همه خویشاوند

فخرالسادات محتشمی پور

این جا کجاست؟؟؟ در این صبح جمعه پاییزی باد مرا به کجا آورده است؟!

این درختان کهن، این پرندگان سرخوش، این برگ های رنگ رنگ، این حوض فیروزه ای که باید جمعیت را پس بزنی تا به چشم خود ببینی و ایمان بیاوری که هنوز آب هست و آبادانی ممکن و آن گاه یک سیب سرخ را در آن تصور کنی که آرام آرام می خرامد در میان گلبرگ های رز سرخ و سپید که در آن شناورند…

رزهای سرخ و سپید در دست این مردمان سیاهپوش و تصویر مهربان و خندان بانو در کنار آن.

بانوی آب و آیینه و لبخند. بانوی روشنی و مهر و صفا. بانوی همه خوبی ها و زیبایی ها

بدرود توران. بدرود دختر ایران زمین. بدرود مادر همه کودکان ایران. بدرود …

این جا کجاست؟ من در این صبح پاییزی مقابل عمارت خانه هنرمندان چه می کنم؟ این جا میان این همه چهره های آشنا تو گویی همه خویشاوند! چشم ها نمناک. بغض ها در گلو. انگار به همه سینه ها چنگ انداخته شده. چهره ها گلگون. نگاه ها گاهی به آسمان گاهی به زمین گاهی به درون گاهی به بیرون.

ما که هستیم این جا درست مقابل عمارت خانه هنرمندان؟ این جا چه می کنیم؟ بانو را آورده اند. زیر آن پارچه ترمه گل اندود یک مادر غنوده است. زنی که مادرانگی اش به گستره یک ایران است با گوشه چشمی به جهان! و معصومیتش به عمق همه کودکی های امروز و دیروز و فردا. دیروز گم شده فردای مه گرفته و ابهام آلود و امروز پرهیاهو پرغلغله. معصومیت کودکان فراموش شده فراموش شده فراموش شده…

بانو آمده برای وداع آخر با همه دوست دارانش. دوست داران کودک. دوست داران فرهنگ. دوست داران کتاب. دوست داران صلح و صفا و دوستی. دوست داران ایران. و ما اینجاییم به نام هنر. به نام فرهنگ. به نام دوستی. به نام ایران. برای وداع با دخت ایران زمین توران بانوی میرهادی. ما که هر یک از سویی آمده ایم مقابل خانه ای که آشناست و کنار مردمانی که همه آشنایند. تو گویی همه خویشاوند!

محمد نوری است که می خواند، انگار از بهشت. و بانو در آن باغ سبز سبز سبز تاج گل بر سر کودکان باغ بهشت می نشاند، انگار ملائک.

نوری می خواند و ما خویشاوندان سپید موی و سیه زلف از سه نسل پیاپی با او زمزمه می کنیم ما از سه نسل پیاپی چون شاخه های درختی کهن درهم تنیده شده ایم. چه بشکوه چه افسانه ای! حالا در آستانه نیاز بر او نماز می بریم. الله اکبر که چه نیکو خلیفه ای آفریدی در زمین. چه بساطی از مهر گسترد این بانو و چه نیکو میهمانانی بر این بساط نشاند و تنعم کرد و ببالاند و حالا همه آن ها از گوشه گوشه این دیار و فراتر از آن، این جا گرد آمده اند. چشم ها نمناک، بغض ها در گلو، سینه ها شرحه شرحه از فراق و … و این صدای آرام و مطمئن بانوست که در سکوت و آرامش یک صبح پاییزی شنیده می شود:

از جمادی مردم و نامی شدم

وز نما مردم به حیوان برزدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

محمد نوری است که می خواند تو گویی از بهشت و ما بانو را بدرقه می کنیم با صدای امیدبخش یار و همراه و همدمش نوش آفرین انصاری که به او از جانب همه یاران قول می دهد کارهای نیمه تمام را تمام کنند و تا آخرین نفس در مسیر اهداف او و شورا و فرهنگ نامه گام بردارند و از او ملتمسانه طلب دعا دارد. دعا دعا دعا.

نوری می خواند و ما می خوانیم و او را به سوی خانه اش مشایعت می کنیم خانه که نه گلستانی که در همه روزهای عمر دانه دانه گل ها را در آن کاشته و عمارتی که خشت خشت آن با کارهای نیکش روی هم نهاده شده است.

او می رود دامن کشان و ما زهر تنهایی چشان می رویم تا کتاب عمرش را این بار ورق به ورق آن چنان بخوانیم که همه قفل هایی که شکست و طلسم هایی که شکست. رمزهایی که گشود را با چشمانی شسته از غبار روزمرگی ها ببینیم.

او می رود و ما همه خویشاوندان از سه نسل پیاپی همدلانه می خوانیم:

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس

چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها

چه خطرها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم

ما برای آنکه ایران

گوهری تابان شود

خون دلها خورده ایم

ما برای آنکه ایران

خانه خوبان شود

رنج دوران برده ایم

رنج دوران برده ایم

ما برای بوئیدن بوی گل نسترن

چه سفرها کرده ایم، چه سفرها کرده ایم

ما برای نوشیدن شورابه های کویر

چه خطرها کرده ایم، چه خطرها کرده ایم

ما برای خواندن این قصه عشق به خاک

خون دلها خورده ایم

خون دلها خورده ایم

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک

رنج دوران برده ایم

رنج دوران برده ایم

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *