مباد که فراموشی به سراغمان آید!

IMG_20180807_001407_287

 

*فخرالسادات محتشمی پور*

روز دوشنبه درست نیمه مرداد و نیمه تابستان داغ سال ۹۷ تعدادی از دانشجویان دختر دکتر احسان اشراقی، بعضی از کتابخانه انجمن زنان پژوهشگر تاریخ در پی برگزاری جلسه معرفی کتاب ماهانه و برخی از منازل و دفاتر کارشان، راهی میدان هفت تیر شدند تا در یکی از مجتمع‌های مسکونی آن حوالی خودشان را برسانند به محضر استاد.
همسر مهربان و یار وفادار دکتر دعوت کننده و میزبان و یکی از شاگردان قدیمی این پیشکسوت تاریخ پیام رسان و بانی خیربود.بعضی دوستان را پس از سال‌ها می دیدیم و به واقع این دیدار یک تیر و چند نشان بود.
دکتر احسان اشراقی زمانی که من در مهرماه ۱۳۶۴ وارد دانشگاه تهران شدم، رئیس گروه تاریخ بود و طبیعتا بیش از دیگر اساتید با او ارتباط داشتیم. از او پرسیدم استاد فارغ از فعالیت‌های انجمن زنان پژوهشگر تاریخ، مرا از آن هنگام که در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، دانشجوی زبان درازتان بودم یادتان می آید؟ گفت بله کاملا یادم هست این چهره شما را. پرسیدم شیطنت‌هایم را هم یادتان هست؟ دانشجوی انقلابی تازه واردی که شده بود نماینده دانشجویان هم دوره‌اش تا زیرآب بعضی اساتید گرامی را بزند؟! با لبخندی مهربان نگاهم کرد. گفتم چه سر پرشوری داشتیم ما جوانان آن روز و چه درایت و متانتی داشتید شما نسل دیروز در مواجهه با ما سربرآوردگان خام! نه سرکوبمان کردید و نه تشویق و تأیید در حالی که بازار نفاق از همان آغاز انقلاب گرم شده بود! محکم و با متانت و آرام ماندید تا موج‌ها بیایند و بروند و ما خود نه فقط از کلامتان بلکه از کردار و رفتارتان درس بیاموزیم. و حالا پس از گذشت چند دهه همان استادی که فکر می‌کردیم باید برود، معتبرترین و بهترین مشاور ماست در پژوهش‌های تاریخی بلکه حتی در کنش‌های اجتماعی!
دکتر احسان اشراقی از همان آغاز که قصد تشکیل انجمن زنان پژوهشگر تاریخ را داشتیم در زمره مشاوران عالی ما قرار داشتند. برخلاف خیلی‌ها که سعی می‌کردند به بهانه‌ها و عناوین مختلف رأیمان را بزنند، مشوق بودند و بعد از تشکیل انجمن هم همراهی کردند و مشاوره دادند و در بیشتر همایش‌های بین المللی و ملی انجمن از اعضای هیئت علمی‌مان بودند.
گفتم: استاد انجمن مان دارد ۲۰ ساله می شود. گفت آفرین خوب راهش انداختید و خوب نگاهش داشتید آفرین. لبخند رضایت استاد همیشه یک جور آرامش به شاگردان می‌دهد و من و دیگر دوستان حاضر در جلسه دیروز از رضایت استادمان بسیار آرامش گرفتیم و از دیدار ایشان و دیدار دوستان قدیم که به توصیه استاد قرار است نامهربانی کم کنند و حضور کیفی‌شان در انجمن و فعالیت‌های آن بیشتر شود، فراوان انرژی گرفتیم. همان جا دوستی قول راه اندازی شعبه قزوین را داد که گفتیم اول باید  خودتان عضو شوید بعد بر تعداد اعضای انجمن و دایره‌ی فعالیت‌هایش بیفزایید.
دورادور استاد حلقه زدیم متن لوح تقدیر را خواندیم و دسته گل و هدیه ناقابلی را تقدیم کردیم. عکس یادگاری گرفتیم. گفتیم و شنیدیم و از مصاحبت اهل تاریخ لذت بردیم و به خانه‌هایمان برگشتیم.
دلمان می‌خواست از استاد نکته‌ها بیاموزیم حیف که دیر است و دیرتر هم می‌شود اگر قدر لحظه‌ها را ندانیم میان همه دلواپسی‌ها و دل آشوبه‌های این روزهای بحرانی در تاریخ کشور عزیزمان ایران.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *