‌ پایان‌ کار دشمن‌ است‌ و بدانید که‌ خداوند شما را حفظ‌ و حمایت‌ می‌کند و از شرّ دشمنان،‌ نجات‌ می‌دهد، عاقبت‌ امرِ شما را به‌ خیر می‌کند و دشمنان‌ شما را به‌ انواع‌ عذاب‌ و بلا مبتلا می‌سازد. شما را انواع‌ نِعَم‌ و کرم‌ و مزد و عوض‌ کرامت‌ می‌فرماید. پس‌ زبان‌ به‌ شکوه‌ مگشایید و سخنی‌ مگویید که ‌از مرتبت‌ و منزلت‌ شما بکاهد. اهل‌ بیت‌ من‌! شما اسیر خواهید شد ولی‌ حقیر و ذلیل‌ نخواهید شد. اسارت‌ شما هم،‌ عزت‌ است. “‌ امام‌ با این‌ گفتار آنان‌ را به‌ صبر دعوت‌ کرد و با وعده‌ پیروزی‌ نهایی‌ برای‌ مؤمنان‌، سعی‌ در افزایش‌ میزان‌ تحمل‌ بازماندگان‌ خود داشت‌ و چون‌ می‌خواست ‌برای‌ کارزار نهایی‌ به‌ میدان‌ رود، همه‌ را این‌گونه‌ خطاب‌ کرد: ” یا زینب‌، یا فاطمه‌، یا سکینه‌، یا رباب، . . . عَلَیْکُن‌َّ مِنّی السَّلام“ اهل‌ بیت یقین‌ کردند که‌ وداع‌ آخر است‌ و امام‌ را دیگر نخواهند دید.
امام‌ چون‌ شیر می‌غرید و ناجوانمردان‌ سپاه‌ اموی‌ را به‌ خاک‌ هلاکت‌ می‌افکند. لحظه‌ای‌ درنگ‌ کرد و دست‌ از جنگ‌ کشید و ندا سرداد: ” هَل‌ْ مِن‌ْ ناصِرٍ یَنْصُرنی‌؟ هَل‌ْ مِن‌ْ نْاصِرٍ یَنْصُرُ الذُّرِّیَه‌َ الاَطهار؟ هَل‌ْ مِن ذّاب‌ٍ یَذُّب‌ُ عَن‌ْ حَرَم‌ِ رَسول‌ِ الله؟ هَل‌ْ مِن‌ْ مُجیرِ لِاَِبناء الْبَتوُل‌؟ هَل‌ْ مِن‌ْ راحِم‌ٍ یَرْحَم‌ُ آل‌َرَسوُل‌ِ الْمُخْتار؟ “ آیا کسی‌ هست‌ که‌ مرا یاری‌ دهد؟ آیا یاوری‌ هست‌ که‌ نسل‌ پاک‌ پیامبر را یاری‌ کند؟ آیا کسی‌ هست‌ که حرم‌ پیامبر را پاس‌ دارد؟ آیا برای‌ فرزندان‌ بتول‌ پناه‌دهنده‌ای‌ هست‌؟ آیا رحم‌کننده‌ای ‌هست‌ که‌ آل‌ پیامبر برگزیده‌ خدا را رحم‌ کند؟ هیچ‌کس‌ پاسخ‌ نگفت‌. گویی‌ بر آن‌ جمعیت‌ انبوه‌، خاک‌ مرگ‌ و مذّلت‌ پاشیده‌ بودند. بی‌تردید برای‌ امام‌ قطعی‌ بود که‌ تا چند لحظه‌ دیگر به‌ شهادت‌ می‌رسد. خود نیز در طول‌ راه‌ کربلا و به‌ویژه‌ در روزهای‌ آخر، این ‌واقعیت‌ را به‌ گونه‌های‌ متفاوت‌ بیان‌ فرموده‌ بود، اما قلب‌ رئوف‌ و پر مهر و محبتش‌ به‌ او اجازه‌ نمی‌داد که‌ حتی ‌برای‌ لحظه‌ای‌ دست‌ از ارشاد و هدایت‌ خلق‌ باز دارد و آنان‌ را به‌ راه‌ روشن‌ الهی‌ فرا نخواند. امام می‌اندیشید: شاید یک‌ نفر را بتوانم‌ از جهنم‌ به‌ سوی‌ بهشت‌ هدایت‌ کنم. امام‌ تا آخرین‌ لحظات عملش‌، حرکاتش‌، سخنانش‌ و رجزهایش‌ سرشار از حق‌خواهی‌، حق‌پرستی‌ و آکنده‌ از حماسه‌ بود.
در کنار خیمه‌ها زینب(س) و دیگر زنان با دل‌هایی سرشار از درد و دغدغه و چشمانی غرق اشک میدان را نظاره می‌کردند و می‌دانستند چه می‌شود. حُمَید بن‌ مسلم‌، گوید: به‌ خدا قسم‌ هرگز ندیده‌ بودم‌ کسی‌ را که‌ سپاه‌ دشمن‌ او را احاطه‌ کرده‌ باشند و فرزندان ‌و اهل‌ بیت‌ و اصحاب‌ او کشته‌ شده‌ باشند، با این‌ حال‌، قوی‌تر، نیرومندتر و پا برجاتر از حسین بوده‌ باشد. همین‌ که‌ لشکر بر او حمله‌ می‌کرد، شمشیر می‌کشید و بر آنان‌ حمله‌ می‌کرد و آنان مانند روباه‌هایی‌ که‌ شیرِ شرزه‌ در میان‌شان‌ افتاده‌ باشد از چپ‌ و راست‌ متفرق‌ می‌شدند. آن حضرت‌، حمله‌ می‌کرد و آنان ‌چون‌ ملخ‌هایی‌ که‌ پراکنده‌ می‌شوند، از مقابل‌ وی‌ فرار می‌کردند. شمر با عده‌ای‌ از سربازان‌ خود اطراف‌ امام را احاطه‌ کردند. مالک‌ بن‌ نسر کندی‌ به‌ امام دشنام‌ داد و شمشیری‌ بر سر امام فرود آورد که‌ کلاهش‌ را شکافت‌ و سرش‌ را خون‌آلود ساخت‌. آنگاه امام پارچه‌ای‌ به‌ سر بست‌ و کلاه‌ دیگری‌ بر سر گذاشت‌. شمر که‌ خود را پیروز می‌دید با لشکریان‌ خود برگشت‌ و پس‌ از اندک زمانی‌ دوباره‌ به‌ طرف‌ امام‌ حمله‌ کرد و اطرافش‌ را احاطه‌ نمود. امام که‌ زخم‌های‌ بسیار بر پیکر شریفش‌ وارد آمده‌ و فرق‌ مبارکش‌ نیز شکافی‌ عمیق‌ برداشته‌ بود، پیوسته‌ در محاصره‌ نظامیان‌ قرار داشت؛ اما با تلاش‌ و شهامت‌ از چنگال‌ آنان‌ نجات‌ ‌یافت‌. خون‌ از سر و رویش‌ جاری‌ بود، ولی‌ حضرت‌ هم‌چنان ‌پیش‌ می‌رفت‌ و به‌ نبرد می‌پرداخت‌. شمر که‌ دید به‌ آسانی نمی‌تواند بر امام‌ دست یابد، سواره‌ها را به‌ کمک‌ خواند و آنان را پشت‌ سر پیاده‌ها قرار داد و به‌ تیراندازان‌ دستور داد تا بدن‌ شریف‌ امام‌ را هدف‌ تیر سازند. امام متوجه شد تعدادی‌ از سپاه‌ دشمن‌ از پشت‌ سر او به‌ طرف‌ خیمه‌ها می‌روند. خیمه‌های‌ دوستان‌ و یاران‌ که‌ در قسمت‌ جلو بود، همه‌ سوخته‌ بودند. نگاه‌ امام‌ متوجه‌ خیمه‌ زنان‌ و کودکان شد. شمر به‌ یاران‌ خود گفت‌: بین‌ او و خیمه‌ها حایل‌ شوید! و دستور حمله‌ به‌ خیمه‌ها را صادر کرد. روح‌ بزرگ‌ و آزاده‌ امام‌، هرگز اجازه‌ نمی‌داد تا زمانی‌ که‌ زنده‌ است‌ به‌ فرزندان‌ و زنان‌ و افراد خاندانش‌ تعرضی‌ کنند. پس ‌با فریادی‌ رسا خصم‌ را مورد خطاب‌ قرار داد: ”وَیْحَکُم‌ْ یا شیعَه‌َ آل‌ِ اَبی‌ سُفیان‌َ! اِن‌ لَم‌ یَکُن‌ لَکُم‌ دین‌ٌ وَ کُنْتُم‌ لا تَخافوُن‌َ یَوْم‌َ الْمَعادَ فَکوُنوُا اَحْراراً فی‌ دُنْیاکُم‌ هذِه ‌ِوَارْجِعوُا اِلی اَحْسابِکُم‌ْ اِن‌ کُنْتُم‌ عَرَباً کَما تَزْعُموُن“ وای‌ بر شما ای‌ پیروان‌ خاندان‌ ابوسفیان‌! اگر دین‌ ندارید و از معاد نمی‌هراسید، در دنیای‌ خود آزاده‌ باشید و اگر شما چنانچه‌ می‌پندارید عرب هستید، به‌ آیینِ‌ نژادی‌ خود رفتار کنید.
این‌ جمله‌ امام زیر بنای‌ فلسفه ‌سیاسی‌، اخلاقی‌ و فلسفه‌ عالی‌ انسانی‌ است‌ و تا آخرین‌ لحظه‌ها عمل‌، حرکات‌، سخنان‌ و رجزهایش،‌ سرشار از حق‌خواهی‌، حق‌پرستی‌ و آکنده‌ از حماسه‌ بود. این‌ فریاد کوبنده، چون‌ پتکی‌ گران‌ بر مغز دشمنان‌ فرود آمد تا آن‌جا که‌ شمر فرمان‌ بازگشت‌ را صادر کرد.
درحالی‌که‌ زخم‌ها یکی‌ پس‌ از دیگری‌ بر پیکر امام‌، فرود می‌آمد و خون‌ از بدنش‌ می‌رفت،‌ صالح ‌بن‌ وهب‌ مُزَنی‌ با نیزه‌ به‌ امام‌ حمله‌ کرد و لگن‌ خاصره‌ ایشان را شکست. امام‌ از اسب‌ به‌ زیر افتاد و‌ پیاده‌ به‌ جنگ‌ ادامه‌ ‌داد و بر دشمن‌ می‌تاخت‌ و خود را از نیزه‌ها و تیرهای‌ آنان‌ دور نگاه‌ می‌داشت‌. زینب(س) که‌ نظاره‌گر صحنه‌ بود، خود را به‌ میدان‌ رساند وخطاب‌ به‌ پسر سعد فرمود: ای‌ عمر! آیا سزاوار است‌ اباعبدالله به‌ قتل‌ رسد و تو به‌ نظاره‌ بپردازی‌؟ عمر بن ‌سعد پاسخی‌ نگفت‌. زینب(س) رو به‌ لشکر نمود و فریاد زد: آیا در میان‌ شما انسان‌ مسلمانی‌ یافت‌ نمی‌شود؟ امام‌ با اشاره‌ به‌ خواهر فرمان‌ برگشت‌ به‌ سوی‌ خیمه‌ را داد و زینب(س) برگشت‌. او در جایی که چندان دور نبود، ایستاد و برادر را می ‌نگریست و تاب و توان از دست داده بود.
امام‌ پیاده‌ به‌ جنگ‌ ادامه‌ می‌داد و بر دشمن‌ می‌تاخت‌ و خود را از نیزه‌ها و تیرهای‌ آنان‌ دور نگاه ‌می‌داشت‌. سپس‌ آخرین‌ سخنان‌ خود را خطاب‌ به‌ سپاه‌ اموی‌ این‌گونه‌ بیان‌ فرمودند: ” آیا بر کشتن‌ من‌ جمع ‌شده‌اید؟ به‌ خدا سوگند، پس‌ از من‌ هیچ‌ بنده‌ای‌ را از بندگان‌ خدا به‌ قتل‌ نمی‌رسانید که‌ بیش‌ از کشتن‌ من‌، خداوند را به‌ خشم‌ آورد. خداوند در برابر این‌ خواری‌ شما مرا گرامی‌ می‌دارد و انتقام‌ مرا خواهد گرفت‌. به‌ خدا اگر مرا بکشید به‌ جان‌ یکدیگر می‌افتید و خون‌ هم‌ را می‌ریزید. خداوند عذابتان‌ را به‌ خودتان‌ باز گردانده‌ و خونتان ‌را خواهد ریخت‌ و سپس‌ بدین‌ امر راضی‌ نخواهد شد تا عذاب‌ دردناک‌ قیامت‌ را بر شما دو چندان‌ سازد“.
بهت‌ و سکوت‌ میدان‌ جنگ‌ را فرا گرفته‌ بود. امام‌ غرق‌ خون‌ و زخم‌ بر خاک‌ افتاده‌ بود و ضعف‌ بر وجود مبارکش‌ مستولی‌ شد. لحظه‌ای‌ به‌ منظور رفع‌ خستگی‌ درنگ‌ کرد. در این‌ هنگام‌ سنگی‌ از دور به‌ سوی‌ ایشان‌ پرتاب‌ شد و پیشانی‌ مبارکش‌ را شکست‌ و خون‌ از آن‌ جاری‌ شد. امام پیراهن‌ خود را بالا برد تا خون‌ از پیشانی‌ بزداید که‌ ناگاه‌ تیری‌ بر قلب‌ مبارکشان‌ اصابت‌ نمود. آن حضرت‌ با جمله‌ ” بِسْم‌ِ اللهِ وَ بِاللهِ وَ عَلی مِلَّه‌ِ رَسُول‌ِ الله “ دست‌ از جنگ‌ کشید و سر به‌ سوی‌ آسمان‌ بلندکرد و گفت‌: بارالها! تو می‌دانی‌ که‌ این‌ گروه‌ کسی‌ را می‌کشند که‌ بر روی‌ زمین،‌ پسرِ دختر پیامبری‌ جز او نیست و سپس‌ تیر را از قلب‌ خویش‌ خارج‌ نمود و خون‌ فوران‌ زد. آن‌گاه‌ دستش‌ را بر زخم‌ نهاد و چون‌ از خون‌ پر شد، آن‌ را به‌ آسمان‌ افشاند که‌ قطره‌ای‌ از آن‌ خون‌ به‌ زمین‌ باز نگشت‌. امام بر روی‌ خاک‌ افتاده‌ بود. در اطراف‌ جسم‌ مطهر او تمام‌ گردانندگان‌ و عمّالِ‌ شقی‌ و پلید حاکم ‌اموی‌ ایستاده‌ بودند، ولی‌ هیچ‌کس‌ جرأت‌ نمی‌کرد به‌ او نزدیک‌ شود. دشمن‌ از جسد بی‌جان‌ امام‌ هم ‌وحشت‌ داشت‌. آنان‌ از صلابت‌ و هیبت‌ امام‌ می‌ترسیدند و از طرف‌ دیگر ارزش‌ مقام‌ معنوی‌ آن‌ حضرت نیز بر هیچ‌کس‌ پوشیده‌ نبود. ابوالجنوب تیری به پیشانی امام زد و خون از آن جاری شد. تیرها از هر طرف به سوی امام پرتاب می شد. زُرعَه بن شَریک با شمشیر دست چپ امام را قطع کرد. عمرو بن طلحه جُعفی از پشت ضربه‌ای سخت به شانه امام زد. سنان ‌بن‌ انس‌ گستاخانه‌ جلو رفت‌ و در حالی‌ که‌ به‌ امام‌ دشنام ‌می‌داد، با نیزه‌ خود سینه‌ حضرت‌ را شکافت‌. امام‌ با دستش خون‌ خویش‌ را بر صورت‌ و محاسنش ‌مالید و فرمود: این‌گونه‌ به‌ دیدار پروردگارم‌ می‌شتابم‌ در حالی‌ که‌ حق‌ مرا غصب‌ کرده‌اند. در آخرین‌ لحظات‌ زیر لب‌ عرضه‌ داشت‌: ”صَبراً عَلی قَضائِک‌َ وَ تَسْلیماً لاَِمْرِک‌َ وَ لا اِله‌َ سِواک‌َ یا غِیاث‌َ الْمُسْتَغیثین‌َ “ به دستور ابن سعد، شمر و یا سنان بن انس سر امام را از بدن جدا کرد. جمعی از لشکریان عمر بن سعد به دستور وی بر بدن امام اسب تاختند. بر بدن امام هنگام شهادت آثار ۳۳ ضربه شمشیر و ۳۴ زخم نیزه بود. عمر بن سعد همان شب سر امام را توسط خولی بن یزید و حُمَید بن مسلم ازدی برای عبیدالله بن زیاد به کوفه فرستاد.
اکنون‌ مبارزه‌ پایان‌ یافته‌ است‌. سربازان‌ دشمن‌ به‌ غارتگری‌ و چپاول‌ مشغول‌اند. عصر عاشورا پس از آنکه دیوانگان کوفه دیگر مقاومتی پیش روی خود ندیدند، به سر وقت زنان و کودکان رفتند و دست به غارت گشودند و زینت‌ آلات‌ زنان‌، چمدان‌ها و حتی‌ روسری‌ آنان‌ را به ‌یغما بردند. ‌
از عصر عاشورا، مأموریت اختصاصی زینب(س) آغاز شد. او در قالب‌ یک‌ امام‌ تجلی‌ کرد. از آن‌ به‌ بعد او سرپرستی‌ کاروان ‌را بر عهده‌ گرفت و به حق او را شیرزن کربلا نامیدند و چون‌ بیماری‌ تنها مرد قافله‌ یعنی‌ امام‌ سجاد(ع) هم‌چنان‌ شدید بود، حضرت‌ پرستاری‌ او را نیز انجام‌ می‌داد. او هم پناهگاه زنان و کودکان و هم پاسدار و مراقب امام سجاد(ع) بود. پس از شهادت امام گفت: ” لَیتَ السَّماءَ تَطابَقَت عَلَی الاَرضِ“ کاش آسمان بر زمین فرود می‌آمد.
شب یازدهم شب فوق‌العاده عجیبی برای زینب(س) و داغدیدگان مظلوم است. شهادت همه محارم و نزدیکان، سوخته شدن مأوا و مسکن، خیمه و خرگاه، مورد تعدی و آزار شقی‌ترین افراد، محاصره دشمن، اجساد شهیدان‌ بر خاک‌ افتاده‌ و پراکنده‌ بودند. اینها گوشه‌ای از شرایط آن شب عجیب است. اما این همه مصیبت موجب نشد که زینب(س) را از سرپرستی زنان داغدیده و کودکان یتیم بازدارد. در میان آن همه کودک، یکی به زیر سم ستوران نرفت. یکی در آتش‌سوزی خیمه‌ها نسوخت. یکی در آن شام شوم و در آن بیابان گم نشد؛ و این‌چنین زینب از بازماندگان مراقبت نمود. از همه مهم‌تر لحظه‌ای از یاد خدا غافل نبود. امام سجاد(ع) می‌فرماید: ” آن شب عمه‌ام را دیدم که نماز شب را نشسته خواند.“ دعایی از او نیز به یادگار مانده که نشان می‌دهد دل دریایی او چه امواج مصیبتی را تحمل کرده است. او با خدای خود چنین نجوا می‌کند: ”یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَهُ وَ یا سَنَدَ مَن لا سَنَدَ لَهُ یا مَن سَجَدَ لَکَ سَوادُ اللَّیلِ وَ بَیاضُ النَّهارِ وَ شُعاعُ الشَّمسِ وَ خَفیفُ الشَّجَرِ وَ دَویَّ الماءِ یا اللهُ یا اللهُ یا اللهُ“ ای پناهگاه آن‌که جز تو پناهی ندارد. ای تکیه‌گاه آنکه جز تو پشتوانه‌ای نمی‌شناسد. ای خدایی که سیاهی شب و سپیدی روز و روشنایی خورشید و صدای آرام درخت و آب بر تو سجده می‌کنند. ای خداوند! ای خداوند! ای خداوند!
این کلمات تصویری از زینب‌(س) است که در اوج زیبایی طلعت روح بود.
عمر بن‌ سعد در عصر روز یازدهم‌ پس از دفن‌ کشته‌های خود دستور داد زنان‌، کودکان‌ و بازماندگان‌ واقعه‌ عاشورا را اسیر کرده‌ و به‌ کوفه‌ ببرند. هنگام‌ خروج‌ از سرزمین‌ کربلا، اسیران‌ِ عزیز از دست‌ داده‌ را از کنار پیکرهای‌ شهیدان‌ عبور دادند. چون‌ کجاوه‌های‌ بی‌ محمل‌ به‌ قتل‌گاه‌ رسید، اسیران‌ خود را بر پیکر غرق‌ خون‌ شهیدان ‌انداختند. ابومخنف صحنه عزیمت اسیران خاندان پیامبر را چنین شرح می‌دهد: سوگواری آنان در برابر اجساد قتل عام شده عزیزانشان که عریان در مقابل آنان بر روی زمین افتاده بود، موجب شد که حتی اشک دشمنان جاری شود. ابومخنف از قره بن قیس تمیمی یکی از سپاهیان کوفه نقل می‌کند که هرگز نمی‌تواند صحنه‌ای را که زینب(س) خواهر حسین(ع) از بدن پاره پاره برادرش گذشت، فراموش کند. زینب با حالت تشنج فوق‌العاده‌ای دست‌های خود را در زیر آن پیکر مقدس برد و به طرف آسمان بالا آورد و گفت: ” اَللّهُمَّ تَقَبَّل هذَا القُربان“ سپس رو به سوی مدینه نمود و خطاب به پیامبراکرم(ص) گفت:”یا مُحَمَّدا صَلَّی عَلَیْکَ مَلیکُ السَّماءِ هذا حٌسَینٌ بِاْلعَراءِ مٌرَمَّلٌ بِالدِّماءِ مٌقَطَّعُ اْلاعضاءِ. یا مٌحَمَّدا وَ بِناتٌکَ السَّبایا وَ ذُرِّیَّتُکَ مُقَتَّلَهٌ تَسْفی عَلَیها الصَّبا“ ای محمد(ص) فرشتگان آسمان بر تو درود فرستند. این حسین است که در‌ هامون افتاده و در خون خود غلتیده و پیکر او پاره‌پاره است. ‌ای محمد‌(ص) دختران تو اسیر و فرزندانت کشته شده‌اند و باد صبا بر آنان می‌وزد.
عمر بن‌ سعد حرکت‌ اسرا را به‌ گونه‌ای‌ ترتیب‌ داده‌ بود که‌ سپیده‌دم‌ دوازدهم‌ محرم‌ به‌ کوفه‌ برسند. فاصله‌ کربلا تا کوفه‌ تقریباً دوازده‌ فرسنگ‌ است‌ و این‌ فاصله‌ شبانه‌ طی‌ شد. برای‌ خاندان‌ و زنان‌ و کودکان‌ که‌ از شب‌ عاشورا چشم‌ بر هم‌ نگذاشته‌ بودند و قلب‌هایشان‌ مالامال‌ از غم‌ و مصیبت‌ بود، راه‌ دراز و ساعات‌ بسیار تلخ‌ و فرساینده‌ای‌ بود. سرهای شهدا بر نوک نیزه ها پیشاپیش کاروان اسرا در حرکت بود و ارتش اموی به دنبال آنان در حرکت بودند.
صبح روز دوازدهم و هنگام ورود اسرا به کوفه، سر امام را هم به جلوی کاروان آوردند. سر مبارک‌ امام همانند خورشید می‌درخشید و سیمای‌ نورانی‌ او گویی‌ در افق‌ جلوه‌گری‌ می‌کرد. باد موهای‌ او را به‌ جانب‌ راست‌ و چپ‌ می‌برد. در این‌ هنگام‌ چشم‌ زینب‌(س) بر آن‌ سر نورانی‌ افتاد، به گریه افتاد و اشعاری را با خود زمزمه کرد:
یا هِلالاً لَمّا اسْتَتَمَّ کَمالاً
ما تَوَهَّمْتُ یا شَقیقَ فُؤادی
غالَهُ خَسْفُهُ فَاَبدی غُرُوبا
‌کانَ هذا مُقَدَّراً مَکتُوبا

ای‌ ماه‌ نوی‌ که‌ چون‌ به‌ کمال‌ رسیدی‌ خسوف‌ تو را فرا گرفت‌ و پنهان‌ گشتی. نپنداشته‌ بودم‌ ای‌ پاره دلم چنین روزی آید و این مقدر نوشته بود.
جلوه‌گری‌ به‌ روی‌ نی‌ سرت‌ چو ماه‌ می‌کند
غروبت‌ ای‌ هلال‌ من‌ عمر تباه‌ می‌کند

عبیدالله بن زیاد می‌خواست‌ در روز دوازدهم‌ از فرصت‌ استفاده‌ کرده‌ و به‌ یک‌ نمایش‌ قدرت‌ و جشن‌ پیروزی‌ دست بزند و با عبور سرهای‌ شهیدان‌ و کاروان‌ اسیران‌ از برابر چشمان مردم‌ کوفه‌ به‌ آنان‌ بفهماند که‌ در مقابل‌ حکومت یزید، هیچ‌ قدرتی‌ یارای‌ مقابله‌ ندارد و هیچ‌ فریاد و مقاومتی‌ باقی‌ نمانده‌ است‌. او هم‌چنین می‌خواست با نمایش این صحنه خواری خاندان هاشم را نیز به رخ مردم بکشد تا بدین‌وسیله قدرت خود را به آنان بیشتر بنمایاند. به‌ همین‌ منظور مسیر عبور کاروان را از خیابان‌های‌ اصلی‌ کوفه‌ تا میدان‌ مرکزی‌ شهر که‌ قصر دارالاماره‌ در آنجا واقع‌ بود، قرار داده‌ و مردم‌ را نیز در طول‌ مسیر جمع‌ کرده‌ بود. مردم‌ کوفه‌ اولاد علی(ع) و خاندان‌ رسول‌ الله(ص) را می‌شناختند. آنان هنوز خاطره‌های‌ حکومت پنج‌ ساله امیرالمؤمنین در کوفه‌ را در یادها داشتند و به‌ مجرد دیدن‌ خاندان رسالت و سرهای به نیزه‌ رفته‌، بغض‌ها در گلو شکست‌ و گریه‌ آغاز شد. علی بن الحسین(ع) که در تب‌ می‌سوخت‌ و دست و پایش‌ در زنجیر بود، با صدایی آرام فرمود:” أتَنُوحُونَ وَ تَبْکوُنَ مِن أجْلِنا فَمَن ذَا الَّذی قَتَلَنا؟!“ آیا برای ما گریه‌ و زاری‌ می‌کنید؟! پس‌ چه‌ کسانی‌ ما را کشته‌اند؟!
زینب(س) نمی‌توانست ببیند که اهل کوفه بر آنان بگریند. آنان بودند که به پدرش امیرالمؤمنین و برادرش امام حسن(ع) خیانت کردند و پسر عمویش مسلم بن عقیل را به دست دشمن دادند و برادرش حسین را به سوی خود خواندند و وعده یاری دادند ولی وقتی که به سویشان آمد، شمشیرهای خود را به یزید فروختند. زینب(س) نتوانست ببیند که کوفیان بر برادرش حسین(ع) و جوانان خاندان رسول الله(ص) می‌گریند با آن‌که همگی به دست آنان قربانی شده‌اند. زینب(س) نتوانست ببیند که کوفیان بر اسیری دختران پیامبراکرم(ص) زاری می‌کنند و کسی جز خود کوفیان هتک حرمت آن خاندان را نکرده است.
کاروان‌ اسرا به‌ بازار کوفه رسید. سرهای شهیدان در جلوی کاروان، چهره‌های پر غم و نجیب و معصوم خانواده پیامبراکرم(ص)، زنجیر بر دست و پای علی بن الحسین(ع) که هنوز از تب می‌سوخت و شیون‌ زنان‌ و گریه‌ مردان‌ کوفی‌ زمینه‌ مساعدی‌ را فراهم نموده‌ بود و بیانی رسا می‌خواست‌ تا پیام‌ نهضت و پیمان‌ شکنی مردم‌ کوفه‌ را در برابر چشمان آنان بازگو نماید. اینجا بود که بغض در گلوی خشکیده زینب شکست. مردم کوفه زینب(س) را خوب می‌شناختند و حشمت او را در دیده مسلمانان و عزت او را در چشم پدر دیده بودند. او با حشمت‌ و عزّت تمام، شجاعت‌ علی(ع) را با حیای‌ زنانگی درهم‌ آمیخت. چنان خطابه‌ای‌ خواند که‌ از صلابت صدایش‌، هیاهو و غلغله شهر خاموش و نفس‌ها در سینه‌ها حبس گردید. شلاق‌ کلمات زینب(س) در بازار کوفه‌ این‌ چنین‌ بر جان مردم غدّار و بی‌ وفا نشست و درسی فراموش نشدنی به مردم کوفه داد‌. کلماتی‌ به‌ بُرّندگی خون‌ شهیدان. اکنون حضرت موقعیت را برای بیان حقایق و پرده‌برداری از اعمال منافقانه آنان مناسب دید. او با دست به مردم اشاره کرد که ساکت شوید. تنها روح نیرومند او می‌توانست صدای مردم کوفه را آرام کند. مردم آرام شدند. آنگاه خود چون آتشفشان منفجر شد.
زینب(س) پس‌ از ستایش‌ خداوند فرمود: ” ای مردم کوفه‌! ای‌ مردم‌ مکار فریبکار! مردم‌خوار و بی‌مقدار! بگریید که‌ همیشه‌ دیده‌هاتان‌ گریان‌ و سینه‌هاتان‌ بریان‌ باد! زنی‌ رشته‌باف‌ را مانید که‌ آنچه‌ را استوار بافته‌ است، از هم‌ جدا سازد. پیمان‌های‌ شما دروغ‌ است‌ و چراغ‌ ایمانتان بی‌فروغ‌. مردمی‌ هستید لاف‌ زن‌ و بلند پرواز! خودنما و حیلت‌ساز! دوست‌کش‌ و دشمن‌نواز! چون‌ سبزه‌ پارگین‌، درون‌ سو گنده‌ و برون‌ سو سبز و رنگین‌، نابکار! چون‌ سنگ‌ گور نقره‌ آگین. چه‌ زشت‌ کاری‌ کردید! خشم‌ خدا را خریدید و در آتش‌ دوزخ‌ جاوید خزیدید. می‌گریید؟ بگریید! که‌ سزاوار گریستنید نه‌ در خور شادمان‌ زیستن‌. داغ‌ ننگی‌ بر خود نهادید که‌ روزگاران‌ برآید و آن‌ ننگ‌ نزداید. این‌ ننگ‌ را چگونه‌ می‌شویید و پاسخ‌ کشتن‌ فرزند پیامبر را چه‌ می‌گویید؟ سید جوانان‌ بهشت‌ و چراغ‌ راه‌ شما مردم‌ زشت‌ که‌ در سختی‌ یارتان‌ بود و در بلاها غمخوار. نیست و نابود شوید ای‌ مردم‌ غدّار. هر آینه‌ باد در دست‌ دارید و در معامله‌ای‌ که‌ کردید، زیان‌کار و به‌ خشم‌ خدا گرفتار. خواری و مذلّت‌ بر شما باد. کاری‌ سخت‌ زشت‌ کردید که‌ بیم‌ می‌رود آسمان‌ها شکافته‌ شود و زمین‌ کافته و کوه‌ها از هم‌ گداخته‌. می‌دانید چگونه‌ جگر رسول‌ خدا(ص) را خستید و حرمت‌ او را شکستید و چه‌ خونی ریختید و چه‌ خاکی‌ بر سر بیختید؟ زشت‌ و نابخردانه‌ کاری‌ کردید که‌ زمین‌ و آسمان‌ از شرّ آن لبریز است‌ و شگفت مدارید که‌ چشم فلک خونریز است‌. همانا عذاب‌ آخرت‌ سخت‌تر است‌ و زیان‌کاران‌ را نه‌ یار و نه‌ یاور است‌. این‌ مهلت‌، شما را فریفته‌ نگرداند که‌ خدا گناهان‌ را زودا زود به‌ کیفر نمی‌رساند و سرانجام خون‌ مظلوم‌ را می‌ستاند، اما مراقب ما و شماست و گناهکار را به‌ دوزخ‌ می‌کشاند.“
سخنان زینب(س) به پایان رسید. صدای گریه مردم بلند شد. آنان همگی از هراس این مصیبت بزرگ، مات و از خود بی‌خود شدند. زینب(س) با سخنانش تار و پود نظام استبدادی را از هم گسست. سخن گفتن او شباهتی تمام به سخنان پدرش داشت. او مستقیماً مردم را کشنده امام‌ حسین(ع) و خانواده‌ پیامبر معرفی‌ کرده‌ بود. زیرا اگر این مردم ضعیف و زبون‌ و سست‌ عنصر نبودند، چگونه‌ عبیدالله می‌توانست‌ آن‌ سپاه‌ سی‌ هزار نفره‌ را سامان‌ دهد؟ او در سخنانش ماهیت و روان مردم کوفه را تبیین کرد. کلمات زینب(س) گویی جریان مذاب آتش بود که از قلب پر دود آتشفشانش سر کشید.
عبیدالله می‌خواست‌ مردم‌ کوفه‌ را با نمایش‌ پیروزی‌ مرعوب‌ خود سازد و خانواده‌ پیامبر(ص) را تحقیر نماید، اما خداوند چیز دیگری می‌خواست. سخنان‌ زینب(س) و به دنبال او سخنان امام سجاد(ع) کاملاً صحنه‌ را تغییر داد و پس‌ از اندک‌ آرامشی‌ که‌ از سرکوب‌ و پیروزی‌ نظامی‌ حاصل ‌شده‌ بود، در همان‌ زمان‌ توفانی‌ بنیان‌کن‌ وزیدن‌ گرفت‌ و طلیعه‌ شکست‌ سپاه‌ پسر سعد آشکار گردید. جوّ شهر کوفه‌ منقلب‌ شد و ندای‌ همدردی‌ با اسیران‌ از گوشه‌ و کنار برخاست‌ و همانان که‌ همسران‌ و پدران‌ و فرزندان خود را به‌ جنگ‌ با نواده رسول‌ الله (ص) فرستاده‌ بودند، عرق شرم‌ و پشیمانی‌ بر جبین خود حس‌ می‌کردند. به شهادت‌ تاریخ‌، استقبال‌ از لشکر عمر بن‌ سعد بسان استقبال از لشکر فاتح‌ و پیروز جنگ‌ نبود و با بازگشت لشکریان‌ به‌ خانه‌ خود در کوفه‌، شهر شاهد جدایی فرزند از پدر، پدر از فرزند، زن از شوهر و . . . به دلیل شرکت‌ و حضور در قتل‌ فرزند پیامبر خدا (ص) بود. به‌ عنوان‌ نمونه:
مجلس عبیدالله: در قصر ابن زیاد بارعام‌ داده‌ بودند تا همه‌ در این‌ جشن‌ پیروزی‌ شرکت‌ کنند. وسیله خودنمایی هر چه بیشتر در این مجلس از پیش فراهم شده بود. قدرت نمایی برابر خاندان پیامبراکرم(ص) و برای زهرچشم گرفتن از مردم کوفه. ابن زیاد در حالی‌ که چوب‌دستی‌ در دست‌ داشت‌ و سر امام حسین(ع) در پیش‌ رویش‌ بود، با چوب‌دستی‌ به‌ آن لب‌ها و دندان‌ها می‌زد. او با اهانت به امام حسین(ع) می‌خواست پیروزی‌ خود را نشان‌ دهد. اما زید بن ارقم ماهیت رسوای او را نشان داد و صحنه را عوض‌ کرد. زید گفت: این‌ چوب‌ را از روی‌ آن‌ لب‌ها بردار! به‌ خدا سوگند من خودم‌ دیده‌ام‌ که‌ لب‌های پیامبر(ص) بر این لب‌ها بود و آنها را می‌بوسید.
زید از مجلس ابن‌زیاد بیرون آمد و فریاد می‌زد: ای‌ مردم‌! پس از این‌ شما بردگانید. پسر فاطمه(س) را کشتید و پسر مرجانه را امارت‌ دادید که‌ نیکانتان را بکشد. هرکس‌ به‌ ذلت و زبونی‌ و خواری‌ تن‌ در دهد، از رحمت خداوند به‌ دور است.
اسیران وارد مجلس ابن زیاد شدند. زینب(س) کهنه‌ترین‌ جامه‌های‌ خود را پوشیده‌ بود، با ابهت و جلالی هر چه تمام‌تر قدم پیش نهاد و بدون آن‌که به عبیدالله اعتنایی کند، به‌ طور ناشناس‌، آرام در گوشه‌ای‌ نشست‌ و کنیزان‌ گرد او را گرفته‌ بودند. عبیدالله، زینب(س) را نگریست که این‌گونه با جلال و عظمت بدون آن‌که اجازه نشستن بگیرد، نشست. پس سه‌ بار گفت: این‌ زن‌ کیست‌؟ زینب(س) برای این‌که خُردش کند و کوچکش سازد، به‌ او پاسخی نداد. بار سوم یکی‌ از زنان‌ گفت‌: این‌ زینب(س) است‌، دختر فاطمه(س). ابن زیاد گفت: سپاس‌ خداوندی‌ را که شما را رسوا کرد و کشت و قصه‌ و فتنه شما را دروغ گردانید. زینب(س) گویی هیچ اتفاقی رخ نداده و فقط برای یک مناظره علمی به این مجلس آمده، ابن زیاد را به چیزی نشمرد و او را پیش روی مردمان تحقیر کرد و فرمود: سپاس خداوندی را که‌ ما را به‌ وجود محمد(ص) گرامی داشت و ما را پاک‌ و پاکیزه فرمود. نه چنان است‌ که‌ تو می‌گویی، بلکه‌ تبه‌کار و رسوا و بدکار تکذیب می‌شود و آنان ما نیستیم. دیگرانند. ابن زیاد از این پاسخ حیرت کرد پس با گوشه و کنایه گفت: کار خدا را با خاندانت چگونه دیدی؟ زینب(س) فرمود: ”ما رَأیتُ اِلاّ جَمیلاً“ جز زیبایی‌ ندیدم. سپس در ادامه‌ سخنان‌ خود، مطمئن، کوبنده و با صلابت گفت: شهید شدن‌ برای‌ ایشان‌ مقدر شده‌ بود. به‌ سوی‌ مقتل خویش رفتند. به زودی‌ خداوند میان آنان‌ و تو را فراهم می‌آورد تا در پیشگاه‌ الهی حجت گویید و از او داوری‌ خواهید. نگاه‌ کن‌ که‌ در آن‌ روز، پیروزی‌ و رستگاری‌ از آن‌ کیست‌؟ مادرت‌ به‌ عزایت‌ بنشیند، ای‌ پسر مرجانه‌!
چگونه می‌توان این جواب را توصیف کرد؟ چگونه می‌توان مصیبت‌زده‌ای را با آن مصایب بزرگ متصوّر شد که با این طمأنینه و احساس پیروزی با خصم سخن گوید؟
ابن زیاد به‌ شدت‌ خشمگین‌ شد. سخن زینب(س) تیر خلاصی‌ بر قلب‌ ماهیت‌ پست و پلید‌ او بود. زینب(س) فخرفروشی قبیله‌ای‌ او و ریشه‌ تباه‌ رسوایش‌ را بر باد داد.
عبیدالله بن زیاد خُرد شده بود. او از شنیدن این پاسخ پایمال شد. با درماندگی از آخرین سلاحش که دشنام بود، استفاده کرد. به زینب(س) گفت: سرانجام‌ خداوند دل‌ مرا از سرکش و دیگر سرکشان‌ خاندان‌ تو خنک‌ کرد. زینب(س) گریست و فرمود: ”لعمری لَقَد قَتَلتَ کَهلی وَ قَطَعتَ فَرعی وَ اجتَثَثتَ اَصلی فَاِن کانَ هذا شَفاؤُکَ فَقَد اِشتَفَیتَ“ به‌ جانم‌ سوگند سالار مرا کُشتی‌ و شاخه‌های درخت زندگی‌ مرا بُریدی‌ و ریشه‌ام‌ را برآوردی. اگر این‌ها دل‌ تو را خنک‌ می‌کند، خوشدل‌ باش!
عبیدالله گفت: این زن‌ سخن‌ به‌ سجع‌ می‌گوید، همان‌گونه‌ که‌ پدرش‌ سخنان مسجَّع‌ می‌گفت. زینب(س) فرمود: مرا با سجع چه‌ کار؟ کلمات همان‌گونه‌ که‌ از سینه‌ام‌ می‌جوشد، بر زبانم‌ جاری‌ می‌شود.
ابن‌زیاد درمانده و خُرد، از گفت‌وگو با زینب(س) صرف‌نظر کرد. در این‌ هنگام به علی بن الحسین(ع) نگریست و قصد داشت او را به قتل برساند که زینب(س) برادرزاده‌ را در آغوش گرفت‌ و فرمود: از خون ما سیراب‌ نشده‌ای‌؟ مگر کسی‌ از ما باقی‌گذارده‌ای؟ اگر قصد کشتن او را داری، مرا هم‌ با او بکش‌!
سخنان زینب(س) و گفت‌وگوی‌ ابن‌زیاد با علی بن الحسین(ع)، ابن زیاد را از برگزاری چنان مجلسی‌ پشیمان کرد و پیروزی ابن زیاد را بر باد داد. مدتی که‌ اسرا در کوفه معطل شدند، کاملاً مشخص‌ نیست‌، ولی چون با سخنان‌ زینب(س) و امام سجاد(ع) کوفه متشنج شده بود، عبیدالله سر امام‌ حسین(ع) و سایر شهیدان‌ را در اختیار زَحْر بن‌ قَیس جُعفی قرار داد تا به‌ دمشق برساند. زنان و کودکان‌ را هم‌ همراهشان‌ روانه‌ ساخت‌.
درآن راه دراز با نگهبانی و سخت‌گیری مأموران از خدا بی‌خبر بر مصیبت دیدگان چه گذشته است؟ امام سجاد(ع) در طول راه کوفه به شام با هیچ یک از آنان سخنی نگفت. کاروان‌ آزادگان‌ در روز اول‌ صفر سال‌ ۶۱ هجری‌ وارد دمشق‌ شد. این‌ کاروان‌ از باب‌ ”توما“ وارد دمشق‌ شد. آنان‌ را در جلو باب‌ المسجد، محلی‌ که‌ معمولاً اسیران‌ را در آن‌ جای می‌دادند، قرار دادند. مردم شام‌ به‌ نظاره‌ اسیران‌ آمدند. پس از آن اسیران‌ را به‌ طرف‌ قصر یزید حرکت‌ دادند. آنان‌ زمانی‌ به‌ مجلس‌ یزید وارد شدند که‌ سر امام حسین(ع) در برابر یزید بود و با چوب‌دستی به‌ لب‌ها و دندان‌های‌ آن‌ حضرت می‌زد.این صحنه‌ جانگداز بر اسرا بسیار تلخ‌ و گران‌ آمد. امام‌ سجاد(ع) رو به‌ یزید کرد و فرمود: چه گمان می‌کنی اگر جدّ ما پیامبر خدا(ص) ما را در چنین‌ حالتی‌ می‌دید؟
یزید بر خود لرزید. مجلس متشنج‌ شد. یزید دستور داد زنجیرها را باز کنند و گفت‌: خدا پسر مرجانه را لعنت کند، اگر بین او و شما خویشاوندی بود، چنین نمی‌کرد.
اکنون زینب(س) با قلبی خونین، دلی مجروح، چشمی اشکبار و کوله‌باری از خاطرات دردناک و مصایب کشنده سخن آغاز می‌کند در حالی‌که در محاصره دشمنان و بدخواهان قرار گرفته، اما بدون اینکه اعتنایی به هیبت و پادشاهی یزید داشته باشد و یا توجهی به شکوه و سلطنتش نماید در حالی‌که جبروت پادشاهی و پیروزی خیالی او را به سخره می‌گیرد و در مرحله نخست ریشه افکار فاسد او را مورد هدف قرار می‌دهد، تعریفی دیگر از عزت و کرامت را ارائه می‌دهد و تصویری متفاوت را از ذلّت و حقارت به نمایش می‌گذارد و با ویران نمودن بنیان‌های افکار مادی او که بر پرتگاه آتش نهاده شده بود، زمینه را برای ایجاد بنیانی بر اساس تقوا و ارزش‌های اسلامی آماده می‌سازد.
زینب(س) با سخنانش‌ دمشق‌ را به‌ شدت‌ منقلب کرد. او نگذاشت یزید شهد پیروزی را بچشد. آنچه را که مایه شیرینی کام خود می‌دانست، در دهانش تلخ‌تر از شرنگ ساخت. زینب(س) در سخنانی کوتاه به مجلسیان فهماند که چه کسی بر آنان حکومت می‌کند و به نام که حکومت می‌کند و اینان که زنجیر بر گردن نهاده و پیش تخت او ایستاده‌اند، چه کسانی هستند. آن حضرت ابتدا و انتهای کلام خویش را با حمد و شکر الهی زینت می‌بخشد و این امر بیانگر نفس سلیم و مطمئن حضرت و تسلط ایشان بر خویش با وجود مصایب طاقت فرسای کربلا و صدمات جانکاه بین راه است. ضمن اینکه چنین آغاز و خاتمه‌ای، دلالت بر ثبات ایمان و اعتقاد استواری است که حضرت به مسیری دارد که در آن گام نهاده و با قوت و قدرت آن‌را ادامه می‌دهد و آنگاه به آیه‌ای تمسک می‌جوید که عاقبت مجرمان و عنادشان را در برابر آیات الهی تبیین می‌کند و این‌گونه آغاز، افکار خبیث و اوهامی را که یزید در آن غوطه‌ور است به یکباره در هم می‌ریزد و با مدهوش ساختن جمعیت در اثر چنین ضربه‌ای به سخنان روشنگرانه خویش ادامه می‌دهد.
او فرمود: سپاس‌ خدا را که‌ پروردگار دو جهان‌ است‌ و درود و سلام‌ او بر سالار رسولان‌. خداوند راست‌ گفته‌ آنجا که می‌فرماید: ”ثُمَّ کانَ عاقِبَهُ الَّذینَ اَساؤُا السُّوای اَنْ کَذَّبُوا بِایاتِ اللهِ وَ کانوُا بِها یَسْتَهْزِِؤُنَ“ سپس عاقبت آن کسانی که‌ مرتکب کارهای‌ بد شدند، این شد که کافر شده‌ و آیات‌ خدا را دروغ‌ انگاشتند و آن‌ها را به سخره گرفتند.
زینب (س) به سخنانش ادامه می‌دهد و با هر کلام بخشی از قصر عنکبوتی و کبریای دروغین او را مهدوم و ویران می‌سازد. کلماتی که برای همیشه خواب را از چشم او می‌رباید و الفاظی که به شدت گزنده و خوار کننده است. چه زیباست آنگاه که حکومت و خلافت الهی را متعلق و منسوب به اهلش می‌شمارد و یزید را در مدتی کوتاه از عمر دنیا غاصب آن می‌شمارد. او چنان سخن می‌گوید که شنونده او را حاکم و مسلط و یزید را محکوم و اسیر می‌بیند، در حالی‌که به امت اعلام می‌دارد که کیان اسلامی به واسطه شمشیرهای بنی‌هاشم و فداکاری‌های اهل بیت حفظ گردیده است:
ای‌ یزید، پنداری‌ اکنون‌ که‌ زمین‌ و آسمان‌ بر ما تنگ‌ است‌ و چون‌ اسیران‌ شهر به‌ شهرمان‌ می‌برند، در پیشگاه خدا ما را ننگ‌ و تو را بزرگواری‌ است و آنچه‌ کردی‌ نشانه سالاری؟ به‌ خود می‌بالی و از کرده خویش خوشحالی که جهان‌ تو را به‌ کام‌ است‌ و کارهایت‌ به‌ نظام‌؟ نه چنین‌ است‌، این‌ شادی‌ تو را عزاست و این‌ مهلت برای تو بلاست و این گفته‌ خداست‌: ”وَ لا یَحْسَبَنَّ الذَّینَ کَفَروُا اَنَمّا نُمْلی‌ لَهُمْ خَیْرٌ لاَنْفُسِهِمْ اِنَمّا نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادوُا اِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ“ کافران‌ می‌پندارند که‌ در مهلتی‌ که‌ به‌ آنان می‌دهیم‌، خیر آنهاست‌. به‌ آنان مهلت‌ می‌دهیم‌ تا بیشتر به گناهانشان‌ بیفزایند و برایشان عذابی‌ دردناک‌ است.
ای‌ پسر آزادشدگان! این‌ آیین‌ داد است‌ که‌ زنان و کنیزانت‌ را در پرده‌ نشانی‌ و دختران‌ پیامبر را از این‌سو بدان‌ سو برانی‌؟ حریم‌ حرمتشان‌ شکسته و نفس‌هایشان‌ در سینه‌ بسته‌، نژند بر پشت‌ اشتران‌ و شتربانان‌ِ آنان دشمنان‌! از سویی‌ به‌ سویی و هر روز به کویی، نه تیمارخواری دارند، نه‌ یاری، نه پناه و غمگساری، دور و نزدیک به آنان چشم دوخته و دل کسی‌ به‌ حالشان‌ نسوخته‌. آن‌که‌ ما را خوار می‌شمرد و به‌ چشم کینه‌ و حسد در ما می‌نگرد، شگفت نیست‌ اگر دشمنی‌ ما را از یاد نبرد.
زینب(س) هنگامی‌که با نمایش وقیحانه یزید که با چوب نی بر دندان‌های امام‌ حسین‌(ع) می‌کوبد، مواجه می‌شود، او را مخاطب قرار داده و با پردازش تصویر او در قیامت، صحنه‌ای پنهان از دیدگان را در آن‌جا به نمایش می‌گذارد، چهره پلید و گناهکار یزید در برابر حضرت رسول(ص) ترسیم می‌شود و وضعیت اسف‌بار او در حالی‌که بار خون‌های اهل ‌بیت و هتک‌حرمت خاندان پیامبر را بر دوش دارد، مجسم می‌گردد.
او می‌فرماید: با چوب‌دستی‌ به دندان جگرگوشه پیامبر می‌زنی و جای کشتگانت را در بدر خالی‌ می‌کنی‌ که کاش‌ بودند و مرا می‌ستودند؟! آن‌چه‌ را کردی‌، خرد می‌شماری و خود را بی‌گناه‌ می‌پنداری؟ چرا شاد نباشی که‌ دل ما را خستی‌ و از رنج‌ سوزش درون‌ رستی؛ و آن‌چه‌ ریختی خون جوانان عبدالمطلب بود، ستارگان‌ زمین‌ و فرزندان‌ رسول ربِّ العالمین؛ و به‌ زودی‌ بر آنان‌ خواهی درآمد در پیشگاه‌ خدای‌ متعال و دوست‌ خواهی‌ داشت‌ که‌ کاش‌ کور بودی‌ و لال‌ و نمی‌گفتی ”چه‌ خوش‌ بود که کشتگان من در بدر، اینجا بودند و مرا شادباش می‌گفتند و شادی‌ می‌نمودند.“ خدایا حق ما را بستان‌ و کسانی را که‌ بر سر ما ستم‌ کردند، به کیفر برسان!
یزید! به‌ خدا جز پوست‌ خود را ندریدی‌ و جز گوشت‌ خویش‌ را نبریدی‌ و به‌ زودی‌ و ناخواسته‌ بر رسول خدا(ص) در می‌آیی. روزی‌ که‌ خویشان‌ و کسان‌ او در بهشت‌ غنوده‌اند و خدایشان‌ در کنار هم‌ آورده‌ است‌ و از بیم‌ پریشانی‌ آسوده‌اند. این‌ گفته‌ خدای‌ بزرگ‌ است‌ که‌ ”وَلا تَحْسَبَنَّ الذَّینَ قُتِلوُا فی سَبیل‌ِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِهِّمْ یُرْزَقوُنَ“ مپندار آنان‌ که‌ در راه‌ خدا کشته‌ شده‌اند، مرده‌اند، که‌ آنان‌ نزد پروردگار خود زنده‌اند و روزی خورنده‌اند.
تو را همین‌ بس‌ که‌ خدا ولیّ‌ و حاکم‌ است‌ و رسول‌ خدا خصم‌ توست‌ و جبرئیل‌ پشتیبان‌ ما. به‌ زودی‌ آن‌ که‌ تو را بر این‌ مسند نشانده‌ و گردن‌ مسلمانان‌ را زیر فرمان‌ تو کشانده‌، خواهد دانست‌ که‌ زیانکار کیست‌ و خوار و بی‌مایه‌ چه‌ کسی‌ است‌. در آن‌ روز، داور خدا و دادخواه‌ مصطفی‌ و گواه‌ بر تو، دست‌ و پاهاست‌. اما ای‌ دشمن‌ و دشمن‌ زاده‌ خدا! من‌ هم‌ اکنون‌ تو را خوار می‌دارم‌ و سرزنش‌ تو را به‌ چیزی‌ نمی‌شمارم‌. اما چه کنم‌ که‌ دیده‌ها گریان‌ است‌ و سینه‌ها بریان‌ و دردی‌ که‌ از کشته‌ شدن حسین(ع) به‌ دل داریم‌، بی‌ درمان. سپاه شیطان ، ما را به‌ جمع‌ سفیهان ‌ می‌فرستد تا مال‌ خدا را به‌ پاداش‌ هتک‌ حرمت‌ خدا بدو دهند. این‌ دست‌ جنایت‌ است‌ که‌ به‌ خون‌ ما می‌آلایند و گوشت ماست‌ که‌ زیر دندان‌ می‌سایند و پیکر پاک‌ شهیدان است‌ که‌ گرگان‌ بیابان‌ از هم‌ می‌ربایند. اگر ما را به‌ غنیمت‌ می‌گیری‌، غرامت‌ خود را می‌گیریم‌، در آن‌ روز که‌ جز کرده زشت‌ چیزی‌ نداری‌. تو، پسر مرجانه‌ را به‌ فریاد می‌خواهی‌ و او از تو یاری‌ می‌خواهد. با یارانت‌ در کنار میزان‌ ایستاده‌، چون‌ سگان بر آنان‌ بانگ‌ می‌زنی‌ و آنان‌ به‌ روی‌ تو بانگ‌ می‌زنند و می‌بینی‌ نیکوترین‌ توشه‌ای‌ که‌ معاویه‌ برای‌ تو ساخت، کشتن‌ فرزندان‌ پیغمبر بود که‌ به‌ گردنت‌ انداخت‌.
آن‌گاه زینب(س)، یزید را به مبارزه می‌طلبد و از او می‌خواهد تمام توان خویش را به کار گیرد و امکانات خود را بسیج کند، ولی بداند که نخواهد توانست خطّ اهل بیت را که تجسّم حق و عدالت هستند و وحی الهی در آنان تجلی یافته، محو نمایند:
بخدا که‌ جز از خدا نمی‌ترسم‌ و جز به‌ او شکوه‌ نمی‌برم‌. هرحیله‌ای‌ داری‌ به‌ کار دار و از هر کوششی‌ که‌ توانی‌، دست‌ مدار و دست‌ دشمنی‌ از آستین‌ بر آر که‌ به‌ خدا این‌ عار به روزگار تو شسته‌ نشود. قسم‌ به‌ آن که‌ ما را به‌ وحی‌ قرآن‌ و نبوت‌ کرامت‌ بخشیده، تو هر کاری‌ کنی‌ نخواهی‌ توانست نام‌ و نشان‌ و یاد ما را از جریده‌ عالم‌ بزدایی‌ و این‌ ننگ‌ را از دامان‌ خود پاک‌ کنی‌ و بدان‌ که‌ رأی‌ تو بسیار سست‌ است و روزگارت‌ اندک‌ و جمع‌ تو رو به‌ پریشانی‌. در آن‌ روز که‌ منادی‌ بانگ‌ بر می‌آورد لعنت‌ خدا بر ستمگران‌ باد. سپاس‌ خدای‌ را که‌ پایان‌ کار سادات‌ جوانان‌ بهشت‌ را سعادت‌ و آمرزش‌ مقرر داشت‌ و بهشت‌ را برای‌ آنان واجب‌ انگاشت. آنان را به‌ سوی‌ رحمت‌، رأفت‌، رضوان‌ و مغفرت‌ برد. امید که‌ جز تو کس‌ دیگری‌ را به خاطر رویارویی‌ با آنان بر خاک‌ مذلّت‌ ننشاند و به‌ کوره‌ امتحان‌ وادار نکند. از خدا می‌خواهم‌ که‌ پایه قدر آنان‌ را والا و فضل‌ فراوان‌ خویش‌ به‌ ایشان‌ عطا فرماید که‌ او مددکار تواناست. ‌
با سخنان‌ زینب(س) غرور یزید بر باد رفت‌. زینب(س) یزید را آن‌قدر پست‌ به‌ حساب‌ آورد که‌ فرمود: حتی‌ شایسته‌ سرزنش‌ نیستی‌! این سخنان بر خردمندی‌ و نیرومندی‌ روح‌ او دلالت‌ دارد. زینب(س) شادی‌ یزید را در کام‌ او از زهر تلخ‌تر کرد. به‌ مردم‌ شام‌ فهماند که‌ اسلام‌ پیش‌ از آن‌که حکومت باشد، دین است‌ و همه‌ در برابر این‌ دین‌ مسئولند و کسی‌ که‌ بر مسند جدّ او تکیه‌ زده، قاتل‌ نوه‌ رسول‌ خداست.
سید جعفر نقدی می‌نویسد: ” زینب(س) در آن موقعیت خطیر به زیبایی حق را مجسم نمود و راه را برای جویندگان راه حق روشن ساخت. یزید و یارانش را با اسلوب زیبای بلاغی خویش سیاه‌روی نمود و اعماق دل عارفان را با فصاحت خویش تسخیر کرد به گونه‌ای که زبان‌ها بند آمد، دهان‌ها بسته شد و گوش‌ها تسلیم گردید و برق این جان پاک و نورانی آن جان‌های خبیث و پلید را در جای خویش خشکاند تا جایی که یزید بر تکفیر خود و پیروانش صبر کرد و نتوانست لب از لب بگشاید، کلام او را قطع کند یا او را از ادامه سخن باز دارد و این همان تصرفی است که اصحاب ولایت به مدد الهی و به دلیل قدرتی که خداوند به آنان عطا کرده است می‌توانند در دیگران انجام دهند.“ ‌
در هنگامی‌که یزید به پیروزی خویش می‌بالد و گمان می‌کند درگیری به نفع او خاتمه یافته است و این امر توسط بوق‌های تبلیغاتی‌اش بر گوش مردم نواخته می‌شود، زینب(س) خواب او را در هم می‌ریزد و خیالپردازی‌هایش را پریشان می‌کند و در مجلس آراسته او که مملو از جمعیت است شکست او و سقوطش در حضیض ذلت را اعلام می‌کند اگر چه تظاهر به پیروزی نماید و توهم نصرت در او به وجود آمده باشد.
پس‌ از سخنان‌ زینب(س)، سکوتی مرگبار سراسر کاخ‌ را فرا گرفت‌. یزید آثار و علائم‌ ناخوشایندی‌ را در چهره حاضران دید. گفت: خدا بکشد پسر مرجانه‌ را. من‌ راضی‌ به‌ کشتن‌ حسین‌ نبودم! او متوجه‌ شد که‌ نگاه‌داشتن این‌ اسیران‌ بدین‌ حالت‌ به‌ مصلحت‌ نیست‌. تصمیم‌ گرفت جای‌ بهتری‌ به‌ آنان بدهد. به هرحال‌ از این روز و از این مجلس‌، گروهی‌ از مردم‌ شام‌ دانستند مسلمانی‌ نه‌ آن‌ چیزی‌ است‌ که‌ تا آن‌ روز می‌دانستند و حاکم‌ مسلمان‌ نه‌ آن‌ کسی‌ است‌ که‌ بر آنان‌ حکومت‌ می‌کند و آن‌که به امر یزید و به دست سپاهیان کوفه کشته شده است، ماجراجویی عصیان‌گر نبوده بلکه دخترزاده پیامبر اکرم(ص) است و این زنان و کودکان را که به اسیری به دمشق آورده‌اند، خاندان پیامبر آنان است. خاندان کسی است که یزید به نام جانشینی او بر آنان و دیگر مسلمانان حکومت می‌کند.
امام سجاد(ع) در مجلس یزید هویت شخصی خویش را برای همگان روشن می‌سازد و برای هیچ‌کس بهانه‌ای باقی نمی‌گذارد. او خطبه رسا و زیبایش را با هیجان ایراد کرد و درحالی‌که خویشتن را معرفی می‌کرد، از افتخارات پدرانش یاد کرد. او در این خطبه از تمامی موقعیت‌های جغرافیایی، مواضع سرنوشت ساز و خاطرات بزرگ در اسلام یاد کرد و خویشتن را با همه آنها مرتبط ساخت. مردم نیز معنای سخنان او را فهمیدند تا آنجا که صدای مجلسیان به گریه و زاری بلند شد. سخنان او موجب شد تمامی تبلیغات گمراه کننده‌ای که سیاست اموی آن را ترویج می‌کرد که اینان از خوارج هستند، بر باد برود. این سخنان از روحی آگاه و هدفدار برخوردار می‌باشد تا اگر پس از رویداد کربلا فرصت در دست گرفتن شمشیر برایش پیش نیامد، حربه سخن همچنان در اختیارش باشد تا با آن پرده‌های تاریک تبلیغات گمراه‌کننده اموی را پاره کند. به علاوه وضع عمومی شهر به گونه‌ای شد که یزید مجبور گردید در مقابل درخواست بازماندگان حادثه کربلا که می‌خواستند برای مصایب امام عزاداری کنند، تسلیم شود و محلی را به نام دارالحجاره برای آنان منظور کرد و آنان هفت روز به اقامه ماتم پرداختند و حتی بنا به نقل ابومخنف، یزید مجبور شد قرآن را به قسمت‌های مختلف تقسیم کند و در مسجد به مردم بدهد تا بخوانند و بدین وسیله توجهشان از یاد حسین منصرف شود، اما هیچ چیز نتوانست آنان را از این مسأله منصرف کند.
امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) با صراحت، قدرت و بلاغت کاروان اسیران را معرفی و تبلیغات دروغین را برملا می‌نمودند. آنان با تلاوت آیات و احادیث روشن کردند که آن کاروان حامل قرآن و سنت است.
اگرچه‌ یزید کوشید در ظاهر نسبت‌ به‌ خانواده پیامبر(ص) با لطف‌ و مدارا رفتار کند، اما می‌دانست‌ که‌ ادامه حضور آنان‌ در شام‌ به‌ مصلحت‌ او و حکومتش‌ نیست‌. زیرا زینب(س) و علی بن‌ الحسین(ع) در سخنان‌ خود به دقت‌ خانواده پیامبر را معرفی‌ می‌کردند و بر ریشه‌ و تبار یزید انگشت‌ می‌نهادند.
بازگشت به مدینه: تقریباً تمامی‌ منابع‌ و مراجع‌ اصلی‌ این‌ نظر را مطرح‌ کرده‌اند که‌ کاروان از شام‌ مستقیماً به‌ مدینه‌ رفته است و تقریباً اکثر منابع و مآخذ درجه اول و معتبر اشاره‌ای به بازگشت اسرا از طریق کربلا نکرده‌اند.
یزید به‌ نعمان ‌بن‌ بشیر مأموریت‌ داد تا وسایل‌ سفر خانواده پیامبر را به‌ مدینه‌ فراهم‌ کند و مردی‌ صالح‌ و امانت‌دار از مردم‌ شام‌ را مأمور کرد که‌ همراه‌ عده‌ای‌ سوار از آنان‌ مراقبت‌ کند. یزید می‌خواست‌ هرچه‌ زودتر کاروان‌ به‌ مدینه‌ بازگردانده‌ شود تا شاید اندوهناک‌ترین‌ جنایت تاریخ‌ اسلام‌ پایان‌ بگیرد. مأموران‌ با کاروانیان‌ در کمال‌ احترام‌ رفتار کردند. آنان در مقابل کاروان حرکت می‌کردند. هر جا که فرود می‌آمدند، آن مأموران از خانواده پیامبر فاصله می‌گرفتند. آنان همین‌گونه با احترام رفتار کردند، تا به‌ نزدیکی‌ مدینه رسیدند. فاطمه دختر امیرالمؤمنین علی(ع) به خواهرش زینب(س) گفت: مسئول این مأموران در کمال احترام و خوش‌رفتاری با ما رفتار کرد. خوب است به نحوی از او قدردانی کنیم. مقداری زیورآلات داشتند. آنها را برای آن مرد فرستادند و از او تشکر و قدردانی کردند. آن مرد گفت: اگر این نحوه رفتارم با شما به خاطر دنیا بود، به کمتر از این هم خشنود بودم. اما کاری که کردم برای رضای پروردگار و خویشاوندی شما با پیامبراکرم(ص) بود.
کاروان‌ آزادگان‌ در آستانه‌ مدینه‌ بود. اشک، تمام چهره کاروانیان را خیس کرده بود. نسیم آشنا بوی آشنا می‌آورد. حال که به وطن نزدیک شدند، فقدان عزیزان را بیشتر احساس می‌کردند. زینب(س) شبح مدینه را که دید، آهی سرد از دل برکشید و آب به دیده آورد و نالید. مدینه‌ یک‌پارچه‌ شیون‌ و ماتم‌ شد و مجالس‌ عزاداری‌ در تمام‌ خانه‌های‌ خاندان‌ رسول‌ الله(ص) برگزار شد. خانواده‌ پیامبر سیاه‌پوش‌ شدند و مردم‌ به‌ عزاداری‌ پرداختند و زینب(س) و امام‌ سجاد(ع) و همه اهل‌ کاروان‌ آنچه‌ را در کربلا گذشته‌ بود، برای‌ مردم‌ مدینه‌ بازگو کردند.
مدینه‌ آن‌چنان‌ غرق‌ ماتم‌ و عزاداری‌ بود که‌ گویی‌ روزهای‌ رحلت‌ رسول‌ الله(ص) است‌. رعب‌ استبداد حکومت‌ یزید شکسته‌ و شعله‌های‌ بیداری‌ در مدینه‌ افروخته‌ شد. مدینه‌ در آتش‌ نهضت‌ سوخت‌. مردم‌ مدینه زمزمه‌ آغاز کردند و شهادت‌ حسین(ع) بر آنان‌ سخت‌ گران‌ آمد. واکنش‌ آنان‌ چنان‌ یزید را به‌ وحشت‌ انداخت که‌ در آغاز با آنان‌ از در دوستی‌ و آشتی‌ درآمد و سعی‌ کرد گناه‌ کشتن‌ نواده رسول‌ الله(ص) را به‌ گردن‌ عبیدالله افکند. حتی‌ عمر بن‌ سعد، عامل‌ مستقیم‌ این‌ جنایت‌ بزرگ‌ از اینکه‌ مسئولیت‌ کشتن‌ امام را به‌ گردن‌ بگیرد، طفره‌ می‌رفت‌ و عبیدالله را مسئول‌ آن‌ می‌دانست‌ و برای‌ اینکه‌ مردم‌ مدینه‌ را مجاب‌ کند، متن‌ فرمان‌ عبیدالله را برای‌ آنان‌ فرستاد.
اهل بیت پس از ورود به مدینه وارد مسجدالنبی شده و به زیارت قبر رسول خدا(ص) رفتند. عقده‌ها گشوده شد. صدای گریه آنان فضای مسجدالنبی را پر کرد. چشمان زینب(س) پر از اشک بود. خطاب به رسول خدا گفت: ” یا جَدّاه اِنّی ناعِیَهُ اِلَیکَ وَلَدکَ الحُسَین“‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یا جدا! خبر کشته شدن حسین را آورده‌ام. ‌
گروهی‌ برای‌ تسلیت‌ به‌ خانه‌ عبدالله بن‌ جعفر رفتند. عبدالله که‌ سخت‌ از شنیدن‌ خبر شهادت ‌امام‌ حسین (ع) ناراحت‌ بود، گفت‌: خدا را شاکرم‌ که‌ اگر من‌ نتوانستم‌ جانم‌ را فدای‌ حسین‌ کنم‌، فرزندانم‌ جانشان‌ را برای‌ او دادند. ‌
ام‌سلمه‌ همسر رسول‌ الله(ص) در حالی‌ که‌ بر حسین(ع) می‌گریست‌، گفت‌: این‌ کار را انجام‌ دادند و حسین‌ را کشتند، خداوند گورهایشان‌ را پر از آتش‌ بگرداند. ‌
بنی‌هاشم‌ در بقیع‌ اجتماع‌ کرده‌ و برای‌ شهدای‌ کربلا می‌گریستند. در این‌ میان‌ نوحه‌های‌ ام‌البنین‌ از همه ‌سوزناک‌تر بود. خانواده پیامبراکرم(ص) سیاه‌پوش بودند. مردم روزها به دیدار آنان می‌آمدند و عزاداری می‌کردند. چشمان اهل بیت(ع) همواره گرم اشک بود. نه آرایش می‌کردند و نه شادی. سالیانی چند دودی نیز در خانه آنان مشاهده نمی‌شد و مهمانی‌های آنان متوقف شده بود. عاشورا لحظه‌ای آنان را آرام نمی‌نهاد. زینب(س) عزادار، مصیبت‌زده، بی‌قرار و بی‌آرام بود. در خانه و مسجد برای مردم از واقعه کربلا، شهادت امام‌ حسین(ع)، خاندان و اصحاب آن حضرت و از اسارت خانواده پیامبراکرم(ص) می‌گفت. ‌ روحیه و بیان زینب(س)، همه را به یاد امیرالمؤمنین(ع) می‌انداخت. مصایب از او کوهی ساخته بود که پناهگاه و تکیه‌گاه همه بود. بی دلیل نیست که ابراهیم پسر مالک اشتر، عبدالله پسر حنظله غسیل‌الملائکه، فرزندان خود و برادرانش، فرزندان خاندان عبدالمطلب و دیگران شیدای سخنان او بودند. کار زینب ابلاغ خون شهیدان و زنده نگاه‌داشتن خاطره شهدای کربلا بود.
رحلت شهادت گونه: زینب(س) پس از عاشورا بیش از یک‌سال زنده نبود، اما در این مدت کوتاه توانست تاریخ را دگرگون کند. نهضت بیداری در مدینه آغاز شد. نهضتی که پشتوانه و ریشه‌اش خون شهدای کربلا و تبیین کننده‌اش امام سجاد(ع) و زینب(س) و دیگر افراد خاندان پیامبراکرم(ص) بود. عبیدلی اعرجی می‌نویسد: زینب(س) صریحاً مردم را به قیام علیه یزید فرا می‌خواند و می‌فرمود حکومت یزید باید تاوان عاشورا را بپردازد. ‌ بنیان حاکمیت یزید ضربه خورده و ارکان حکومت متزلزل بود. کارگزاران اصلی فاجعه عاشورا درمانده و پریشان بودند. مردم کوفه متنبه شده بودند. زینب(س) در فردای شهادت امام‌ حسین(ع) به اهل کوفه نمونه مهیجی از جنایاتی را که نسبت به شهدای اهل بیت مرتکب شده بودند، نشان داد و چنان سخن گفت که احساساتی گزنده و سوزاننده همراه با حسرت و رسوایی و پشیمانی در آنان ایجاد شد. اگر چه او ازکوفه رفت اما فریادش هم‌چنان در گوش اهل کوفه طنین می‌انداخت و فضای آن شهر را پر می‌کرد و آنان را به گناه زشتشان یادآور می‌شد. دیوارهای کوفه سخنان زینب(س) را منعکس می‌کرد: ای مردم کوفه‌! بگریید که‌ همیشه‌ دیده‌هاتان‌ گریان‌ و سینه‌هاتان‌ بریان‌ باد! . . . نیست و نابود شوید ای‌ مردم‌ غدّار.
این طنین باقی ماند و با حوادث گوناگونی که در اثر کشتار کربلا پدید آمد، از میان نرفت.
سقوط بنی‌امیه: زینب(س) توانست در دل‌های شیعیان آتش خون و اندوهی را بیافروزد که تا امروز زبانه بکشد و خاموش نگردد و کسانی را که اهل بیت پیامبراکرم(ص) را تسلیم دشمنان کردند، به بدبختی و خواری و سوزش پشیمانی بیاندازد. زینب(س) از دنیا نرفت مگر وقتی که لذت پیروزی را در کام ابن زیاد و یزید و بنی‌امیه از میان برد و قطراتی از زهری کشنده در جام‌های پیروزمندان فرو ریخت. زینب(س) کسی است که از شهادت امام‌ حسین(ع)، ماتمی جاودانه بر جای گذاشت که تا کنون چیزی مؤثرتر از آن در تطور شیعه شناخته نشده است. او کسی است که مجالس عزای سالانه برای تذکر مصایب کربلا تأسیس کرد. تاریخ چنین غمی را سراغ ندارد که قرن‌ها طول کشیده باشد بدون آن‌که در آن اندک سستی رخ دهد.
زینب(س) زندگی یزید را به هم ریخت و خوابش را آشفته ساخت. حکومت که فکر می‌کرد صدای زینب از مدینه به کوفه و شام نمی‌رسد، به مدینه‌اش فرستاده بود، اما اکنون آن صدا را بلندتر می‌شنید و گل‌ها را شکفته‌تر. نگاه زینب به هر سو که می‌رود، گل خونی است که شکفته می‌شود. زمزمه‌اش سرودی و سکوتش فریادی است و هر چه دورتر می‌شود، این صدا بلندتر و آن خواب آشفته‌تر و گل‌های خون است که می‌شکفد.
پایان زندگانی حضرت زینب(س) روشن نیست. آنچه مسلم است زینب(س) پس از بازگشت از شام مدتی دراز زنده نبود. دردها و رنج‌هایی که کشیده بود، به اندازه‌ای نبود که بتوان تحمل کرد و طاقت آورد. چنان‌که مشهور است سال ۶۲ به جوار حق رفته است. در کجا؟ مدینه؟ دمشق؟ مصر؟ هر یک از نویسندگان سیره برای درستی رأی خود دلیلی و یا دلیل‌هایی آورده است.
عده‌ای معتقدند آن حضرت در کشور مصر و شهر قاهره مدفون است. گروهی معتقدند که آن حضرت در آبادی راویه در حومه شهر دمشق دفن شده است. عده‌ای نیز گفته‌اند ان حضرت در قبرستان بقیع بخش جبانه با خاندان پیامبراکرم(ص) مدفون است.
بسیاری از مورخان و نقادان حدیث هم اصالت مزار دمشق و هم اصالت مزار قاهره را منکرند. آنان حتی آخرین سفر حضرت به شام و مصر را نیز منکرند و از اقامت همیشگی زینب (س) در مدینه صحبت کرده‌اند.
سید محسن امین در اعیان الشیعه هر دو نظر را نقد کرده و معتقد است خروج زینب(س) از مدینه ثابت نشده است.
سید جعفر شهیدی می‌نویسد: این زیارتگاهها از مصادیق بیوتی هستند که نام خداوند در آنها به بزرگی یاد می‌شود و دوستداران اهل‌بیت با خلوص نیت فراوان مراتب ارادت خود را به کسی که آن مزار به نام او برپاست، بیان می‌دارند و با پیامبر خود و خانواده او تجدید عهد می‌کنند. ‌
محمد بحرالعلوم در کتاب فی رحاب السیده زینب (س) می‌نویسد: ‌ تفاوتی ندارد که سرانجام سفر زینب‌(س)، عقیله بنی‌هاشم به دمشق بوده یا مصر. تفاوتی ندارد که خورشید در کجا غروب کرده است. آن‌چه اهمیت دارد شعاع آن آفتاب روشنی‌بخش است که در طول زمان غروب نمی‌کند. فریادی که در آسمان باور و اندیشه پیچیده شده است. کلمات جاودانه‌ای که از زینب باقی مانده است که برای همیشه حکومت و هیبت بنی‌امیه و هر باطلی را تهدید می‌کند. در هر زمان و در سراسر زمین همواره زنده است و مرگ نتوانسته و نمی‌تواند آن فریاد را خاموش کند. زینب‌(س) خود به یزید گفته بود: ”قسم‌ به‌ آن‌که‌ ما را به‌ وحی‌ قرآن‌ و نبوت‌ کرامت‌ بخشیده، تو هر کاری‌ کنی،‌ نخواهی‌ توانست نام‌ و نشان‌ و یاد ما را از جریده‌ عالم‌ بزدایی‌ و این‌ ننگ‌ را از دامان‌ خود پاک‌ کنی‌ و بدان‌ که‌ رأی‌ تو بسیار سست‌ است و روزگارت‌ اندک‌ و جمع‌ تو رو به‌ پریشانی.“‌ ‌
وقتی زینب(س) درگذشت از جنس خاک نبود که این دغدغه را داشته باشیم که خاک او در مصر است یا در شام و یا در مدینه. او از جنس آفتاب بود که به همه زمین روشنایی و گرمی می‌بخشد. ‌
به عقیده نگارنده مزار زینب(س) چون مزار مادرش ناپیداست. به احتمال قوی زینب(س) از مدینه خارج نشده و در همان شهر از دنیا رفته است. مهم نیست محل دفن او کجاست. مهم این است که او را بشناسیم و راهش را ادامه دهیم.
اعقاب زینب(س): آن حضرت صاحب پنج فرزند به نام‌های علی، عون اکبر، عباس، محمد و ام‌کلثوم بود.
نسل زینب(س) و عبدالله بن جعفر از فرزندشان علی می‌باشد، که از آن علما، امرا و نام‌آوران بسیار برآمده‌اند که در نواحی حجاز، عراق، هند و ایران می‌زیسته‌اند.
علی فرزند زینب(س)، مکنّی به ابوالحسن از رجال بنی‌هاشم و اسخیای معدود بود. علی با لُبابه دختر عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب ازدواج کرد و صاحب فرزندانی به نام محمد عوید و اسحاق اشرف شد. نسل علی از طریق دو فرزندش ادامه یافت.
بنوعلی یا زیانبه و یا زینبیّون که در مصر و طرابلس شام ساکن هستند، نیز از نسل علی می‌باشند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *